اساطير نشاندهنده فرهنگ و نحوه تفكر مردمان در دورانهاي كهن هستند . زبان گوياي تاريخي از دورانهاي پيش از تاريخ . اساطير نماينده تداوم زندگي فرهنگي يك ملت و به نوعي تاريخ آن ملت هستند و بدين ترتيب مي توان تبيين نمود كه هر كدام از نمادهاي اساطيري حاكي از پديده اي حقيقي در روزگاران بسيار دور ميباشند كه با نگاه تطبيقي و تحليلي مي توانيم نمونه هاي امروزين آن روايتهاي اسطوره اي را در محيط پيرامون خود مشاهده نماييم .
اسطوره ها در حقيقت آيينه هايي هستند كه تصويرهايي را از وراي هزاره ها منعكس مي كنند و آنجا كه تاريخ و باستانشناسي خاموش مي مانند اسطوره ها به سخن در مي آيند و فرهنگ آدميان را از دور دست ها به زمان ما مي آورند و افكار بلند و منطق گسترده مردماني ناشناخته ولي انديشمند را در دسترس ما مي گذارند (1)
مي دانيم كه اسطوره كلمه اي معرب است كه از واژه يوناني Historiaبه معني جستجو / آگاهي و داستان گرفته شده است . در برخي فرهنگها اسطوره به معناي آنچه خيالي و غير واقعي و افسانه اي است بيان شده است اما اسطوره را در حقيقت بايد داستان و سرگذشتي مينوي دانست كه معمولا اصل آن معلوم نيست .
معمولا حوادثي كه در اسطوره نقل مي شود همچون داستان واقعي تلقي مي گردد زيرا به واقعيتها برگشت داده مي شود و هميشه منطقي را دنبال مي كند (2)اگر هم در زبان روزمره اسطوره در معناي خيالي و غير واقعي به كار مي رود يكي از مشوق هاي اين كار برد فرهنگ انگليسي اكسفورد است كه توصيف اسطوره را با اين كلمات آغاز مي كند : روايتي كه جنبه افسانه اي محض دارد ...(3)اما اين برداشت كه اسطوره ها را بايد داستانهاي افسانه اي تصور نمود كه ممكن است راست يا دروغ باشندصحيح به نظر نمي رسدو اصولا ظاهر اسطوره ها پوسته و رويه اي است براي بيان يك معناي ژرف در كلامي وهم آلود اما قابل درك.
جان هينلز در اين رابطه معتقد است : ... آنچه مهم است صحت تاريخي داستانها نيست بلكه مفهومي است كه براي معتقدان آنها در بر دارند ... اسطوره ها تنها بيان تفكرات آدمي درباره مفهوم زندگي نيستند بلكه منشورهايي هستند كه انسان بر طبق آنها زندگي مي كند و مي توانند توجيهي منطقي براي جامعه باشند (4) شايد به همين دليل منطقي به نظر برسد كه اسطوره ها براي آنكه تاثير بخش باشند اصطلاحات و صور خيالي را به كار گيرند تا براي شنونده جذاب و در عين حال پر معنا باشند .بدين ترتيب است كه نمادها در اسطوره معنا پيدا مي كنند و هر نماد فارغ از توصيف و تعبير غلو آميز و افسانه اي خود معمولا معناي خاصي را متجلي مي كنند و تطابق اين نمادها با پديده هاي مشابه آنها كليد حقيقت يابي بسياري از اساطير خواهد بود .
روايتهاي اسطوره اي كه شكل روايي و قصه مانند دارند معاني ارزشمندي را در دل خود نهفته اند و همين شكل است كه بعدها در قصه ها و روايتهاي عرفاني نيز راه پيدا مي كند و حضرت مولانا نيز در اين زمينه مي سرايد :
اي برادرقصه چون پيمانه اي است
معني اندر وي مثال دانه اي است
دانه ي معني بگيرد مرد عقل
ننگرد پيمانه را گر گشت نقل (5)
وقتي به اساطير ايران باستان دقت مي كنيم متوجه مي شويم كه اين اساطير در دنياي پر رمز و راز ايران جايگاهي والا را به خود اختصاص داده اند و بدين ترتيب شناخت اين اساطير به ما در شناخت فرهنگ غني و پر ارزش ايران بسيار كمك مي كند .
