تبليغاتX
طبیعت ، تاریخ ، فرهنگ و بختیاری
شاید نام علیقلی خان سردار اسعد  ذهن من و شما و دیگران را ببرد به سمت جنگ ، فتح ، لشگر ، کابینه یا  مشروطه اما سردار اسعد بختیاری علاوه بر آنچه که از دلیری ها و رشادت ها و سیاست ورزی هایش که می دانیم ، مردی بود متین ، فهمیده ، بلند نظر و مروج چاپ کتاب .

به تشویق و حمایت او کتابهای زیادی هم چون سفرنامه های برادران شرلی ، تاورنیه و کتابهای آبی انگلیس درباره ی ایران به فارس ترجمه شد .  

با حمایت و پشتیبانی او گروهی از جوانان بختیاری برای تحصیل به کشورهای اروپایی روانه شدند(که تاثیرش به وضوح در سالهای بعد از آن در میان فرهیختان کشور مشاهده می شود) .

از طرفی سردار اسعد به زبان فرانسه مسلط بود و خودش هم دستی بر ترجمه داشت ، از جمله کتابهایی که شاید برای علاقه مندان به حوزه ادبیات جالب باشد رمان هایی است از الکساندر دوما که به دست سردار اسعد به فارسی ترجمه شد .

از کتابهایی که از این مرد بزرگ به یادگار مانده می شود چندتایی را نام برد:

۱-تاریخ حمیدی(داستان تاریخی درباره سلطان عبدالحمید) اثر پیرکیارد ۱۳۲۷ق .

۲- خلاصه الاصار فی التاریخ البختیار (شرحی بر تاریخ بختیاری که که ملک الموریخ نیز در تنظیم آن سهیم بوده است).

۳- دختر فرعون اثر الکساندر دوما ۱۳۲۴ ق.

۴- عشق پاریس اثر الکساندر دوما ۱۳۲۲ ق.

۵- غاده الانگلیس(بولینا) اثر جرجی زیدان ۱۳۲۱ ق.

۶- هانری سوم ۱۳۲۳ ق .

۷- هرمس مصری ۱۳۲۲ق.

سردار اسعد بختیاری ، عکس از ویکی پدیا

البته سردار اسعد همانطور که گفته شد مشوق و حامی ترجمه بسیاری از کتاب ها نیز بوده است که به اختصار در اینجا از چندتایی از آنها نام می برم:

پل و ورژنی اثر دوسن پیر ،ترجمه ابراهیم نشاط . تاجگذاری شاه سلیمان صفوی اثر شاردن ، ترجمه مترجم السلطنه . سرگذشت کوروش کبیر اثر گزنفون، ترجمه ضیاءالدین منشی .دیل گابریل اثر اگوست ماک . روکامبول اثر بونسون دوترای ، ترجمه عین الملک . عشق بازی ناپسری کلنل فرامبر اثر پل دوکک . شوالیه دارمانتال اثر الکساندر دوما ، ترجمه محمد طاهر میرزا . مارگریت اثر الکساندر دوما ، ترجمه عبدالحسین میرزا . و .... .

برای اطلاعات بیشتر می توانید به کتاب تاریخ بختیاری که به اهتمام اقای جمشید کیان فر جمع آوری شده مراجعه کنید .


لینک ثابت
+ نوشته شده در چهارشنبه 2 مرداد1387ساعت توسط بختیار |


چند مدتی است که موج بزرگ و خوبی از وبلاگ نویسان لر و بختیاری به راه افتاده که پیرامون مسائل مشترک می نویسند ، خوبی این کار اتحاد است ، اتحادی که باعث شده همه در مورد استان خود بنویسند نه روستا یا قبیله شان ، همه در مورد ایران می نویسند و لر های ایران .

فکر کنم این جریان آنقدر بزرگ شده که دست اندرکاران آن به بحث در مورد آینده و اهداف پیشرو بنشینند و کار را هدف مندتر کنند .

رادیو زمانه ، که واقعا یکی از معتبر ترین رسانه های فارسی و یک رادیوی وبلاگی بزرگ است بالاخره صدای لر بلاگ ها را شنید ، البته رادیو زمانه نشان داده که به موضوعات این چنینی (حالا ما فقط این بخش لری اش را می بینیم) دارد ، تصاویر و تحلیل هایی پیرامون شاهنامه خوانی در بختیاری ، مصاحبه و ساخت برنامه در مورد موسیقی لری ، حمایت از سالگرذ نفت در مسجد سلیمان و غیره از این نمونه ها هستند .

رادیو زمانه رسانه ایست که حقیقتا تاثیرش را بر روی تمامی وبلاگ نویسان می شود مشاهده کرد ، با جرات می شود گفت که از روز تولد رادیو زمانه ، وبلاگ نویسی در ایران تحت تاثیرش قرار گرفته و به سرعت رشد کرده . امیدوارم همانطور که زمانه صدای لر بلاگ ها را شنید ، لر بلاگ ها هم صدای زمانه را بشنود و به جای بحث بر سر مسائل حاشیه ای ، رویکرد چالشی به مسائل داشته باشند . رادیو زمانه کلاس خوبی است برای یاد گرفتن وبلاگ نویسی .

مطلب لیدا حسینی در بخش وبلاگ های ایرانی رادیو زمانه

فایل صوتی را از اینجا بشنوید

وبلاگ‌های شهر فلک‌الافلاک

لیدا حسینی‌نژاد

شهر خرم‌آباد مرکز شهرستان خرم‌آباد و نیز مرکز لرستان باستانی در میان دره‌های زاگرس و بر ساحل رودخانه خرم‌آباد قرار دارد.

نام این شهر از قرن ششم به بعد در کتاب‌ها آمده است؛ اما خرم‌آباد کنونی محل شهرهای باستانی دیگری بوده است. غارهای خرم‌آباد یکی از نخستین سکونت‌گاه‌های انسان محسوب می‌شود که دست کم از ۴۰ هزار سال پیش مردمانی در آن زندگی می‌کرده‌اند.

خرم‌آباد به زعم بسياری از محققان زمانی شهر مهم ايلامی خايدالو (هيدالو) برجای آن قرار داشته است. ظاهراً شهر قديمی شاپورخواست (سابرخواست) در دوره ساسانی و قرون نخستين هجری دارای مسجد جامع و بازارها و ساختمان‌های بسياری بوده و با فاصله کمی در ساحل چپ رودخانه جای داده شده بوده است.


قلعه‌ی فلک‌الافلاک سمبل شهر خرم‌آباد

هنوز بقايايی از ديوارهای بزرگ و پهن که از سنگ و ملاط به سبک دوره ساسانی است از محاذی شهر کنونی تا روستای تير بازار ديده مي‌شود. قلعه فلک‌الافلاک معروف‌ترین اثر تاریخی موجود در این شهر است که به «دوازده برجی» شهرت دارد. این قلعه در سده هفتم هجری در دوره اتابکان لر بر خرابه های دژی ساخته شده، که برخی آن را از آثار دوره ساسانی می‌دانند.

این بنا در عهد فتحعلی‌شاه قاجار مرمت گردیده و برج مرتفعی بدان افزوده شده و از آن پس فلک‌الافلاک خوانده شده است. کتیبه ای به نام سنگ‌نبشته، گرداب سنگی و منار، دیگر آثار تاریخی موجود در شهر خرم‌آباد است.

اما شهر خرم‌آباد غیر از این همه بناهای با شکوه تاریخی وبلاگ‌نویسان بسیاری هم دارد که البته باید بگویم که آنچه که توجه من را در جستجوهایم برای پیدا کردن آن‌ها جلب کرد تعداد زیاد وبلاگ‌های ادبی و داستان‌نویسی این شهر بود.

وبلاگ عبید شاکی یکی از این نمونه‌هاست. رضا ساکی در داستان نیمه شرافتمندانه زندگی در وبلاگش از ویلان می‌گوید:

«هنوز هم بعد از این همه سال چهره ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع در طول سی سال گذشته همیشه روز اول ماه که حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم به یاد ویلان می‌افتم. ویلان پتی‌اف کارمند دبیرخانه اداره بود، آدمی مفلس و بدبخت که مادرش را در اثر اعتیاد و پدرش را در اثر اعدام از دست داده بود و از مال دنیا جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی نداشت.

ویلان آدمی بود بزدل و در عین حال شجاع که به یک زندگی مضحک عادت کرده بود، او مانند هیچ کدام از کارمندان زندگی نمی‌کرد، یعنی زندگی یکنواخت بخور و نمیر نداشت به قولی آرزوهایی در سر داشت. همه فکر می‌کردند او دیوانه است! از همان‌هایی که زندگی حقوق بگیری و کارمندی‌شان در طول مدت سی سال خدمت، کوچکترین تغییری نمی‌کرد و دچار هیچ تحولی نمی‌شد.

ویلان اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن و نقشه کشیدن برای بازنشسته شدن زودهنگام ...

ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پول‌اش ته می‌کشید آدمی بود شاد و سر زنده که در مدت پانزده روز دست‌کم ده بار به خواستگاری می‌رفت اما به محض تمام شدن پول تا آخر ماه سگی بود در بند محافظه‌کاری که لحظه‌ای جز برای مستراح رفتن از اتاق خود خارج نمی‌شد!

و این آغاز بزدلی مرد شجاع پانزده روز اول ماه بود. مردی که نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید و نیمی دیگر چای خشک. مردی که نیمی از ماه مست بود و سرخوش و نیمی دیگر هشیار و خار. مردی که نیمی از ماه مردم او را آقا خطاب می‌کردند و نیمی از ماه مردیکه مفنگی!»


از آثار باستانی موجود در لرستان

آیت دولتشاه هم وبلاگ‌نویس و داستان‌نویس دیگری از این شهر است که در وبلاگش نیمه‌سوخته پیشنهاد یک داستان اشتراکی را با مخاطبانش می‌دهد به این صورت که او یک خط از داستان را می‌گوید و خواننده های وبلاگش هر بار یک خط و یک پاراگراف به آن اضافه کنند که در نهایت به يک داستان کارگاهي و البته اشتراکي مي‌رسيم که اسم همه به عنوان نويسنده ذکر می‌شود.

که تجربه خوبی می‌تواند باشد و کار جالبی‌ست. جمله پیشنهادی آیت دولتشاه این است:br>«عمو توی جنگ خیلی زجر کشيده بود، شیمیایی شده بود و تا ...»
که اگر به این کار اشتراکی علاقه داشتید حتما به این وبلاگ سری بزنید.

کارگاه داستان کانون نويسندگان لرستان و داستان‌های زاگرس‌نشینان کانون‌هایی هستند که در آنها می‌توانید با آثار داستان‌نويسان استان‌هاي زاگرس‌نشين ايران و بلاگ‌نویسان داستان‌نویس آشنا شوید. وبلاگ نیو کمپ و سایه‌های مفرغی از جمله وبلاگ‌های ادبی خرم‌آبادی هستند .

علیرضا آستانه نویسنده و روزنامه‌نگار هم نمونه دیگری از این دست وبلاگ‌نویسان است . در یکی از پست‌های یادداشت‌های حزب تک نفره من می‌خوانیم:

«به گونه‌اي ديگر انسان باش. نه اينهمه خوب و دست نيافتني. نه به شکل يک شاعر افسار پاره کرده زنجيري. نه به شکل مترجمان خوابه اي هزار و يک شب بغداد به زبان آلماني. نه به خلق دهاتي‌هاي کوپن فروش که آبروي عشيره را برده‌اند. نه به شکل رييس و مدير. اصلا شکلت مهم نيست.

من مي‌خواهم مطمئن شوم که با تو مي‌شود ساعتي خوش بود. لحظاتي تا آستانه گريه رفت. روي چمن‌هاي پارک از خنده غش کرد. تخمه شکست. در وسط نماز خنديد. جلوي دانشگاه تهران شعار داد.

به فقراي فلک‌الدين سرکشي کرد. غروب ها در تنگ شبيخون به آب نگاه کرد . پنج شنبه ها به ديدار اهل قبور خضر رفت ... من مطمئن نيستم.

صبح يک نفر کفش‌هايم را برده بود. نمي‌توانستم با دمپايي بزنم بيرون. دير رسيدم به کارم. کفش‌هاي دو سال پيش را پوشيدم. چقدر سبک‌اند.

چرا فکر مي‌کنم که اين کفش‌ها مرا دو سال به گذشته مي‌برند؟ آيا گذشته به تو نزديک‌تر است؟ تو ساخته مني. هنوز نيمه‌کاره‌اي. هنوز در مورد شکلت تصميمي نگرفته‌ام. نمي‌دانم زن باشي خوب است يا مرد.
نمي‌دانم که در چه سني بايد با تو مواجه بشم. پس چرا دلم برايت تنگ است؟ پس چرا دلم برايت تنگ است؟»

آن چه که در وبلاگ‌های خرم‌آبادی‌ها به چشم می‌خورد و جالب است، این است که بیشتر به معرفی استان خود لرستان می‌پردازند تا شهرشان مثل وبلاگ رضا جایدری، لرستان: سرزمین گنج‌هاي نهان که از انجمن‌های لرستانی‌ها در آمریکا و مفرغ‌های لرستان در پاریس می‌گوید و یا وبلاگ کلاکت که وبلاگی است در خصوص فیلم‌های تولید شده در استان لرستان و معرفی فیلم‌سازان آن و نقد آثار تولید شده و هر آنچه به هنر فیلم‌سازی لرستان و مطالب ارزشمند سینمایی مربوط باشد.

البته از وبلاگ بچه هاى خرم‌آباد نباید غافل شد که مطالبشان فقط راجع به خرم‌آباد است. آن‌ها از معرفی این شهر می‌گویند تا معرفی شخصیت‌های این شهر مثل نصرالله کسراییان، عکاس تا وقایع این شهر مثل فرو ریختن پل ساسانیان. شعری از این وبلاگ با نام تمدن و تحجر برایتان انتخاب کردم که می‌خوانید:

«بينديشيد،
به افکارتان، به اعمالتان، به شهرتان، به تاريختان.
بينديشيد،
به چيزهايى که گذشتگان براى شما به ميراث گذاشته‌اند.
اگر از نسل آن‌هاييد.
بينديشيد،
به يادگارهايى که به آيندگان خواهيد بخشيد.
اگر به فکر آن‌هاييد.
بينديشيد،
تا تاريخ خود را فراموش نکنيد.
بينديشيد،
تا آيندگان شما را فراموش نکنند.
بينديشيد،
به فرهنگى که نياکانتان به شما هديه دادند.
بينديشيد،
به فرهنگى که به نوادگانتان خواهد رسيد.
بينديشيد،
به آسياب سنگى، به سنگ نوشته، به پل شاپورى
که نشانه ى تمدن شما بود.
بينديشيد،
به يادگارى هاى سياه بر تنشان، به مشت خاک باقى ماده از تنشان
که نشانه ى تحجر شماست.»

رادیو زمانه

+ نوشته شده در دوشنبه 17 تیر1387ساعت توسط بختیار |


بعد از اینکه مطلب قبلی را نوشتم یک جستوجوی کردم توی این گوگل پیرامون نام آقای شهرام گراوندی .

آقای گراوندی از شاعران و داستان نویسان معاصر است متولد سال ۵۱ ، و چون من خودم از علاقه مندان جدی حوزه ادبیات داستانی هستم واقعا خوشحال شدم از این که با یکی دیگر از داستان نویسان معاصر آشنا شدم(ولو به این طریق ناخوشایند و با این بی آبرو بازی) ، و از طرفی بسیار ناراحت شدم از اینکه آن مطلب را از یک داستان نویس کش رفته شده بود(البته سهوا) فکر کنم همه می دونیم که به هیچ کسی به اندازه ی داستان نویسان ظلم نمی شود . از یک طرف عدم رعایت حق کپی رایت(مثل کار من) ، از طرفی مسئله مجوز و بازار نشر کتاب و از طرف دیگر مردم مشتاق و اهل مطالعه که هیچ کتابی را از خاک خوردن بی نصیب نمی گذارند .

آقای گراوندی مجموعه داستانی به نام "لوزی های خزان زده" دارند که توسط انتشارات دستان چاپ شده و پیش از این هم مجموعه ی شعر "بر بال بلند باد" را توسط انتشارات کاووش چاپ کرده اند.

مجموعه ی "لوزی های خزان زده" شامل ۱۴ داستان است که بخشی از آن مربوط می شود به ادبیات بومی .

 "مكان داستان ]ها[ در بلاد بختياري است. داستان در فضاي زندگي اين ايل جريان دارد. فرهنگ و آداب بختياري ها روايت مي شود. زبان و گويش داستان همان زبان فارسي معيار است اما در برخي از گفت وگو ها مي توان از گويش بومي بهره گرفت. فضاي جغرافيايي داستان حتي در ميان قبايل و ايل بختياري است. باورهاي مردم متعلق به همان محيط است."

متن کامل مصاحبه گراوندی را با روزنامه ایران بخوانید

شهرام گراوندی متولد خوزستان است و جنوب جایست که ادبیات معاصر ما خیلی به آن مدیون است ، نویسندگانی مثل نجف دریابندری ، احمد محمود ، بیگدلی و بسیاری دیگر  همگی اهل جنوب اند و البته حالا من به این نام ها شهرام گراوندی را هم اضافه می کنم .

ادبیات بومی شاید خیلی مورد کم توجهی قرار گرفته باشد که خوب علت های خاص خودش را هم دارد و من با این که هنوز داستانی از گراوندی نخواندم اما جراتش را تحسین می کنم که توی اولین مجموعه ی داستانش به ادبیاتی از جنس بومی و آن هم در حال و هوای ایل بختیاری پرداخته و حالا اینکه چقدر موفق بوده را کسی باید بگوید که با آثار او آشنایی کامل داشته باشد.

به هر حال  همیشه برای داستان نویسان احترام خاصی قائل بودم و اکنون این احترام را نخوانده به دلیلی که گفتم برای گراوندی قائل میشوم و امیدوارم که کتابش را توی یکی از این کتاب فروشی ها پیدا کنم .

هرچند که نفس هنر ، ادبیات و داستان چیز دیگریست اما خدمتی که گراوندی(و دیگر نویسندگان) با این کار به زنده نگه داشتن ، معرفی و شناخت دنیای فرهنگ های بومی ، می کند ارزش و نتیجه ای صد چندان دارد نسبت به کاری که وبلاگ هایی از جنس ما می کنند.

*این مطلب هیچ ربطی به اون عذر خواهی قبلی نداره و فقط غرض معرفی یک نویسنده ای با این مشخصات خاص بود و این مطلب را نگذارید به پای دلجویی و احیانا چاپلوسی .

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت توسط بختیار |


شاعر تياي كال
نگاهي به مجموعه اشعار لري بختياري فريده چراغي

آقاي اردشير صالح‌پور در مقدمه‌ي گل باوينه مي‌نويسد:«مميرا(۳)، اگرچه تحصيلات عاليه‌ي خود را در زبان و ادبيات فارسي گذرانده اما همواره تعلق خاطري بي‌حدو‌حصر نسبت به شعر و گويش بختياري دارد و كهنه‌ترين واژگان و اصطلاحات را از خورجين مادران ايل مي‌گشايد تا در مضاميني تازه آن را به كار بندد… «در شعر مميرا»تأثير شاعران متقدم و متأخر از نظامي گنجوي گرفته تا فروغ و سهراب(۴) و از احمد شاملو تا سيدعلي صالحي، كما بيش به چشم مي‌خورد. او هم‌چون همه‌ي بختياري‌ها روحش از« نوستالژي»لري موج مي‌زند.»(۵)

به‌همين بهانه نگارنده‌ي اين سطور بر آن شد تا بعضي از برجستگي‌ها و ويژگي‌هاي مجموعه‌ي گل باوينه را بررسي كند:


لینک ثابت
+ نوشته شده در جمعه 17 خرداد1387ساعت توسط بختیار |


سفرنامه بى بى كوكب بختيار

( نخستين سفرنامه يك بانوى ايرانى به فرنگستان )
حميد رضائى مجله بخارا شماره ۳۳ و ۳۴

از جمله مسائلى كه در بررسى تاريخ معاصر ايران كمتر بدان توجه شده وضعيت زنان فرهيخته و هنرمند در دوره قاجار است. تنها دركتابهاى معدودى چون خيرات حسان، تاريخ عضدى و تذكره نقل مجلس زندگينامه هايى كوتاه وگذرا از برخى زنان دانشمند و اديب اين‏دوره ذكر شده است، به همين علت جايگاه زنان فرزانه ايران در عصر قاجارناشناخته و مبهم است.

غالباً به سبب عدم تحقيق و تتبّع لازم در دوره قاجار چنين تصور مى‏شود كه اين دوره دوران زنان فرزانه پرور نبوده است، حال آنكه‏اين دوران با وجود تعداد زيادى از زنان اديب و شاعر و هنرمند و خوشنويس از دوره‏هاى زاينده و بارور در تاريخ فرزانگى زنان ايران به‏شمار مى‏آيد، چيزى كه هست بر اثر برخى از شرايط عصر كه معمولاً تمايلى به ابراز هنر زنان وجود نداشت بسيارى از بانوان فرزانه‏معرفى نشده و گمنام باقى ماندند. چنانكه گاه با زنانى شاعر و نويسنده مانند مؤلف كتاب معايب الرجال از آثار مهم نقد اجتماعى دردوره قاجار، مواجه مى‏شويم كه آثارشان را بى نام و عنوان به جامعه عرضه مى‏كردند.

گزارشهاى سياحان خارجى و تذكره‏نويسان ايرانى از شرح حال زنان سخنور و هنرمند اين دوره چه در دربارها و خانواده‏هاى رجال وچه در ديگر طبقات جامعه به روشنى بيان كننده كثرت اين عده است،(1) ليدى شل (Sheil) همسر وزير مختار انگليس در ايران در دوره‏حكومت ناصرالدين شاه در اين باره مى‏نويسد: «زنان طبقه مرفه معمولاً باسواد و با شعر و ادب مملكت خويش آشنايى دارند...»(2)

از ميان زنان فرهيخته و ادب‏ور دوره قاجار مى‏توان به كسانى چون طاووس‏خانم، دلشاد و آغاباجى اشاره نمود كه هر سه از زنان‏فتحعلى‏شاه قاجار و اهل شعر و ادب بودند. نمونه‏هايى از اشعار آنان در كتابهاى مختلف تذكره آمده است.(3) از ميان دختران فتحعلى‏شاه‏كسانى چون ماه تابان خانم ملقب به قمرالسلطنه‏(4) و حسن جهان‏خانم‏(5) طبع شعر داشتند و برخى مانند عصمت، ام سلمه و ضياءالسلطنه‏علاوه بر شاعرى هنرمند و خوشنويس نيز بودند چنانكه به گفته اعتمادالسلطنه عصمت در خط نسخ استاد بود.(6)

در دوره قاجار اغلب بانوانى كه به كسب دانش روى آوردند و باسواد شدند از طبع‏شعر و قريحه ادبى نيز برخوردار بودند و در اين‏زمينه آثارى از خود باقى گذاشتند. عده‏اى ديگر از زنان نيز استعداد خود را در فنون ظريفه و هنرهاى زيبا به كار گرفتند و چون‏خوشنويسى و استنساخ قرآن از هنرهاى مورد توجه اين عصر بود اغلب زنان هنرمند در جرگه خوشنويسان درآمدند.(7)

از ديگر زنان صاحب نام جهان خانم ملقب به مهد عليا است وى به گفته دوستعلى‏خان‏معيّرالممالك، خط ريز و درشت را خوش مى‏نوشت، نقاشى و گلدوزى مى‏دانست، در نظم و نثردستى داشت و صاحب كتابخانه خصوصى بود.(8)

عفت‏السلطنه همسر ناصرالدين شاه و مادر مسعود ميرزا ظل‏السلطان نيز از بانوان هنرمنددوره قاجار است بنابر نقل اعتمادالسلطنه، وى خط شكسته را نيكو مى‏نوشت، در علم نجوم وهيئت ماهر بود، شعر مى‏گفت و به تصوف و عرفان نيز گرايش داشت.(9)

در بين دختران ناصرالدين شاه فخرالدوله بيش از ديگران صاحب نام و آوازه است. وى كه‏نويسنده كتابهاى زرين‏ملك و امير ارسلان است در هنرهاى نقاشى، موسيقى، خوشنويسى وشاعرى مهارت بسيار داشت.(10)

از ديگر بانوان سخنور و هنرمند عصر قاجار مى‏توان به كسانى چون رشحه كاشانى دخترهاتف اصفهانى، مريم خانم دختر ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى، فاطمه سلطان از نوادگان‏قائم مقام فراهانى، ملك قاجار دختر محمدميرزا حسام‏السلطنه، ام‏هانى يزدى و حياتى كرمانى‏اشاره نمود كه شرح حال برخى در كتب تذكره آمده است. (11)

در همين دوره در بختيارى نيز زنانى فرزانه و اديب و تاريخ‏دان ظهور كردند كه غالباً دركتابهاى تذكره و سفرنامه‏هاى سياحتگران اروپايى ذكرى از آنها به ميان آمده است.(12) ظهور زنان‏دانشمند و ادب‏ور در بختيارى به سبب توجه بسيار بختياريها به آموختن علم و ادب و استعدادفوق‏العاده آنان در تحصيل علم است چنانكه دكتر اليزابت مكبن روز (E. Macben Ross)در اين‏باره مى‏نويسد: «زنهاى بختيارى استعداد فوق‏العاده‏اى در سواد آموزى دارند و تنها ترس من آن‏است كه اگر آنها به دنبال كسب دانش بروند از كار اصلى خود كه همان خانه‏دارى و فراگيرى‏حرفه‏هاى محلى است باز مى‏مانند».(13)

از ميان بانوان فرهيخته و تاريخ‏دان بختيارى مى‏توان به كسانى چون بى‏بى‏مريم و حاج بى‏بى‏نيلوفر از دختران حسينقلى‏خان ايلخانى مشهور بختيارى، حاج بى‏بى‏زينب و بى‏بى‏خانم همسرامامقلى‏خان حاجى ايلخانى و شاخصتر از همه بانوان حاج بى‏بى‏كوكب دختر نصيرخان سردارجنگ اشاره نمود.(14) در اين ميان مثلاً وسعت اطلاعات و آگاهى بى‏نظير بى‏بى خانم درباره‏اوضاع سياسى و اجتماعى ايران در دوره قاجار تا بدانجاست كه سر آرنولد ويلسون A.Wilson)(Sir كه از ايرانشناسان و كارشناسان بزرگ خاورميانه در عصر خود بود و تا رياست شركت‏نفت ايران و انگليس نيز رسيد در خاطرات خود درباره او مى‏نويسد: «در اينجا بايد گفت كه من‏در بين مردم ايران از هر طبقه اعم از ذكور و اناث، حتى در ميان رجال سياسى اين كشور كمتركسى را ديده‏ام كه به اندازه اين بى‏بى وسعت اطلاعات داشته باشد.»(15)

چنانكه اشاره شد از ديگر زنان فرزانه و اديب بختيارى بى‏بى‏كوكب است. حاج بى‏بى‏كوكب‏بختيار دختر نصيرخان سردار جنگ ايلخانى بختيارى و همسر فتحعلى خان سردار معظم در سال‏1271 ه .ش متولد شد و تحصيلات خود را به راه و رسم قديم زير نظر معلم‏هاى سرخانه كه‏غالباً از بين مدرسان زبده اصفهان برگزيده مى‏شدند با توجه و مراقبت خاص پدر انجام داد و بعدبا مطالعه مستمر آثار ادبى و متون تاريخى و دينى و مراوده با علما و اهل ادب تكميل نمود.