يكي از مهمترين روايتهاي اساطيري ما مربوط يه هوشنگ اولين پادشاه سلسله پيشدادي است كه مهمترين كار او نيز همانا كشف آتش است .
مي دانيم كه تاريخ اساطيري ايران با گيومرث آغاز مي شود و هوشنگ پيشدادي فرزند سيامك و نوه گيومرث معرفي شده است كه بنا به روايتهاي اسطوره اي بر ديو سياه ( كه پدرش سيامك رااز بين برده ) پيروز مي شود و با پيروزي وي بر ديو سياه گيومرث نيز پس از سي سال حكمراني قدرت را در اختيار هوشنگ قرار داده و سلسله پيشدادي با وي آغاز مي شود.
لقب هوشنگ در اوستا پرداته / پرذاته paradata است . در خصوص اين واژه در دانشنامه ايران باستان مي خوانيم : پرذاته / پيشداد . به معناي نخستين قانونگزار . جزء نخست واژه پر: پيش / گذشته / مقدم و جزء دوم ذاته يا داته : قانون / داد . در ونديداد اين كلمه بعنوان صفت و قانون گزار كهن يا پيشين / كسي كه از پيش و قبل از ديگران قانون و داد آور بوده است و هوشنگ پيشداد به عنوان نخستين قانون گزار معرفي شده است ( ونديداد فرگرد 20 بند 2-1 ) اين كلمه بعنوان نام خاص عنوان سلسله اي از شاهان باستاني و دوران داستاني ايران است كه به پيشداديان مشهور مي باشند و در اوستا / بخش يشت ها از كساني همچون هوشنگ / جمشيد / فريدون و ... با عنوان پيشدادي ياد شده است ( يشت ها 21/5 و 3/9 و 26/19 – مايرهوفر شماره 245 )براي آگاهي از هر نام به مدخل واژه مراجعه شود (6)
هوشنگ را فرمانرواي هفت كشور دانسته اند كه ديوان و جادو گران از مقابل او مي گريزند و ديوهاي مزن (مازن / مازندر ) بدست او نابود مي شوند و همچنين كشف آتش را به او نسبت مي دهند . چنانچه در شاهنامه مي خوانيم :
يكي روز شاه جهان سوي كوه
گذر كرد و با چند كس هم گروه
پديد آمد از دور چيزي دراز
سيه رنگ و تيره تن و تيز تاز
دو چشم از بر سر چو دو چشمه خون
ز دود دهانش جهان تيره گون
نگه كرد هوشنگ با هوش و سنگ
گرفتش يكي سنگ و شد تيز چنگ
به زور كياني رهانيد دست
جهانسوز مار از جهانجوي جست
بر آمد به سنگي گران سنگ خرد
همان و همين سنگ بشكست گرد
فروغي پديد آمد از هر دو سنگ
دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ
جهاندار پيش جهان آفرين
نيايش همي كرد و خواند آفرين
يكي جشن كرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده كرد
ز هوشنگ ماند اين سده يادگار
بسي باد چون او دگر شهريار (7)
همانگونه كه در ابيات فوق از شاهنامه مي بينيم . هوشنگ روزي با تني چند از ملازمان سوي كوه مي رود. از دور ماري تيره تن و تيز تاز مي بيند كه دود از دهانش بر مي خيزد . هوشنگ با نيروي تمام سنگي به سويش پرتاب مي كند كه به سنگي ديگر مي خورد و بدين ترتيب فروغ آتش پديدار مي شود . پيشتر گفتيم كه نماد ها در روايات اساطيري بيانگر معاني واقعي هستند . در اسطوره كشف آتش ماري سياه و تيره كه دود از دهانش خارج مي شود را شاهد هستيم كه هوشنگ سنگي به سوي آن مار پرتاب مي كند و بر اثر جرقه اي كه از برخورد آن سنگ با سنگ ديگر ايجاد مي شود آتش بوجود مي آيد و در حقيقت كشف مي شود . چنانچه اين نماد ها را با بديهيات ذهني خود تطبيق دهيم مي توانيم اين احتمال را در نظر بگيريم كه جرقه بوجود آمده در اثر برخورد سنگها به يكديگر بايد به وسيله مكمل ديگري كه خيلي سريع به جرقه عكس العمل نشان مي داده شعله ور شده باشد وگرنه صرف جرقه به تنهايي نمي تواند شعله آتش به وجود بياورد . بهترين گزينه براي مكمل جرقه مورد نظر همانا تصاعد گاز است . امري كه شواهد فراواني از دورانهاي مختلف در خصوص آن سراغ داريم . مناطق نفت خيز ايران و خصوصا جنوب غرب ايران واجد چشمه هاي خود جوش نفت و تصاعد طبيعي گاز از خلل و فرج زمين بوده اند و از قديمي ترين ايام باستان و خصوصا در تمدن ايلام شواهد فرا.