بى‏بى‏كوكب از بانوان فرهيخته و كتاب دوست عصر به شمار مى‏رفت و نخستين بانوى‏ايرانيست كه به نگارش سفرنامه فرنگستان پرداخته و سفرنامه وى، كه نسخه دستنويس آن نزددكتر مظفر بختيار نوه پسرى آن مرحومه موجود است، نمودار وسعت اطلاع و دقت نظر وقدرت و قريحه ادبى و نگارش و انشاء استوار و اديبانه اوست. بى‏بى كوكب با اهتمام و مراقبتى‏كه در انجام فرائض مذهبى داشت در سال 1327 ه .ش به مكه مشرف گرديد.

آقاى عبدالعلى خسروى از مورخان بختيارى درباره ايشان مى‏نويسد: «بى‏بى كوكب ازخانواده خوانين بختيارى و از زنان فاضله روزگار خود بود. او با سنت شكنى‏هاى خود تمام‏كارهاى سياسى و اجتماعى مردان را انجام مى‏داد و خاطرات خود را نيز يادداشت كرده كه‏متأسفانه هنوز چاپ و منتشر نگرديده است.»(16) در كتابهاى تاريخ ايل بختيارى و بختياريها وقاجاريه هم ضمن شرح احوال بى‏بى كوكب در مقام يكى از بانوان دانشور و با فرهنگ به سفرنامه‏ايشان نيز اشاره شده است.(17)

بى‏بى كوكب معمولاً زمستان را در اصفهان و تهران و بقيه سال را در روستاى دِزَّك و گلينك‏در چهارمحال و بختيارى بسر مى‏برد پس از بزرگ شدن فرزندان و واگذارى دزك به پسران خودبيشتر اوقات در ملك شخصى خود خُشو لنجان كه بسيار به اصفهان نزديك بود اقامت داشت.هنگامى كه بى‏بى كوكب در دزك ساكن بود عمارت دزّك پذيراى شخصيتهاى مشهور ادبى ورجال بود از دكتر محمد مصدق تا علامه دهخدا و برخى از شخصيتهاى خارجى. به تفصيلى كه‏در احوال دهخدا آمده‏(18) تأليف لغتنامه و امثال و حكم در دزك و با استفاده از كتابخانه مجهزعمارت دزك آغاز شد. عمارت يا به اصطلاح محلى قلعه دزك از آثار ممتاز معمارى و هنرى‏دوره قاجاريه است كه نظر به ارزش هنرى آن جزو آثار درجه يك حفاظت شده ملى به ثبت‏رسيده است.

ايجاد اولين كارگاههاى قالى‏بافى و قلاب‏دوزى به منظور توليد انبوه و ايجاد اشتغال براى‏زنان دزك در ساعات فراغت از اقدامات مهم بى‏بى كوكب است.

وفات حاج بى‏بى كوكب در ارديبهشت ماه سال 1339 ه .ش اتفاق افتاده و آرامگاه آن‏مرحومه در تكيه ميرفندرسكى اصفهان، آرامگاه خانوادگى و اختصاصى بزرگان بختيارى، قراردارد.

سفرنامه فرنگستان حاج بى‏بى كوكب چنانكه پيشتر نيز گفته شد نخستين خاطرات وسفرنامه شناخته شده‏اى است كه تاكنون از يك بانوى ايرانى سراغ مى‏رود و بى‏بى كوكب آن رادر شرح سفر فرنگستان كه همراه با همسر خود فتحعلى‏خان سردار معظم كه در اواخر سده‏گذشته به ضرورتى پيش آمده بود نوشته است. در اين سفرنامه علاوه بر اعتبار و ارزش ادبى آن‏بخصوص وسعت اطلاعات و آگاهى و تيز بينى و خودناباختگى وبى‏اعتنايى نويسنده در برابرظواهر مردم فريب فرنگ و كوشش در حفظ شعائر و آداب و سنن ايرانى و مذهبى بسيار قابل‏توجه است.(19)

دوره قاجار را مى‏توان هنگامه رواج ادبيات خاطره نگارى و سفرنامه‏نويسى دانست در اين‏دوره بسيارى از نويسندگان و بزرگان از خود خاطرات يا سفرنامه‏اى به يادگار نهادند ولى اكثرسفرنامه‏هاى اين دوره از جنبه ادبى و قدرت انشاء و سخن‏پردازى ارزشى ندارد. اما سفرنامه حاج‏بى‏بى كوكب علاوه بر دقت نظر و تيزبينى نويسنده به نثرى پخته و استوار و انشائى اديبانه به‏نگارش درآمده است. اشاره به آيات و احاديث و امثال فارسى و عربى، تضمين ابيات مختلفى ازشعرايى چون مولانا و حافظ، كاربرد تركيبات، اصطلاحات و كنايات ادبى و استفاده از انواع‏سجع و موازنه نمودار وسعت اطلاع و ذوق و قريحه و همچنين تتبع نويسنده در متون ادب‏فارسى است و خصوصاً تأثيرپذيرى نويسنده از كليله‏ودمنه و انوار سهيلى كه از كتابهاى متداول‏ادبى در آن زمان بود مشهود است.

اينك مقدمه سفرنامه كه نشان دهنده آگاهى و هوشمندى و دقت نظر و انشاء اديبانه حاج‏بى‏بى كوكب است:

هو(20)

رب يسّر و تمّم بالخير

الهى عاقبت محمود گردان‏(21)

روزنامه سفر فرنگستان كمينه كوكب بختيار است‏

همتم بدرقه راه كن اى طاير قدس‏

كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم‏

فحمداً ثم حمداً ثم حمدا(22) كه محول احوال بندگان و سبب‏ساز كار عالميان‏اسباب و ساز سفر خيريّتْ اثر فرنگ را كه اطبا جهت معالجه و صيانت نفس واجب‏دانسته و اقربا بر انجام آن اصرار مؤكّد دارند در مرافقت زوج معظّم‏(23) مهيّا فرمود. تادو سه ماه قبل از اين از همه اسباب سفر فقط عزم سفر در سر بود و خيال خام درنظر مى‏نمود ولى بحمدالله به فضل و توفيق الهى وسايل ازهر جهت تدارك وتكميل گرديد و حاليا خود را نه فقط عازم و جازم بل مسافر روبه‏راه و راهى پا درركاب مى‏بينم «جرس فرياد مى‏دارد كه بر بنديد محمل‏ها»(24)

در سبب سازيش سرگردان شدم‏

وز سبب سوزيش هم حيران شدم‏(25)

در ابتداء آهنگ سفر خيالى كه هراز گاهى قوت گرفته باعث بر اضطراب وتشويش و احياناً فسخ رأى عزيمت مى‏گرديد چگونگى حفظ ملبوس و خارج‏نگشتن از زىّ معهود(26) و مراقبت در حليّت طعام بود كه آنهم بحمداللّه با معلومات‏بيشترى كه از فرنگ رفتگان و فرنگستان ديدگان با بصيرت و خوداهل فرنگ از امثال‏مادام كوپلويچ و مادام آرماناك‏(27) كه غالباً به منزل آمده ملاقات حاصل مى‏شود،استفسار شد مرتفع گرديده. خوراك كه فى‏الجمله نقلى ندارد اگر لقمه پرهيزى‏(28) واحتياط از مكروه و شبهه‏ناك واجب آيد و لَحْمِ طَيْرٍ مِّمَّا يَشْتَهُون‏(29) ميسر نشودهمانقدر كه آب و آشى پاكيزه و حلال بهم رسد به امساك و قوت لايموت قانعيم«قوّت جبريل از مطبخ نبود.»(30)

در باب ملبوس هم خواتين تركستان‏(31) و عثمانى و نسوان مسلمان هندوستان ومصر و ساير زنان قبله‏شناس با ملابس مستور(32) در بلاد فرنگ آيند و روند دارند وكسوت ايرانى و هيأت مستورى، پرنا آشنا و انگشت نمادر بين خلق نيست به قول‏آقاى مستوفى الممالك‏(33) اصولاً فرنگى جماعت، عادت از خود به غيرپردازى وخصلت غمازى و فضولى ندارد بلكه بالمرّه خالى از استعداد آنست.

ابتداء و بناى سفر نسوان را به خارجه ناصرالدين شاه مرحوم گذاشت و اول‏دفعه از زوجات سلطنت عظمى انيس الدوله‏(34) را كه منقطعه ملكه مقام و دربار مداربود از فرط تعلق خاطر در سفر فرنگ تا روسيه و حدود پطربورغ برد و بنابرملاحظات و احتياطاتى از آنجا عودت داد و مصلحت ديد مُلك بانى بر هواى دل‏سلطانى غالب آمد.

در ثانى زبيده خانم امين اقدس‏(35) را، عمه عزيز السلطان مليجك،(36) ازصيغه‏هاى مجلّله و محترمه كه از فرط عقل و كياست و موقع‏شناسى و انتهاز فرصت‏از انتساب به عزيز السلطان در نهايت استقلال نبض شاه را در دست كفايت خودداشت، بنابر تجويز اطبا و كحالان جهت علاج تارى و كم سوئى چشم با دستگاه‏لايق و ناظر و خواجه و خدم و حشم به وينه فرستاد اما:

هرچه كردند از علاج و از دوا

رنج افزون گشت و حاجت ناروا(37)

از اطباء مسيحا دم اروپ كارى از پيش نرفت و كحل الجواهر(38) دواخانه‏هاى‏فرنگ چاره‏ساز نشد و بيچاره مأيوس و مكفوف و تيره چشم و تيره روز برگشت وبعد از آن هم دوامى نياورد.

البته اينها اشخاص و اُناثيه‏اى بودند كه به اسم و رسم سفر و سياحت به‏فرنگستان رفته بودند، جماعت نفى بلد شده يا متوارى رفته و گريخته امثال خديجه‏خانم‏(39) والده ملك آرا عباس ميرزا زوجه محبوبه محمدشاه و محسود و فرارى داده‏مهدعليا و بعضى از شاهزادگان محمد شاهى و فتحعليشاهى كه در مواقع‏اغتشاشات شاه مرگى‏(40) و مواضع اتهام، جان و عائله و عيال را برداشته به فرنگ‏پناه مى‏بردند باب على‏حده است.

خود ناصرالدين شاه در اسفار فرنگ متعه‏اى اختيار كرد و عيال فرنگى‏(41) دخترى‏زرگيس‏(42) و سبز چشم بر پايه سرير سلطنت عظمى يادگار تلك الآثار(43) گذاشت. كه‏موى بور و چشم زاغ و صورت قشنگ و قامت خدنگ و آب و رنگ را از طايفه فرنگ‏رگ برده‏(44) بود. حضرتعليه بى‏بى‏(45)اين كريمه‏(46) را در بعضى اعياد مولود حضرت‏فاطمه زهرا سلام الله عليها به حرف ديده مى‏فرمودند وجاهت و اعتدال اندام وحسن و كمال دختر شيرين كلام خوش حركات شاه در جمع پريرويان ماه پيكر زياده‏جلوه‏نما بود و چشم ربا مى‏نمود. عيد مولود حضرت صديقه كبرى را منيرالسلطنه‏(47) والده آقاى كامران ميرزا(48) مرسوم نمود و بعد از او تا مدتى هم به همت وغيرت اولادش هر ساله در روز موعود با تجمل تام و سليقه تمام بطور زنانه گرفته‏مى‏شد. اناثيه معتبر از شاهزادگان و اعيان درجه اول را با ستره و لباس سر تا پا سبز(50)كه به احترام سيادت ام الائمه رسم و شگون مجلس نهاده شده بود با رقعه‏(51) دعوت‏مى‏گرفتند و ضمن ذكر مناقب اهل بيت اطهار و مداحى و مولود خوانى زنانه وكسب فيوضات روحانى و ذخائر اخروى، موقع و مكانى بود براى خوشباش و بهم‏رساندن آشنائى و انشاد اشعار خواتين شاعرات و توران آغافخر الدوله‏(52) مرحوم وفتح باب مراودات نسوان و مغايبه و ديك و داستان‏(53) و محل هم‏چشمى و خودنمائى‏هاى معلوم و معهود مجالس زنان.

ايضاً از اقارب و محارم ميرزا يوسف صدراعظم‏(54) شنيده شد با وجود نفرت وكراهت باطنى جناب آقا(55) از جماعت فرنگى و مستفرنگ و خارجه باب، خود آقاعقيله‏اى‏(56) از طايفه فرنگ در اندرون داشت كه محض بعضى ملاحظات مادام‏فرنگى را به اسم اغلوطه انداز «خانم مصرى»(57) اشتهار داده بودند و زياده طرف‏التفات و مورد مهر و الفت آقا بود و مصداق:

ديدى دلا كه آخر پيرى و زهد و علم‏

با من چه كرد ديده معشوقه باز من‏(58)

بحكم اَلنّاس على دين مُلوكهم‏(59) تعشّق به دلبران فرنگى تا به قسمى دل دوز وعافيت سوز شد كه اگر خواجه حافظ در ساحه‏(60) خيالات باريك و اوهام و اغراقات‏شاعرانه سمرقند و بخارا را به خط و خال دلارام موهوم مى‏بخشيد(61)، يحيى‏خان‏مشيرالدوله‏(62) شوهر عزت الدوله‏(63) بيوه ميرزا تقى‏خان اميركبير در قضيه تركمان‏ثروت و خاك وطن را در عالم واقع ارث پدر و پشت قباله مادر فرض كرده پيرانه‏سرپا انداز مقدم و نثار لعل لب زوجه ايلچى‏(64) روس نمود. البته از فرط رعيت دارى ودولتخواهى معكوس امناء دولت بازخواستى هم از وزير با تمكين نشد و با آنهمه‏ايل و اُبّه‏(65) و خاك كه از وطن با آبروى ملك و ملت بر باد رفت آب از آب تكان‏نخورد؛

خوش دولتى است خرم و خوش خسروى كريم‏

يارب زچشم زخم زمانش نگاه دار(66)

بالجمله حاليه اوضاع بكلى تغيير كرده و تردد نسوان از نوّابان‏(67) و طبقات اعيان‏به فرنگستان متوالى و متواتر گشته و منع صدور تذكره سفر(68) براى نسوان به مثابه‏همه قوانين و ياساهاى‏(69) اين ملك با مفاتيح تحفه پيچ‏(70) و اتّحاف‏(71) ساعت قاب طلا و بند ثبت مرصّع‏(72) و انواع خدمتانه‏(73) و نقدينه و اختراع بهانه كه مفتح‏الأبواب واقعى و مشكل گشاى حقيقى و علة العلل همه بى‏قاعدگى‏ها وبى‏چارگى‏هاى ملك و ملت است بلا اثر ماند. و تيپ و توپ‏(74) و زجر و منع هم‏جلودار و جلوگير امثال ملكه زوجه مرشد دراويش‏(75) ظهيرالدوله عليخان‏(76) نشد.حتى گفته مى‏شود بعضى مخدرات قاصرات الطرف‏(77) در خاك وطن، در بلاد فرنگ‏كشف حجاب نموده زلف بر باد داده‏(78)، فرنگى مآب راه مى‏روند. بر خلاف سابق كه‏اختيار عيال فرنگى در خفا سر مى‏گرفت و آشكار نمى‏شد و باعث وهن مى‏بودامروزه اسباب امتياز و موجبات اعتبار و فخر اشخاص شده. دختران مستفرنگ‏اعيان هم احدى را به دماغ نمى‏گيرند(79) و سياه بختى صباياى‏(80) فرنگ پرورده و شيرپلنگ خورده‏(81) نريمان خان قوام‏(82) و محسن‏خان مشير(83) و امثالهم عبرت افزا وبصيرت گشا نمى‏شود.

به هر جهت، حال كه به تفضّل و توفيق الهى محظورات مرتفع گرديده و اسباب‏سفر اولاً محض تشرف به زيارت و دستبوس خدايگان مقامى حضرت ابوى‏(84) و درثانى به نيت استعلاج و استقامت مزاج‏(85) از هر حيث مهيا و آماده شده توكل به‏درگاه بنده نواز و كارساز حقيقى و التجاء به شفاخانه غيبى دارم ذره‏اى چشم اميد به‏حكيم جسمانى و اسباب و وسائط دنيوى ندوخته‏ام بر آنچه بر قلم تقدير و رقم‏مشيت و رضاى احديت رفته باشد خشنود و راضى‏ام به رضاى او:

دردم نهفته به زطبيبان مدعى‏

باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند

 

پاورقی ها در ادامه مطلب

 


لینک ثابت
+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت توسط بختیار |


 

متن ُتصاویر و فیلم از رادیو زمانه به همراه چند عکس از loor.ir

شاهنامه‌خوانی در ایل بختیاری تاریخی دیرینه دارد. کسی نمی‌داند از چه زمانی آغاز شده، ولی شاهنامه و شاهنامه‌خوانی همواره جزیی از فرهنگ بختیاری بوده است.


 

هرگاه که ایل در هنگام کوچ در وارگه‌ای1 بارمی‌انداخت و به استراحت می‌پرداخت، هرگاه که پس از کار سخت روزانه از دام‌ها و کشت و زرع رهایی می‌یافتند، در زیر سیاه چادرها، زن و مرد دور هم جمع می‌شدند، چای می‌نوشیدند و با جان و دل گوش به صدای خوش شاهنامه‌خوان و روایت‌های حماسی، رزمی و داستان‌های مهر و مهرورزی قهرمانان شاهنامه می‌سپردند.

نسل به نسل این سنت منتقل می‌شد. آن بخش از بختیاری‌هایی که به شهرنشینی روی آوردند، به مرور این سنت را به فراموشی سپردند و تنها گاه‌به‌گاه به یاد روایت‌های پدر و مادر و یا پدربزرگ و مادربزرگ می‌افتادند و به یاد آن خاطرات سر تکان می‌دادند و حسرت آن سنت خوب گذشته را می‌خوردند. اما در ایل و در روستاها، بختیاری‌ها همچنان پایبند به این آیین مانده‌ و پاسدار آن بوده‌اند. در محافل خانوادگی و دوستانه هنوز دور هم جمع می‌شوند و به داستان‌های شاهنامه گوش می‌دهند.


 

در چند سال اخیر، توجه بختیاری‌های شهرنشین باز هم به این سنت و آیین کهن جلب شده است و در مراسم نوروزی که به دور هم جمع می‌شدند، به یاد اجدادشان، به خواندن اشعار شاهنامه می‌پرداختند. کم‌کم این آیین چنان دوباره جای خود را بین مردم و به‌خصوص نسل جوان باز کرد که دیگر نمی‌شد فقط در محافل خانوادگی آن را برگزار کرد و در چند ساله اخیر این مراسم به‌صورت عمومی در شهرهای مختلف خوزستان از جمله مسجدسلیمان و ایذه بین طوایف مختلف بختیاری به‌صورت باشکوهی برگزار می‌شود.

در یکی از روستاهای مسجدسلیمان در منطقه «گلگیر»، بنام «سی میلی»2 همه ساله جمعیت زیادی از بختیاری‌ها از طوایف، شهرستان‌ها و استان‌های مختلف گرد هم می‌آیند و مراسم شاهنامه‌خوانی را به سبکی تازه برگزار می‌کنند و بدین ترتیب این آیین کهن را گرامی می‌دارند.


 

در سفری که سال گذشته پس از ۱۶ سال، در نوروز ۱۳۸۶ به ایران داشتم و به شهر زادگاهم مسجدسلیمان رفتم، این شانس بزرگ نصیبم شد که در روز سوم فروردین در مراسم شاهنامه‌خوانی شرکت کنم و از نزدیک این سنت باشکوه و بجا مانده از سده‌های پیشین را ببینم، به نقالی‌های مختلف شاهنامه و نوای زیبای ساز و دهل بختیاری گوش دهم و با صدای ساز و دهل، پابه‌پای هزاران زن و مرد دیگر، دستمال در دست به رقص و پایکوبی بپردازم. نتیجه این سفر تعدادی عکس و فیلم است که بدون آمادگی قبلی و با امکانات ابتدایی که در اختیار داشتم تهیه کرده‌ام تا در اختیارسایر هموطنان قرار دهم.

در هنگام و پس از مراسم، همراه با شور و احساس غروری که داشتم، مدام این پرسش‌ها در ذهنم می‌چرخید که چه عاملی سبب این بازگشت به اصل و یا هویت خویش شده است؟ از چه زمانی بختیاری‌ها شاهنامه‌خوانی داشته‌اند؟ شاهنامه‌خوانی در ایل بختیاری کهن چگونه بوده است؟

فکر کردم که پاسخ این پرسش‌ها را در گفت‌وگویی با دکتر اردشیرصالح‌پور، استاد رشته هنر و مدیر جشنواره تئاتر که خود از تلاش‌گران این حرکت فرهنگی و یکی از سخنرانان مراسم بود، بیابم.


تاریخچه شاهنامه‌خوانی در ایل بختیاری
ایل بختیاری یکی از ایلات کهن و اصیل ایران زمین است که به اقتضای روحیات سلحشوری و جنگاوری و آرمان‌خواهی‌اش، از دیرباز با شاهنامه واساساً مقوله حماسه، انس و الفتی ازلی داشته است. در واقع در هر سیاه چادری شما به نوعی شاهنامه را پیدا می‌کنید.

این سنت گویا در ایل ما رسم بوده که مادران در خورجین جهیز دختران، شاهنامه را نیز به ودیعت می‌گذاشته‌اند. این رسم فرهنگ ماست و امیدواریم این سنت که بار دیگر در جهیز دختران ما برای تداوم فرهنگ ادامه پیدا کند.

شاهنامه‌خوانی، اگرچه در حوزه فرارود است و فرارود به لحاظ جغرافیایی در خراسان بزرگ و ماوراء‌النهر، اما شگفتا که این حماسه در ایل بختیاری و در فرهنگ زاگرس، خصوصاً زاگرس میانی، منزلت و اهمیت بسیاری دارد و همواره صدای شاهنامه‌خوانان که مبتنی بر غرور و حماسه و بالندگی است از سیاه چادرها برمی‌آید.


 

به دو مورد تاریخی هم اشاره کنم. در هنگام فتح قندهار توسط سپاهیان بختیاری در زمان افشاریه، هنگامی‌که نادر در خواب بود، بختیاری‌ها صبحگاهان حمله کردند و با شاهنامه و هلهله و گاله قلعه قندهار را فتح کردند و نیز در خاطرات مشروطه و یادداشت‌های تاریخی آمده، هنگامی‌که اصفهان را فتح می‌کنند و به سمت تهران می‌آیند، این‌ها شاهنامه می‌خوانده‌اند. شاهنامه همواره بالندگی و غرور و عزت و افتخار را در بختیاری و گمان می‌کنم در هر ایرانی بیدار می‌کند.

اساسا باید گفت زمینه حماسه‌ها به شکلی نیست که تاریخ دقیقی برایش تعین شود. سنت‌ها اصولا پیرو نیازها، روحیات و خلقیات یک جامعه و آحاد یک ملت به‌وجود می‌آیند. اگرچه شاهنامه در قرن سه و چهار توسط حکیم فرزانه طوس، فردوسی تدوین، گردآوری و در واقع بازآفرینی شده، این به منزله آن نیست که ایرانی‌ها فقط از هزار سال پیش فرهنگ حماسی و شاهنامه داشته‌اند، بلکه خود فردوسی نیز اشاره دارد که: «به گفتاردهگان کنون داستان، به پیوندم ازگفته‌ی باستان.» بنابراین به‌نظر می‌آید که فرهنگ اعصار کهن پهلوانی که بعضی مورخین هم اشاره می‌کنند که گویا فرهنگ دوره اشکانی است،‌ در شاهنامه متجلی شده است.


 

اما اساسا فرم و شکل خوانش طبیعتا باید با نحوه اوزان هجایی و بعد موسیقی قوافی، اشعار هیروئیک و یا پهلوانی هماهنگ باشد. وزنی که فردوسی انتخاب کرده، یعنی این بحر «فعولن فعولن فعولن فعول» نوعی ضرباهنگ بیدارکننده و ریتم کوبنده دارد که خیلی با روحیات و خلقیات بختیاری‌ها هماهنگ است که قومی بوده‌اند که همواره در کوهستان‌ها زندگی می‌کرده‌اند و همواره در جنگ‌ها بوده‌اند و همواره جزء کسانی بوده‌اند که از فرهنگ و کیان و مام میهن ایران دفاع کرده‌اند.

آنها تنها قومی هستند که شاید هیچ‌گونه تعلقات فرامرزی هرگز نداشته‌اند و همواره برای ایران و برای ایران‌زمین زندگی کرده‌ و جان‌فشانی کرده‌اند. در نتیجه این سنت در این قوم تداوم پیدا کرده و نسل به نسل و سینه به سینه و روایت به روایت از پدران به فرزندان تداوم پیدا کرده و قومی است که من از دوران کودکی به یاد دارم، همواره مجلس شاهنامه‌خوانی یکی از سنت‌های آن بوده است.

در سوگواری‌ها خصوصا مردان هرگز این سوگینه‌هایی که اخیرا در مراسم سوگواری خوانده می‌شود که در واقع گاگریوهائی3 هستند که به نوعی سوگینه‌خوانی کهن است، نمی‌خواندند. این را زنان می‌سرودند و می‌خواندند و مردان در سوگ بزرگ‌مردان، شهیدان، قهرمانان و پهلوانان در واقع شاهنامه می‌خوانده‌اند.


 

مثلا سوگ سیاوش را می‌خوانده‌اند یا سوگ اسفندیار یا ایرج را. بنابراین این روحیه و این لحن و خوانش در فرهنگ حماسه و بختیاری یکی از سنت‌های دیرین و رایج است که همواره بر این اصل استوار بوده که «هر آن‌کس که شهنامه‌خوانی کند، چه مرد و چه زن پهلوانی کند».

اشعار نظامی در خسرو شیرین خصوصا، شکل بزمی دارد و گونه‌ای از ادبیات لیریک یا ادبیات غنایی در فرهنگ ایرانی است که بختیاری‌ها هم از آن بهره می‌برند. اما در بعد حماسی و یا اپیک‌اش همین شاهنامه است. ما هم مردان بزم داشته‌ایم و هم مردان رزم.

خوشبختانه این جریان اخیرا دوباره توسط نسل جوان دارد احیا می‌شود و تداوم پیدا می‌کند. در روح و فرهنگ ایرانی هرگز شاهنامه نخواهد مرد. بقول حکیم فرزانه طوس، کاخی را برآورده است که از باد و باران نبیند گزند.
بنا کردم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نبیند گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب

حقیقتا این بنا و این شکلی که فردوسی در شاهنامه ایجاد کرده است، برای همیشه با هویت و با کارنامه فرهنگ ایرانی چنان آمیخته که تا ایران زنده است شاهنامه نیز زنده خواهد بود. شاهنامه مقوم فرهنگ ایرانی است. این سنت در ایل ما و در فرهنگ ایران زمین و اقوام مختلف، خصوصا در اقوام زاگرس‌نشین، مثل کردها، لرها و لک‌ها در شکل‌های مختلف بوده است. در آذری‌ها هم شاهنامه را داریم ولی در اقوام زاگرس‌نشین این سنت تداوم بیشتری داشته است.

به هرحال در زمینه‌ی موسیقی که بخشی از هویت و نشانه‌های هر قوم به‌شمار می‌رود، باید به این نکته اشاره کنم که ما بخشی از هویت خودمان را در این الحان و اوزان موسیقایی می‌یابیم.