واني از وجود غير طبيعي و استفاده از آن در مهر سازي در دست داريم (8)
چشمه هاي خودجوش نفت و گاز منبع لايزال آتشكده هاي جنوب غرب ايران نيز بوده اند و رومن گيرشمن در تحقيقات خود در جنوب غرب ايران به آتشكده هايي اشاره مي كند كه سوخت آنها گاز طبيعي بوده است (9)
بدين ترتيب مي توان مار تيره تن و تيز تازي را كه از دود دهانش جهان تيره و تار مي شده جريان سيالي از نفت و گاز تصور نمود كه هوشنگ با آن روبرو شده و سنگي به سوي آن پرتان نموده در اثر برخورد سنگ با سنگي ديگر جرقه اي ايجاد شده و گاز موجود در فضاي پيرامون شعله ور گرديده و بدين سان آتش فروزان شده است .
نحوه شكل گيري آتش با توصيفي كه در اسطوره مذكور از مار تيره تن گرديده و مقايسه آن با جريانهاي طبيعي نفت و گازي كه در برخي مناطق نفت خيز ايران وجود دارد در ذهن پژوهشگر اين مسئله را تداعي مي نمايد كه آنچه هوشنگ را در كشف آتش ياري گر بوده همانا جريان طبيعي از نفت وگاز از دل زمين در منطقه اي كوهپايه اي بوده كه به ماري سياه و تيره تن تشبيه شده است !
شايد اگر روايت هوشنگ در شاهنامه اينقدر كوتاه نبود مي توانستيم بيشتر در خصوص اقدام وي در كشف آتش كنكاش كنيم . ذبيح الله صفا در خصوص دليل اختصار اين بخش از شاهنامه معتقد است : گويا اساطير مذهبي ايرانيان ( از جمله روايات مربوط به هوشنگ و كشف آتش ) و مذهب زرتشت به طبع ايرانيان مسلمان آن روز گار سازشي نداشت و همين امر باعث شد كه در نگارش آنها وقت كمتري صرف شود (10) البته در فروردين يشت / آبان يشت / زامياد و ارديبهشت يشت از هوشنگ در كنار كيومرث نام برده شده است و جالب است بدانيم منابع عرب هوشنگ را از اعقاب نوح مي دانند !
روايت كشف آتش در اساطير ايران ذهن ما را به اين نكته رهنمون مي سازد كه احتمال دهيم نفت و گاز به واسطه تصاعد طبيعي از خلل و فرج زمين از دوران اساطيري در ايران پديده اي شناخته شده بود و در دوران معاصر نيز شاهد آن هستيم كه كاشفان غربي نفت در يران كه در آن مقطع زماني البته از نظر زمين شناسي / لرزه نگاري . ژئوفيزيك پيشرفت ادوار بعد را نداشتند در مناطقي بدنبال نفت كاوش نمودند كه شواهدي از اين پديده به صورت طبيعي را در آن مناطق مشاهده كرده بودند كما اينكه اولين چاه نفت ايران و خاور ميانه در محلي به بهره برداري مي رسد كه از دير باز چشمه طبيعي نفت وجود داشته و علاوه بر آن آتشكده اي نيز از دوران باستان در آن منطقه وجود داشت كه منبع آتش لايزال آن گاز طبيعي بود است !
با اين توضيحات آيا مي توان مطرح نمود كه ايرانيان از دوران اساطيري خود نفت .و گاز را ميشناختند؟ توصيف مار سياهي كه دود از دهانش خارج مي شده و سابقه نشت طبيعي نفت و گاز در كنار استفاده بسيار قديمي از قير در مصارف گوناگون پاسخي مثبت را در ذهن تداعي مي كند .
نوشتاری از azfarshid.blogfa.com