این سنت خوشبختانه در این شرایطی که نسل جوان ما تا اندازه‌ای هویت حقیقی‌اش به مخاطره افتاده و کمتر به سراغ اصالت‌ها می‌رود، ضرورت‌اش دو چندان شده است. باید تلاش بیشتری شود تا ما با شناسنامه و هویت فرهنگی خودمان به دهکده جهانی وارد شویم. هیچ منافاتی ندارد که ما از این سبقه و سابقه و رنگ و بوی خودمان، علی‌رغم احترامی که به همه ارزش‌های فرهنگ جهانی و جغرافیای جهان و افکار آزاد جهان داریم، استفاده کنیم.

به قول جواهر لعل نهرو، برای جهانی شدن نخست باید بومی بود. ما این تعاریف را نشناختیم و نمی‌دانیم. اینها ماحصل تجربه ذائقه، تفکر و نگره و هستی‌شناسی ایرانی ماست که بخش عمده‌اش در شاهنامه هست. نه تنها حماسه، بلکه شاهنامه منظر حکمت و تعلیم و تربیت و دین و آیین و رفتار و سلوک و هنجارهاست.


 

حقیقتا شاهنامه یک اثر گران سنگی است سرشار از جنبه‌های مختلف، داستان‌های حماسی، داستان‌های عاشقانه وداستان‌های پهلوانی، یاس و امید و... همه این جنبه‌ها در شاهنامه مستتر است.

با این اوصاف که هم اکنون موسیقی‌های متنوعی دارد ذهن موسیقی ایرانی را خدشه‌دار می‌کند، شاهنامه‌خوانی یکی از گونه‌هایی است که خوشبختانه اخیرا با اقبال جوانان و اقبال مردم روبه‌رو شده و قوم بختیاری به دلیل آن سبقه و سابقه‌اش، دارد اینکار را تداوم می‌بخشد.

اما در خصوص شاهنامه‌خوانی در سی میلی، شهری که در سی مایلی شهر مسجدسلیمان، یکی از شهرهای بختیاری نشین، این سنت خوشبختانه در حال حاضر به اهتمام مردان و فرهیختگان این قوم دارد تداوم پیدا می‌کند. در دوره‌های خیلی پیش این یک سنت خانوادگی بوده و معمولا در نوروز که مردان و زنان در کنار یکدیگر می‌نشستند، شاهنامه می‌خواندند. این سنت خوشبختانه امروزه از محفل خانوادگی به یک محفل عمومی تبدیل شده و مشاهده می‌کنید که حداقل چهار تا پنج هزار نفر از علاقمندان و شیفتگان فرهنگ ایران زمین، خصوصا جوانان و زنان و مردان بختیاری، گرد هم می‌آیند و شاهنامه می‌خوانند.

برای من هم خیلی جالب بود که امسال بر سر در هر خانه‌ای در سی میلی یک پلاکاردی پارچه‌ای نوشته شده بود و گویا هر خانه‌ای ملزم شده بود که دو بیت از اشعار فردوسی را بر سر در خانه‌شان حک بکنند. این رویکرد اصیل فرهنگی، گامی است در جهت تقویت بن‌مایه‌های فرهنگ اساطیری، فرهنگ ایران زمین و خصوصا شاهنامه که اثری است که بخشی از مواریث و معاریف ملی و دینی و آئینی و فرهنگی و تاریخی ما را در برمی‌گیرد.

تفاوت بین سبک شاهنامه‌خوانی در بختیاری و سایر نقاط ایران
موسیقی اساسا عنصر و مقوله‌ای است که بشدت تحت تاثیر اکولوژی دیار و اقلیم‌های مختلف است و ذائقه‌، اقوام، لهجه، انواع سازها و عوامل عدیده‌ای در این امر موثرند که طبیعتا موسیقی اقلیم‌های مختلف ایران با هم تفاوت داشته باشند.

بنابراین شاهنامه نیز اگرچه عنصر واحدی است و یک منبعی به نام شاهنامه فردوسی وجود دارد، اما طبیعتا در خوانش‌شان بعضی از ابیات گاهی پس و پیش می‌شوند، قوافی (قافیه‌ها) هم گاهی به هم می‌خورد، اگر هم به هم نخورد و رعایت شود، نحوه خواندن، لحن خوانش و اوزان خوانش کاملا بر حسب ذائقه و موسیقی جاری هر قوم تغییر می‌کند.

خوشبختانه من توفیق این را داشته‌ام که به‌دلیل تعلق خاطری که به فرهنگ ایران زمین دارم و پژوهش‌های بسیاری که در این زمینه کرده‌ام با شاهنامه‌خوانی اقوام مختلف ایرانی، از جمله اقوام زاگرس‌نشین برخورد داشته باشم.

این جمله را از خودم نقل نمی‌کنم، بلکه از اساتید فرزانه‌ای که نام‌آوران حوزه ادب فارسی هستند و به شاهنامه کاملا اشراف دارند، می‌آورم که به اقرار آنها نحوه خوانش شاهنامه بختیاری با همین لحنی که می‌خوانند یکی از اصیل‌ترین و دقیق‌ترین شکل خوانشی است که از دوره‌های کهن برای ما باقی مانده است. دلیلی هم براین امر وجود دارد، چرا که بختیاری‌ها قومی هستند که به لحاظ جغرافیایی در کوهستان‌های صعب‌العبور زندگی کرده‌اند و اقوام مهاجر کمتر توانسته‌اند به آنها دسترسی پیدا کنند. زندگی کوچ نشینی نیزکمک کرده است که اینها وارگه به وارگه این سنت و آیین و موسیقی را درخورجین‌شان به همراه ببرند و در یاد و سینه‌هایشان داشته باشند.

بنابراین نه تنها در لحن و خوانش شاهنامه، بلکه در ابعاد مردم‌شناسی دیگر مراسم موسیقی، آیین‌های نمایشی و حتی نیایشی که در سطوح مختلف سنتی و آیینی موجود است، به گمان من بختیاری‌ها یکی از دست نخورده‌ترین اقوام ایرانی هستند زیرا که در صحراها و دشت‌های مرکزی نبودند، در مرزها نبودند و کمتر مورد تهاجم بیگانگان قرار گرفته‌اند و به اقرار همان اساتید عرض می‌کنم این لحن شاهنامه‌خوانی شان لحن بسیار خوبی است.


 

تقریبا دو نوع لحن را در شاهنامه‌خوانی بختیاری می‌توان نام برد؛ یکی حماسه‌خوانی است که با لحن کوبشی و سنگین و سخت است که معمولا مردان در مجلس می‌خوانند و همواره هم شاهنامه را به دلیل آن روحیه پهلوانی اجرا می‌کنند و بخش دیگر آن نازک‌خوانی است که لحن مترنم و لطیف‌تری است که بخش‌های مثلا بیژن و منیژه و زال و رودابه است که البته من کم‌تر دیده‌ام. اما همیشه در ایقائات موسیقی بختیاری به نوعی «ای داد، ای داد، ای بیداد» را خوانندگان شاهنامه ملحوظ می‌کنند که به‌نظر می‌آید حسرت بیداد و داد است که از دست رفته، همواره با یک حالت حسرت می‌خوانند و بسیار هم کوبشی و چکشی است.

دقیقا رسم و آیین شاهنامه‌خوانی در بختیاری به این گونه بوده است که در مجلس و یا در یک ده و آبادی، مردان بر یک سکو می‌نشسته‌اند و چند متکا یا بالش‌های گرد کنارشان می‌گذاشتند. هنگامی که شاهنامه باز می‌‌شد، مردان هنگام خواندن شاهنامه، بر اثر غرور مستتر در فرهنگ شاهنامه مثلا «رستم و اشکبوس» و «ایران و توران» آنچنان دچار غرور می‌شدند و این انرژی در درون آنها متراکم می‌شد که آنها با این گرزها بر آن متکاها می‌زدند که پرها به هوا انباشته می‌شدند و پراکنده می‌شد و یک فضایی ایجاد می‌شد و به نوعی یک فراافکنی از این انرژی متراکمی که براثر خوانش اصوات شاهنامه در ذهن خواننده و حتی شنونده ایجاد می‌شد. این به لحاظ دراماتیکی جزو ملزومات مجلس شاهنامه‌خوانی بختیاری بود.

داشتیم آدم‌های مختلفی، پیرمردهای مختلفی که در جشنواره طوس نیز شرکت کرده بودند. البته نسل شاهنامه‌خوان بختیاری بسیاری‌شان از دست رفته است. به ندرت دیگر پیرمردهایی را در روستاها و نواحی بختیاری پیدا می‌کنیم که اینها را به یاد داشته باشند. این حرکات، حتی این توجه و لطفی که برنامه شما نشان داده می‌تواند به اعتبار بخشی این سنت ایلی کمک بکند و امیدوارم زمینه‌ای بشود که این سنتی که در فرهنگ بختیاری ریشه‌دار و کهن و ارزشمند است، دوباره تکرار شود و جوانان ایرانی و جوانان بختیاری بار دیگر یکی از الحان موسیقی خودش را که مبتنی بر غرور و بالندگی و آزادگی است، بازیابد.

برای اولین بار یک نقال زن، گردآفرید، برنامه اجرا می‌کرد
زنان بختیاری شیرزنانی هستند که دست کمی از مردان ندارند. نه تنها که «نشینند و زایند شیران نر»، بلکه در عرصه حماسه ما شاهد زنان پهلوانی هستیم از جمله «گردآفرید» و همه زنان شاهنامه که اصلا مقوله ویژه‌ای است. زنان شاهنامه هر یک منزلتی دارند.

این سنت خوشبختانه در فرهنگ بختیاری بوده یعنی ما زنانی را داشتیم در بختیاری که کدخدا بوده‌اند. در دوران کودکی خود من بیاد دارم در یک روستای «شیوند» که در زاگرس میانی است، در شمال شرقی خوزستان، در نواحی «ایذه» و «دهدز»، یک زن کدخدا بود. یعنی بحث شایسته‌سالاری، بزرگی، تدبیر، تدبر و مدیریت است، نه بحث جنسیت. یعنی درست زمانی که اقوام دیگر شاید زنان را زنده به گور می‌کردند.

ما در شاهنامه هم داریم که «آذرمیدخت» و «پوراندخت» چنان به منصب شاهی می‌رسیدند که منزلت والایی داشتند. بنابراین زنان دست کمی از مردان نداشتند. این سنت شاهنامه‌خوانی هم در میان زنان بختیاری بوده است. یعنی زنانی بوده‌اند که شاهنامه را به خوبی از بر بوده‌اند و می‌خوانده‌اند و در ایل راه‌ها و کوچ راه‌ها شاهنامه را می‌خوانده‌اند. این سنت غریبی نیست.

البته شکل جدیدی که دارد اجرا می‌شود، شکل تازه‌ای است. برای ما هم جالب است. باید تلاش کرد که برای نقل و روایت و شاهنامه‌خوانی با رنگ و سابقه‌ای که در ایل بختیاری دارد اعتبار بیشتری قائل شد. زنان نیز باید به نقل و روایت و حماسه و حماسه‌خوانی را همت کنند چرا که این الحان نوعی القاء فرهنگی است و مادران فرهنگ‌ساز اند. مادری که شاهنامه می‌داند، داستان شاهنامه را در خوانش‌اش، در لالایی‌هایش، آن رنج مادرانه را، آن حکمت مادرانه را که منبعث از فرهنگ شاهنامه است به کودکش انتقال می‌دهد.


به همین دلیل است که نام بسیاری از بختیاری‌ها، به‌خصوص مردان بختیاری از شاهنامه گرفته شده است. شاید بخش عمده‌ای از شمار اینها به دلیل همان زنان و مادران فرهنگ‌ساز بوده است. اصلا خانواده‌ها با شاهنامه آشنا بوده‌اند. تهماسب، لهراسب، گشتاسب، سیاوش، فریبرز، کیکاووس اسامی متداول در فرهنگ بختیاری هستند.

شاید جالب باشد که بدانید که منی که بیست ساله در تهران زندگی می‌کنم و زندگی روشنفکری را در کنار تعلقات سنتی‌ام حفظ کرده‌ام وقتی که پسرم به دنیا آمد، مادرم که در خانه بود توصیه‌ای به من داشت که در فرهنگ خانواده ما همیشه شاهنامه بوده است. حتما نام پسرت را باید یک نام از شاهنامه انتخاب کنی و من هم با احترام نام یکی از زیباترین شخصیت‌های شاهنامه را که مظهر پاکی، آزادگی، شجاعت و مهر است به نام سیاوش، بر فرزندم نهادم.

حتی من که از زندگی ایلی نیز گسسته شده‌ام و در جغرافیای تهران بزرگ زندگی می‌کنم این تعلقات را حس می‌کنم که همچنان ریشه‌اش در همان دورانی است که مادرم در خانواده‌اش می‌دیده که پدرش شاهنامه می‌خوانده و می‌دیده که شاهنامه منزلتی داشته است. این سنت و این تداوم به گمان من اگر چه کمرنگ شده ولی شعله و لهیب‌اش به خاموشی و فراموشی ننشسته است.

پانویس‌ها:
1 وارگه در اصل همان بارگه یا بارگاه است. جایی که ایل بار بر زمین می‌گذاشت و سیاه چادرها را برپا می‌کرد.

2 سی میلی نام روستایی است در مسجدسلیمان. واژه انگلیسی است، چون این روستا در فاصله سی مایلی مسجدسلیمان قرار داشت. ببسیاری از مناطق جنوب نام‌های انگلیسی دارند. به جا مانده از فرهنگ انگلیسی در زمان کشف و حفاری چاه‌های نفت.

3 گاگریو یا گوگریو به معنی گفتن و گریستن است. سرودی است که بختیاری‌ها در سوگواری‌ها می‌خوانند و گریه می‌کنند.


لینک ثابت
+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت توسط بختیار |


معرفی نامه

گفتیم بهرام حیدری بزرگ ترین داستان نویس بختیاری است نه به این علت که نژادش بختیاریست ،  به این خاطر که او اولین و شاید تنها نویسنده ایست که آثار خود را به بررسی جامعه بختیاریان در زمان خودش اختصاص داده ، نوعی رئالیسم ایل!! .

بهرام حیدری از آن نویسنده های پیشرو ی دهه ۴۰ است که آنچنان مورد توجه قرار نگرفته . آن چیزی که در آثار حیدری به چشم می خورد توجه به زندگی مردمان بختیاری است ، نگاهی کاملا واقع گریانه که با خواندن یک داستان براحتی می توان به حس و حال زندگی مردمان آن پی برد .

حیدری به بیان زوال  ایل بختیاری می پردازد و تباهی آن را در اثر نفوذ زندگی شبه مدرن نشان می دهد و با بیانی فولک لوریک(داستان زنده پاها،مرده پاها) ماجرا را به تصویر می کشد.

در آثار بهرام حیدری حس نوستالژیک نسبت به گذشته پر عظمت ایل بختیاری به چشم می خورد :خان ها در گذشته به نیکی عمل می کردند و ایل در اوج قدرت و آسودگی بود ؛ در عوض در دوران جدید ایل به تباهی کشیده شده ، فقیر و تحقیر شده است . زندگی را به سختی می گذراند و مورد تمسخر شهری هاست .

حیدری نوشتن را با زوال آغاز می کند :زوال عظمتی در ناپیدای تاریخ یا در وهم

چیز دیگری که در آثار حیدری به چشم می خورد نگه کاملا ضد دین اوست :فقر و تیره روزی عشایر را نشانه ای از بیهودگی به جهان برین میداند و کفرگویی ساده دلانه ی آنها را نوعی درک پیش علمی می شمارد که ممکن است آن ها را تا سطحی از آگاهی برساند که علیه وضع موجود بشورند .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

نقل از وبلاگ http://saddastan.blogfa.com/

شهرام گراوندی 

بدون شک ، بهرام حيدری را بايد يکی از معدود نويسندگان آوانگارد در زمينه ادبيات روستايي – اقليمی ايران بحساب آورد . يکی از نسل کمياب و گم شده ، که همواره ناشناس و گمنام باقی ماند و به خاطر خاستگاه طبقاتی و ذهنيت خاص و بی پروایِ خويش که خيلی ها را خوش نمی آمد ، نتوانست در اذهان و قلوب بسياری از روشنفکران آن زمان ، راهی بيابد . حتی در زمانيکه کتاب  (( لالی)) وی بهمراه کتاب (( نان و گل )) نسيم خاکسار بعنوان  بهترين مجموعه داستانهای سال 58 شناخته شدند ، او هنوز گمنام بود و شايد جامعه ادبی آنزمان ، بخاطر نثر و فضاهای داستانی اش ، نتوانست  او را تاب بياورد. و به خاطر بسپارد . حتی دريغ از يک مصاحبه ی کوچک ! دريغ از يک ارزيابی ولو شتابزده از نويسنده اي که بسياری از سالهای عمر خود را به عنوان سرباز سپاهی دانش و معلم در روستاهای فراموش شده ی جنوب سپری کرد و بعد از انقلاب فرهنگی و پاکسازی در آموزش و پرورش و باقی قضايا برای امرار معاش ، جلای وطن کرد ، بطوريکه بعد از مدتی نزديک به بيست و يک سال ، هنوز اين احساس نوستالوژيک  همواره با او در ميان کوهها و تپه ماهورهای شهر زادگاهش زبانه می کشد. بهرام حيدری ، بطور رسمی با کتاب « به خدا که می کُشم هر کس که کُشتم » که در سال 1356 چاپ شد، پابه عرصه ی ادبی ايران گذاشت . در سال 58 (( کتاب زنده پاها و مرده پاها )) و درهمان سال مجموعه داستانهای کوتاه « لالی » را به چاپ سپرد هر چند او پيشترها، نزديک به بيست سال ، در نشريات وزين ادبی آن زمان بسياری از داستانهايش را چاپ کرده بود اما هرگز خيلی از آنها در کتابی نيامد وبه روايت بسياری از نزديکانش ، او کتاب های ديگری به نام « شناسنامه ی باطل شده »  و « شير شتر، خون کفتار» داشته است که در حمله ساواک به خانه اش ، مفقود و ازبين رفته است . کتاب به خدا که می کشم .... به غير از خودش، دو داستان ديگر بنام « چل پلکان » و « کباب » را دربرميگرد. داستانهای بخدا که می کشم ... و چل پلکان ، هرکدام داستانهايي پنجاه صفحه اي هستند با اکسيون قوی و پر سو ناژهايي بی نظير. داستانها روايت و باز آفرينی تاريخ گذشته ی خان های بختياری و روستائيان و بخصوص آدم های زير دستِ آنها، رعيتها می باشد . باز آفرينی اعتبار و عظمت و اضمحلال و فرو پاشيدگی قوم بختياری می باشد که با تر دستی و مهارت خbahramاصی به رشته ی تحرير کشيده شده است . بازگويي داستان به خدا که می کشم .... از زبان شخصی بنام کدخدا علی عسکر ، که در آخر های داستان برای آقای مرادی ، معلم سپاهی دانش روايت می کند ، از بيتهايي محلی و عاميانه نضج می گيرد :

به خدا که من گفتم محمود به پُشتم

به خدا که می کُشم هر کس که گُشتم

(( داستان شرحی است هملت گونه از سردرگمی الله قلی در فاصله ی بدگمانی تا مطمئن شدن و بالاخره ندامت))1 چنانکه در مقدمه ی کتاب    prologue  که از مکبث و اتللوی شکسپير گرفته و تلخيص شده است ، خبر از واقعه ای فجيع و جانگداز می دهد .

* (( آه ای نفس مشکبوی که می توان عدالت را به درهم شکستن شمشير خود وا داری! .... آری ، خواهمت کشت و آنگاه دوستت خواهم داشت .... و اين هم بوسه آخرين !))*

سالها قبل ، آدم های محمود خان و آتن بر ،دايي الله قلی ، در ييلاق با هم زد و خورد می کنند و محمود خان تير می خورد و کشته می شود . در آن زمان الله قلی کودکی خردسال بود بعد از مدت ها، هنگاميکه آب ها از آسياب می افتد و صلح و صفا برقرار ميشود يک روز داود خان ، برادر محمود خان ، آتن بر و زنش را به مهمانی دعوت می کند . در آن مهمانی ، آتن بر بدست افراد داود خان کشته ميشود . بعدها داود خان با زنِ تن بر ازدواج می کند و الله قلی را بزرگ می کند . بعد از سالها ، الله قلی که حالا برای خودش جوان ورزيده  و کار آزموده ای شده است ، در هنگام بازگشت از شکار ، از کنار روستايي می گذرد . او از زبان شخصی بنام آيوسف که درحال بريدن سر يک گاو می باشد داستانی را می شنود که به زندگی او و دايي اش ارتباط پيدا می کند . در آنجا الله قلی به راز قتل دايي خود پی  مي برد و به کلی دگرگون ميشود . « به الله قلی گفت : خون ديدی چه کرد؟ » خندان گفت : اين خون که از اين گاو اومد ميدونی مثل چه بود ؟ مثل وقتی بود که (( داود خان )) سر آتن بر رو بريد همينجور خون ازش ميومد ))* ( به خدا که می کشم ... ص13 )

« چيزی های شگفتی در سر دارم که به دستم راه خواهد يافت و بايد پِيش از آنکه بدان بينديشند ، اجرايشان کنم .از  اين لحظه همه نوزادان دلم به نوزادان دستم بدل خواهند شد »*

و الله قلی با هيجان پرسيد کدوم تن بر ؟ وقتی پرسيده بود چه جور و حالا که پرسيد کدوم تن بر ؟ از خود تعجب کرد که چطور حرکات عجيب نکرده . چطور فرياد و زاری نکرده . انگار خود او نبود که درخود فرياد زد : انگار اشخاصی شيون کنان در او گفته بودند . مگر نه اين بود که تن بر اسم دايي او بود و الله قلی وقتی بچه بود ديگر نديدش و برايش تعريف کرده بودندکه مهمان داود خان که بوده در شکار از کوه پرت شده مرده؟ )) (به خدا که می کشم ... ص14 )


روز انتقام ، هنگاميکه الله قلی و داود خان با هم به شکار می روند ، در ميان کوهها ، الله قلی در حالتی ميان شک و ترديد و سوء ظن ، در حاليکه احساس پشيمانی بخاطر کار انجام نشده تمام وجودش را دربرگرفته است ، از پشت به داودخان شليک می کند .داود خان ، قوی هيکل و پر زور در حالت نامتعادل ، او را با قمه می زند و هردو جان می سپارند .

* « اشکم روان مي گردد ، ولی اشکی است که از دل سنگم فرو مي ريزد . اندوه من جوهر آسمانی دارد . ضربتش بر همان که بدو دل بسته است می رسد .»*

« داود خان گفت : های خدا ! ... های لقمه حرام ! منو از پشت ميزنی ها ! قدرت صدای خان چنان بود که الله قلی ديد چيزی بزرگتر از مرگ با اين صدا بر او فشار می آورد . از ترس و از خجالت و مخصوصاً پشيمانی و از خيلی چيزهای ديگر بود که که زاری کنان گفت : من دست خودم نبود . گفتم طعنه ميزنن  بم .» ( بخدا که می کشم ... ص 42 )

ستارگان ! اخگرهای خود را پنهان داريد و بر هوس های تيره و ژرف من پرتو ميفکنيد ! چشم در برابر دست ، بسته باد و با اينهمه آنچه پس از وقوع ، ديده ، يارای ديدنش را ندارد ، مجرا باد !*

داستان چل پلکان ، جنگی است ناخواسته که بين نصرالله خان ، باج بگيری که وابسته به شيخ خزعل می باشد و اسدالله خان ، خانی که مورد احترام و منزلت مردم می باشد ، بوجود می آيد . جدالی است بسيار مهيج و تکان دهنده و درکليت خود نبردی است بين عظمت و اقتدار يک ايل که زير بار ننگ و زور نمی روند ودرنهايت مرگ را گردن می گذارند . حيدری در داستان ((زنده پاها و مرده پاها )) ، همواره ظلم و استبداد خوانين را سرلوحه کارش قرار ميدهد . هميشه دربرابر خانهای مستبد و مزدور کسانی قرار دارند که می خواهند بطريقی با آنها در بيفتند . در همين داستان ، خان  مستبد ، عباسقلی کارگر روستايي را وادار ميکند که حيوانهای او را چندين ماه نگهداری کند . عباسقلی که از ترس خان نمی تواند از اين کار سرپيچی کند ، مجبور می شود به اين کار تن دهد ، و از زور کار و فشار اقتصادی ، به مرز روان پريشی و ديوانگی می رسد تا جايي که در انتهای داستان ، هنگاميکه رو در روی خان قرار ميگيرد ،  حرفهايي را به خان می زند که خان مجبور ميشود او را شکنجه و زندانی کند و درنهايت ، خان ، تسليم ديوانگی او می شود . در داستان زيبای « آزمايش » ، نادعلی ، که آدم مفلس وبيچاره اي است ، به تحريک ديگران ، ديگرانی که حتی از اسم خان وحشت دارند ، به منظور خراب کردن وجهه و اقتدار خان ، با آنها شرطی می بندد که توی صورت خان بايستد و با بيتهايی محلی ، در حال شوخی و مزاح ، او را ريشخند کند . نادعلی اين کار را با تمام مجازاتی که درانتظارش است انجام می دهد و شرط را می برد . کتاب لالی ، حکايت روز مرگی و اضمحلال آدم هايي است که گويي در ظلمانی ترين قسمت دنيا زندگی می کنند . دنيای لالی ، در حقيقت آن يوکنا پا تا فایِ  زاده ی ذهن فاکنر نيست ، دنيايي است زنده که هر لحظه به زوال و فراموشی می گرايد . لالی ، محصول فقر و درماندگی آدم هايي است که به مرگ و جنون ميرسند . محصول  حسرت و اعتبار گذشته و عرق ريزی روح و جسم انسانی است که با حوصله بسيار زياد ، دنيای زيست مرگی آنها را به تصوير می کشد . آدم هايي که آرزوها و خواسته هايشان آنچنان کوچک و پيش وپا افتاده است که هيچ حسی را بر نمی انگيزند . اما وقتی خود را در به دست آوردن کوچکترين حق طبيعی زندگی ، ناتوان و محروم مي بينند ، لب به کفر مي گشايند .کُفر  واژه ای است که در داستانهای حيدری جايگاه ويژه ای دارد . او هميشه شخصيت هايش را به سمت کفر گويي سوق ميدهد . « اما اگر فاکنر زوال جنوب را از منظری دينی مي نگرد و بر نقض پيمان انسان با خدا دريغ می ورزد که جنوبيان را به لعن و نفرين ابدی دچار ميکند ، حيدری از منظری کاملاً دين ناخواهانه به شرح زوال عشاير خود می پردازد و فقر و تيره روزی آنها را ، نشانه ای از بيهودگی اعتقاد به جهان برين در نظر ميگيرد . و ساده دلانه کفر گويي عشاير و روستاييان را در مقابل مصائب و سختی های زندگی ، نشانه نوعی درک پيش علمی می داند که ممکن است آنها را به سطحی از آگاهی برساند تا براثرآن عليه وضع موجود خود بشورند 2.»  در داستانهای او کفر و بيزاری جستن از خدا ، نشانه نارضايتی و روز مَرِگی آنها و درعين حال ، تسکينی است برای دردهای التيام نايافته اشان . کفر نشانه ی نا سپاسی آنها از ذات خداوند نيست ، بلکه عادتی است که گويي درهنگام قهر و غضب ، به آنها آرامش مي دهد .

آنها آدم هايي هستند که بايد ميان کوه ، و کمر ، با گاو و گوسفندهايشان ، يک جا زندگی کنند . و با مار و عقربهايي که هميشه در کمين آنهاست ، دمخور باشند .آنها که گرمای هذيانی بالای پنجاه درجه از جسم و جانشان می کاهد و وزش يک نسيم ، ولو کوتاه، برايشان موهبتی است آسمانی ، همان قدر خان را که مظهر قدرت و شقاوت و زورگويي می باشد دربدبختی خود دخيل می دانند ، خدا را هم، در سرنوشت و بدبختی خود دخيل می دانند . اما راه به جايي نمی برند . در حقيقت کفر گويي آنها ، آنی و لحظه اي است . اگر در يک لحظه کفر می گويند در لحظه ديگر از همان خدا و امامزاده استمداد می جويند .

اگرجوانترها کفر می گويند ، استغفرالله را ، پير مردها برزبان می آورند . و آنهايي که از خدا استمداد می جويند ، استمدادشان ملتمسانه نيست . استمداد آنها قهر آميز و از روی ناچاری می باشد .

(( گل محمد با صدای مهيب و خشم و نفرت گفت : های بابا زاهد ! خاب ! برو! تو ، پيری ؟ برو اونطرف اقلاً که گاو ، که سه پايه ، چشم خود تو در نياره ! برو ... پير! برو ، خدا ! .... )) ( لالی ، ص 152 )

اولين داستان کتاب لالی ، ((ناهار فردا کباب است)) ،برشی است از يک روز زندگی طبيعی ومشقت بار خانواده ای در سالهای 55که بوسيله مستمری ناچيز بيمه امرار معاش ميکنند و فشار مالی و فقر آنچنان بر آنها وارد می شود که خوردن گوشت ،آن هم ماه تا ماه برايشان رويايی می شود دور و دست نيافتنی که درخواب هايشان به صورت کابوس تحقق می يابد ،در داستان ((حسين سليمانی))، حيدری سرگذشت دردناک و رقت بار دوران کودکی دانش آموزی را از زبان خوش به تصويرمی کشد ،هر چند داستان زندگی حسين ، شايد برای خيلی ها غيرواقعی و ناملمو س جلوه کند ، اما حيدری از آن يک تمثيل می سازد.يک تمثيل کلی از زندگی تمام ملت،که به درون دره پرتاب می شوند.طرح داستان،بسيار ساده است و حيدری با شيوه فلش بک،داستان را به جلو می راند.هر چند  داستان، در قسمت های پايانی،شعارگونه می شود،اما به دل می نشيند.راوی کتاب لالی،در بيشتر داستانهايی که در زمينه ی شغلی اش، معلمی وکلاس درس نوشته است،به رابطه ی بين معلم وشاگرد اهميت زيادی می دهد. در داستان « غير منتظره» از بر پا کردن بچه ها ناراحت می شود. و در همين داستان است که خودش،بصورت عينی تر، در سيمای آقای مرادی تجلی می کند.غير منتظره،کشمکش درونی مرادی است با خلقيات عنان گسسته اش.در برابر فقر عريان که قرار ميگيرد،تحملش را از دست می دهد و خود را محکوم شده می بيند و احساس می کند که دارد به اين بچه ها ظلم می کند غير منتظره،بی آنکه طرح مشخص وجا نداری داشته باشد، خوب نوشته شده است و در حقيقت، دست آويزی است برای گفتن حرف های خصوصی تر راوی « برای پاک کردن آن تابلو روبرو،تابلو پاک کن لازم بود و برای  پاک کردن دل خدادادی،شوخی کردن.خدادادی،دم در برای نشستن،دست بلند کرده بود.مرادی به تقليد داش ها،دست ها را به حال هجوم بالا و پايين بر وگفت : نامرد وايسا بينم،ناز می کنی برام ها ...» ( لالی،ص 31 )

« در ظهور آهوها » و « آقای منصوری » در صريح ترين نگاه،بازگو کننده فقر  فرهنگی و فساد اخلاقی در نظام منحط آموزشی و زد و بندهای  پشت پرده می باشد.داستان « مشغوليات »، فرار از گرمای کشنده و هذيان آور لالی است.وقت کشی آدم هايی است که با قطع روزانه ی برق،راهی به جز سرگرم کردن خود پيدا نمی کنند. آنها بخاطر اينکه فشار گرما و بی برقی را تحمل کنند،تصميم می گيرند به کرم که شخصيت تييپيک داستان «ناهار فردا کباب است» می باشد،سه کيلو زولبيا بصورت مجانی بدهند.به شرط آنکه کرم همه آنها را توی گرمای پنجاه درجه بخورد.شرط را کرم قبول می کند اما اواسط کار از خوردن باز می ماند وحالش بهم می خورد.با آمدن مجدد برق،شادی به چهره کسانی که بساط شرط بندی را چيده اند،باز می گردد وبه طور ضمنی از گناه کرم که شرط را باخته است، می گذرند. در اين ميان،آقای نعمتی که تنها کارمند بانک می باشد و بعد از ظهرها،کارهای اضافی بانک را انجام می دهد،همسو با آنها به اين ابتذال و بيهودگی تن می دهد.

« جانور بزرگ و ترسناک گرما،انگار مخفی شده به انتظار ايستادن پنکه ها،حمله ور شد. سوزنهايش به تن ها رفت و پنجه هايش گلوها را گرفت طوری که در نيم دقيقه نفس ها سخت بيرون آمد.لبها آويزان شد،تلخی و ياس و پژمردگی به دلها چسبيد.»(لالی ص 61 )

در داستان بلند و طولانی «راديون » ،محکوميت بی حد وحصر آدم هايی را می بينيم که از تمام مواهب و حقوق طبيعی خويش دور مانده اند. با اينحال، آنها، با آنکه می دانند که زندگی اشان به زندگی نمی برد،به همان زندگی که به قول خودشان،زنده ذليلی است می چسبند و رهايش نمی کنند.آدم هايی که فکر و انديشه ی نو،برايشان خوب وتعجب برانگيز است.اينکه چرا آنها از اين همه نعمت های خدا داده که يکی از آنها راديو می باشد،محرومند،خود بر ايشان سوال بر انگيز است.با آنکه انديشه نو که در قالب راديو برای آنها خود نمايی می کند،برايشان تعجب آور است و آنها را به شرم وا ميدارد، ،اما خودشان را بطور پنهان در پناه و آغوش اين انديشه می اندازند.با اينحال وقتيکه در کنار همديگر هستند،ظاهراً خودشان را از آن دور می گيرند. وبه روی خود نمی آورند.همه شخصيت های داستان راديون، وکلاً تيپ های حيدری،طبيعت گرای محض می باشند و برای تمام اجزاء طبيعت،حتی برای راديو،که ساخته ی دست انسان می باشد، احترام قائلند.آنها برای گوساله،مرغ،ماه و سنگ ها و کپرها ي شان،شخصيت قائل می شوند.همه آدم های داستان راديون،نمی توانند شبی را دور از آبادی خودشان « نُه دره » بگذرانند.آنها حاضر نيستند شبی را در لالی،جايی که بقول خودشان مرکز چاچول بازها و اوباش و گوجه خورهای بی غيرت است به سر برند و از آن جهت وقتيکه خود را حقير شده و کوچک   می شمارند وقتيکه زير نگاه چاچول بازها خرد و خراب می شوند ، از آنجا می گريزند و به سرزمين و کوه و آبادی خود پناه می برند.تا در آنجا،زير نور ماه، به حال و روز خود بينديشند.ريزش باد خنک،بعد از آن گرمای هذيانی،جسم و جانشان را در آغوش بکشد و دور از شهر و شهری،بی توجه به تمام موهبت های شهر و حقوق پايمال شده خويش،راضی و قانع به سر برند و به هيچ چيز و هيچکس فکر نکنند.راديون، به روايتی جعبه ی جادوی تازه ای است که آنها بدانند که دنيا،فقط لالی نيست. راديون در عين حال بيانگر احساسات عاطفی و پر شور کسی است که تمام حرف ها و صحبت های شبانه طبيعت تاريک و سهمناک نه دره را تجريه کرده است.در اين قصه حيدری مانند ضبط صوت عمل می کند و گاه که احتياج به شرح و تفسير داشته باشد،آن را خاموش می کند وعلت را شرح می دهد.« تحمل ناپذير » و « گل محمد » بر مبنای ديالوگ های بسيار قوی و زنده نوشته شده است.اصولاً سنگ بنای جهان داستانی حيدری، بيشتر ديالوگ و تک گفتارهای درونی interior monologue می باشد. در قصه تحمل ناپذير،گل محمد،پيرمردی که آقای مرادی،معلم مدرسه به او عشق می ورزد،جالب ترين و در عين حال،با وقارترين شخصيت کتاب لالی،تنها گوساله اش را که از پرتگاهی به پايين سقوط می کند، از دست می دهد.او پيرمردی دلشکسته است که نه فرزندی دارد و نه مال و منالی.او بيشتر دلشکسته و مغموم روزگار و اعتبار از دست رفته ی خويش است. هرگز کفر نمی گويد و تنها کسی است که احساسات خالص روحانی دارد.هنگاميکه گوساله اش در معرض خطر قرار می گيرد،دست به دامان امامزاده ای می شود،(پير بابازاهد) که در کنار پرتگاه قرار دارد.او،آدم های روستا، همگی از امامزاده استمداد می جويند.اما در نهايت،امامزاده کاری انجام نمی دهد و گوساله با شدت به پايين سقوط می کند. و گل محمد که هرگز لبش به کفر باز نشده است،کفر می گويد.

« گل محمد بلند شده بود.گيج، آنطور که می رساند به هوش خودش نيست،رفت بالاتر و باز نشست.ذهنش، فراری و خرد و خسته و نفرت زده بود.افتادن و سريدن گاو،مثل يک شوخی،يک بازی،به نظرش رسيد.مثل چيزی نامربوط به او ناگهان به شدت،حقيقت به ذهنش داخل شد..»( لالی/ص 153 )

حيدری،مانند شميم بهار « تکرار شخصيت ها در موقعيت های ذهنی متفاوت را نيز سر لوحه جهان داستانی اش قرار می دهد.اين تکرار از نظر زمانی و جايگاه تاريخی اهميت پيدا نمی کند،بلکه به واسطه تسلسل نام برده و تکميل    آدم ها از زاويه های متفاوت شکل می گيرد.»3

حيدری، بيشتر نويسنده ای است ناحيه گرا که به ياری ديالوگ و شرح حوادث از زبان کاراکترهايش،داستان را می سازد.او بر خلاف بسياری از نويسندگان هم نسلش،که برای نوشتن داستان مراحلی را قائل می شوند، به اينگونه مراحل هيچگونه پای بندی نشان نمی دهد. همچنانکه در داستانهای او عکاسی آدم ها و طبيعت و فضای ناتوراليسمی حرف اول را می زند.اما گاهی وقت ها،نثر او ،مانند فضاهای داستانی اش،عصبی و ناهموار و پر سنگلاخ می باشد.اما در عوض شخصيت ها آنقدر ساده و بی غل وغش هستند که خواننده را به تهييج وا دارند.شخصيت های لالی،نه آرزوها و عشق های بزرگی دارند و نه افکار و انديشه های پيچيده و نه قلوب سنگ شده و بيرحم.آنها ساده اند و بي ريا وحتی در عين کلاش وقالتاق بودن،زود لو می روند.آدم هايی که مثلاً مردن مرغ از جسم و روحشان می کاهد و برايش عزا می گيرند.بيکاری و گپ زدن و چای خوردن های مداوم و از شهری ها سخن گفتن،سينه کش ديوار نشستن و روی خاک،با چوب کبريت خط کشيدن،ويا گوش دادن به بيت های شاهنامه،کاری است که در تداوم و پيوستگی زندگی اشان ادامه می يابد. حيدری و ساعدی،از نخستين نويسندگانی هستند که فرم داستانهای کوتاه بهم پيوسته را برای اولين بار در ادبيات ايران رواج دادند.غلامحسين ساعدی،با کتاب های عزاداران بيل و ترس ولرز،در حقيقت نوعی از رمان مدرن را که از داستانهای کوتاه بهم پيوسته مستقل تشکيل می شدند،بوجود آورد.آنها داستانهای مستقلی هستند که شخصيت هايشان در داستانهای بعدی ظاهر می شوند.هر چند نمونه ی اين کارها در ادبيات غرب،بسيار گسترده و چشمگير می باشد،اما بانيان اين نوع نوشتن بخصوص در ادبيات روستايی ايران را بايد مرهون کارهای ساعدی و حيدری دانست. در ادبيات غرب،بخصوص در فرانسه،بالزاک،نخستين کسی بود که شکلی از رومانهای به هم پيوسته را تحت نام کمدی انسانی بوجود آورد.و بعد از آن اميل زولا،با انتشار رومانهايی تحت نام خاندان روگن ماکار،آنرا به کمال رساند.در آمريکا،فاکنر و کالدول و استين بک،از نخستين پيشگامان اين نوع قصه پردازی محسوب  می شوند. تمام هم وغم حيدری،در جهان داستانی اش،بيان فقر و تجسم روح آدمی است زجر کشيده و دردمند که ذره ذره به اضمحلال می گرايد.بيان ادبار و فلاکت آدميانی است که به قول خودشان،تصادفی زنده اند.« به تصادف زنده ام،اگر بخت از من روی برگرداند،از کف رفته ام.» (برتولت برشت/شعر دوران تيره )

« کپرهای جن زده »،فضای وهمی داستانهای ساعدی را بياد می آورد.ساعدی در عزا داران بيل و ترس ولرز فضای وهمی غريب و مضطربی را با ديدگاههای فانتاستيک به معرض نمايش می گذارد.هر چند روستاهای ساعدی انگار هيچ مکان جغرافيايی زنده ای را در ذهنيت خواننده بوجود نمی آورد و آنچه که آنها را لعاب می دهد سمبوليستی است زود گذر که با اضطراب و دل شوريدگی خاصی عجين شده است.اما در عوض،فانتاسم حيدری،بسيار کمرنگ و گذرا می باشد.روستاهای او زنده و قابل لمس می باشد.حيدری، اين محيط زنده و ترسناک را به ياری نور فانوس ها،صدای زنگوله بزها،تاريکی شب و ابرهای متراکم ترسناک در شب گرم تابستانی از ورای ديالوگهايی زنده و روشن به تصوير می کشد.شايد او،تنها نويسنده ناحيه گرای ايران می باشد که به مدت بيست سال در روستاهای لالی و مسجدسليمان زندگی کرد.درس داد و خون دل خورد.او تصاوير تمام شخصيت های داستانی اش را در چندين آلبوم جمع کرده بود. چنانکه در يک شب شعر و قصه در سال 59-58 (مسجدسليمان ) گفته بود « که من روستاها را با تمام پوست و گوشت و استخوانم لمس کرده ام تمام شخصيت های داستانی من  زنده اند و من از همه آنها توی آلبومم عکس دارم.چه کسی می خواهد گل محمد را ببيند؟ چه کسی می خواهد فرنگ را ببيند؟ هر کس را که بخواهيد ببينيد من حاضرم تا به شما نشان دهم. همه آنها پنجاه کيلومتر با ما فاصله دارند.» در کپرهای جن زده،مراد، پيرمردی که او را جن زده می پندارند،نيمه شب،سر به کوه و بيابان می گذارد.او مرتب با خود از گله و رمه هايی که از دست داده است حرف می زند.در اين ميان ننه جعفر و دخترش « خانم »، جن زدگانی هستند که نه حرفی می زنند،نه غذايی می خورند،نه می خوابند و نه کسی را اذيت می کنند.داستان « مداوا » عريانی کارهای حيدری را به همان صورت واقعی اش،به وضوح نشان ميدهد.مداوا،دنباله ی داستان کپرهای جن زده است.اگر در کپرهای جن زده،ننه جعفر و دخترش خانم،نه غذايی می خورند و نه حرفی می زنند و نه می خوابند،ودلسوزی و شفقت ديگران را بر می انگيزند،مداوا، در صريحترين شکل ممکن،اقدامی جدی برای رسيدن به حال و روز پيرزن و دخترش می باشد.دوربين های فيلمبرداری و مدار بسته حيدری همه جا بصورت سيستماتيک عمل می کنند.آنها در همه جا نصب شده اند،در پاتل،در نه دره، در بنه گچ،در بهداری لالی... هنگاميکه پيرزن و دخترش را سوار بر خر و قاطر به بهداری لالی می آورند،دوربين حيدری پيشاپيش،بهداری بدون دکتر لالی را نشان می دهد.آنجا که فقر و بدبختی و بيماری و نبودن دکتر و بی مسئوليتی بيداد می کند و تنها انديشه ای که به ذهن آنها خطور می کند،دعا و حرزی است که دعا نويس بايد برای آنها تجويز کند.« دعوتی ها » داستانی است يگانه و درخشان.داستان يک روز شادی و خوشگذارنی بنه گچی ها در    عروسی ای است که به آنجا دعوت می شوند.آنها بعد از ماهها گرما و عزاداری فاميل ها،با لباس های نو و رنگارنگ به عروسی می روند. در آنجا تا می توانند غذا می خورند و دلی سير از عزا در می آورند.سيگار می کشند و چند سيگار هم توی جيب و يا لای شلوار می گذارند و در هنگام رقص محلی و چوب بازی،می خواهند به همه ثابت کنند که از ديگران سر هستند و دست آخر،وقتيکه جعفر در چوب  بازی يک نفر را می زند،همه آدم های بدرد بخور عروسی،آنها که بالای مجلس نشسته اند،لب به اعتراض می گشايند که اين دهاتيا ديگر از کجا آمده اند،کی اينها را به اينجا دعوت کرده است؟ و آنها در تاريکی شب،با دلی پر از غذا که به غصه تبديل شده است،باز می گردند.در داستانهای « پيرمرد » و « باز هم پيرمرد» نمودار فساد اخلاقی و جنسی به موازات نمودار فقر،به شکل بسيار زنده اش به چشم می خورد.اما در ترسيم اين نمودار که در تمام قصه های او سيری نزولی دارد،فقر و گرسنگی و بی غذايی بارزتر است از فساد جنسی و خود فروشی که حيدری جسته گريخته از آنها رد می شود.حيدری در خيلی از اين داستان ها،گريز می زند.گريز او در نتيجه برخورد نکردن با همين مقوله می باشد.که در تمام داستانها اشارات کوتاه و جسته گريخته ای دارد.اما هرگز به عنوان يک مساله کلی به آن نگاه نمی کند.فقط در داستان پيرمرد که داستانی است کلی تر در رويارويی با اين مساله،حيدریناچاراً مجبور می شود آنچه را که هست بازگو کند آن هم در شکلی ديگر.در حقيقت افراد داستان پيرمرد را سه نفر تشکيل مي دهند: پيرمرد، مرد جوان و فاطمه. فاطمه که شوهرش چندين بز و گوسفند را در منطقه ای دور می چراند و جوان هم که مجرد است و از سر احتياج گاه گداری سری به آن کپرها می زند،با هم سر وسری دارند.پيرمرد،که به عنوان نوکر بی مزد و مواجب فقط برای يک لقمه نان برای آنها کار می کند،از جريان با اطلاع است اما به روی خود نمی آورد.هنگامي که فاطمه مرد جوان را به داخل اتاق می کشد و به پيرمرد می گويد که برود سر وقت حيوانها... که يعنی بيرون را بپايد، وجدان پيرمرد و ذهنيات او سرشار از غمی شريف و انسانی می شود. و در همان ذهنيات و درگيری های فکری است که به حال و روز خود می انديشد و به پسرهای خودش،به مال و گوسفند ها و اعتبارات گذشته خودش و اينکه که چرا آدم بايد اين قدر خوار وذليل و پير شود تا بيايد اينجا،اين همه خواری را به خاطر يک لقمه نان تحمل کند. در ( باز هم پيرمرد ) راوی با ياری گرفتن از طبيعت نزديک اطراف پاتل و بنه گچ،پيرمرد را در رويا رويی با طبيعت آن ناحيه و تله هايی که برای گنجشکی زده است می بيند.از آنجا که پيرمرد،ماههاست که غذای درست و حسابی نخورده است و اصولاً گيرش نمی آيد به سر وقت تله ها می رود. گنجشکی عظيم الجثه به دام تله ای افتاده است.گنجشکی گرمسيری.پيرمرد بخاطر اين گنجشک مراسم جشنی بر پا می کند و در تنهايی و حواس جمعی خود آنرا تا آخر می خورد. در قصه ( باران وآفتاب )،خشم طبيعت که آن را قهر و غضب خداوند می دانند به صورت بارانی سيل آسا بر آنها نازل می شود. در داستان ( بازی )، بيکاری و وقت گذرانی و محکوميت آدم ها. در داستان ( ساکنان )،محکوميت آدمهايی را بازگو می کند که از بی جايی و نداشتن مسکن درست وحسابی با مارها و عقرب ها هم خانه اند.در « مرغ بزرگه فرنگ » دلبستگی های کوچک زندگی را نشان می دهد.مرگ مرغ نمادی است از بی اعتباری دنيا که نبود و  خاطره اش تا مدت ها ی طولانی بر وجودشان سنگينی می کند. بيشتر داستانهای حيدری از مضمون های ساده و پيش وپا افتاده ی زندگی روستايی نشاًت می گيرد. در بعضی مواقع داستانهای او سطحی و بسيار خسته کننده،هيچ تلاش را برای بازگو کردن واقعيت هنری نشان نمی دهد. از آنجا که او بيشتر بر عنصر ديالوگ عنايت دارد و کاراکترهايش آدم هايی روستايی و بی سواد هستند،به ابتذال می گرايند.ابتذال و بيهودگی زيستن و عمر را در کنار ديوارها و ديرک های کپرها گذراندن، چای خوردن های مداوم و غريزی در عطش آفتاب، وسيگار وکفر و ناسزا از وضعيت نابسامانی که دارند،اينها همه از بيهودگی زيست مرگی کاراکترهای حيدری می باشد.آنها محکوم به اين نوع زنده ذليلی می باشند.آنها به غير از اين کاری ندارند. توی کوه و بيابان هم که آبی پيدا نمی شود برای کشت و زرع و کشاورزی.اما ارائه و شيوه بازگويی اين ابتذال گاهی بسيار هنرمندانه  به خواننده انتقال می يابد،به نظر می رسد که بيشتر داستانها بعد از يک بار خواندن، هيچگونه تفکر و انديشه عميق را در خواننده بوجود نمی آوردآنچه که خواننده را بيشتر مسحور و راضی نگه می دارد ، معماری کلام وشيوه ارايه ونثری هنرمندانه است که خواننده را به کشف و راز ورمز داستان می کشاند . شاخک های او ،هر چيزی را احساس می کند،از توصيف صدای پوشيدن شلوار دبيت خشک حاجی آقا گرفته (داستانِ بازی ) ، تا پيراهن بنفش سراسرچروکی که از  زير رختخوابها در آو.رده اند  تا به تن ننه جعفر جن زده کنند .(مداوا) . از مرغ بزرگه فرنگ گرفته تا اقتدار و غرور خروسی که توی بُنه گچ ، به لقب خان، مفتخر گرديده است. او همه آنها را با حوصله بسيار زياد توصيف می کند.راوی کتاب لالی،مانند بسياری از کاراکترهای خود،از زندگی شهری و زندگی به اصطلاح مدرن و صنعتی امروز سخت گريزان می باشد.او بيشتر آرمانگرايی است که بخاطر از دست رفتن اقتدار و عظمت اين مردم،بخصوص اين روستائيان ستم کشيده حسرت و خون دل می خورد.او حسرت اعتبار و صفا و صميميت و انسانيتی را می خورد که از دست رفته است و دنيای صنعتی و مدرن امروز دارد جای آن را می گيرد.داستان « گل محمد و آقای مرادی » ، ماجرای تبعيد آقای مرادی است.او بايد هر چه زودتر لالی را ترک کند.او که در آخرين روزهای اقامتش در لالی،برای خداحافظی با گل محمد آمده است بيش از هر کسی به گل محمد عشق می ورزد.مرادی،اين معلم انقلابی که بسيار شيفته خود می باشد،يک انقلابی آرمانگرا است که به گل محمد،پيرمردی که در بسياری از داستانهای حيدری حضور دارد،توجه و ارادت خاصی نشان می دهد او شبحی است از خود راوی که در بسياری از داستانها،از جمله غير منتظره،در ظهور آهوها،حسين سليمانی،آقای منصوری و ... حضور دارد. مرادی و گل محمد آن چنان به هم عادت کرده اند که روزی   نمی توانند همديگر را نبينند.فضای شاعرانه داستان با صحنه هايی زنده و سينمايی از طبيعت بنه گچ ،غم غريبی را به خواننده انتقال می دهد.غم و ناراحتی گل محمد،تنهايی او ،کپرها،صحرا و جاده خاکی، وآخرين نگاه مرادی به بنه گچ و به ذهن سپردن خاک سرزمين گل محمد،سکانسی است از يک فيلم نئورئاليسم که در قالب داستان باقی می ماند.داستان « گاگريو » پايانی است بر تمام داستانهای حيدری.سوگنامه ای است از زندگی خاور و تمام نسل مادران بختياری که با تمام متانت و غمخواری بر داغ از دست رفتگان، مويه می کنند در اين داستان که بيشتر به نقل قول و روايتی تلخ نزديک است هيچ گره گشايی Falling action به وجود نمی آيد.اصولاً چيزی شروع نشده است که چيزی تمام شود.گاگريو (( گفتن و گريستن)) مرثيه زجر و مرارت يک عمر زندگی بيهوده است. اثرات تراژدی هايی است که روزگاری به تناوب،مسير يک زندگی را بمباران کرده اند.آثار تراژدی هايی که يک مرتبه در ذهن و  انديشه ی خاور غليان می کنند. ياد و واگويه ای است از گذشته های دور و نزديک،از عشقی قديمی، که سر به غليان بر می دارد.(( مراد از جلو چشم رد نمی شد،انگار رو برويش ايستاده ... همانجا که دست به کمر می ايستاد بالای سرش و چپق دسته بلند به دست ديگر و لب هايش که هميشه برق می زد و قيافه اش که هميشه گيج بود.طوری که انگار پيرمردش نمرده و همان مردی هم مرده که روزی روزگاری چقدر سرحال بود-اما باز لاغر- وچقدر اسم و رسم دار و مالدار. گريه مثل چيزی هجوم کرد و امان نداد،صدا کرد: اهو اهو اهو ... ))

ای جوون ! وقتت نبود،کارد بخوره دات ( مادرت )

کی نهاد سنگ بلند به قد و بالات ؟

غم تو يه روزه نيس که من به دل نگيرم

غم صد ساله ت کرده کور وپيرم.                                         (لالی،ص330 ،328)

 ***

اکنون خاطره ی گل محمد با ماست. چه کسی می تواند او را فراموش کند؟چه کسی می تواند حسين سليمانی را که از دهان سگ فرو افتاد،از ياد ببرد؟ چه کسی می تواند مرغ و خروس های بنه گچ، آن طبيعت محروم و مغموم و آن آفتاب بی امان لالی را که از فرط داغی همه را به مرز ديوانگی می کشاند، از ياد ببرد. اکنون تمام شخصيت های حيدری، چه آنها که زنده اند،وچه آنها که مرده اند،تبديل به خاطره شده اند. همانطور که خود او نيز تبديل به خاطره ای شد که برای ما مانند يک زندگی است.  

+ نوشته شده در سه شنبه 21 اسفند1386ساعت توسط بختیار |