منبع :http://jaydari.blogfa.com
چندي قبل از سوي شهرداري پاريس، در يکي از موزههاي شهرداري اين شهر واقع در منطقهي هشت، مفرغهاي لرستان که از موزههاي لوور فرانسه، انگلستان، سوئيس و مجموعههاي شخصي گردآوري شده است، از چهاردهم اسفند 1386 تا سوم امرداد 1387 براي عموم به نمايش گذاشته است.
نام موزهي نمايش اين مفرغها «سرنوشي» cernuschi است. به گفتهي استاد حميد ايزدپناه، پوسترهاي رنگي به ابعاد ۲ در ۳ متر در نقاط مختلف پاريس و بخصوص متروي شهر كه از پر رفت و آمدترين نقاط است، نصب شده است و تبليغات زيادي در اين زمينه از سوي شهرداري پاريس صورت پذيرفته است. نرخ بليط براي هر نفر هفت و نيم يورو بوده و ساعت بازديد از ۱۰ صبح تا ۶ عصر میباشد. همچنين کتابي هم از اين آثار چاپ شده و به فروش ميرسد.

نكتهي حائز اهميت عدم اطلاع جهانيان از وجود بنايي بينظير چون قلعهي فلكالافلاك در خرمآباد و ايران ميباشد!
تصويري از پوستر تبليغاتي اين موزه در متروي پاريس:

تصویری از درب ورودي موزهي سرنوشي كه نام لرستان بر آن خودنمايي ميكند:

سفرنامه بى بى كوكب بختيار
از جمله مسائلى كه در بررسى تاريخ معاصر ايران كمتر بدان توجه شده وضعيت زنان فرهيخته و هنرمند در دوره قاجار است. تنها دركتابهاى معدودى چون خيرات حسان، تاريخ عضدى و تذكره نقل مجلس زندگينامه هايى كوتاه وگذرا از برخى زنان دانشمند و اديب ايندوره ذكر شده است، به همين علت جايگاه زنان فرزانه ايران در عصر قاجارناشناخته و مبهم است.
غالباً به سبب عدم تحقيق و تتبّع لازم در دوره قاجار چنين تصور مىشود كه اين دوره دوران زنان فرزانه پرور نبوده است، حال آنكهاين دوران با وجود تعداد زيادى از زنان اديب و شاعر و هنرمند و خوشنويس از دورههاى زاينده و بارور در تاريخ فرزانگى زنان ايران بهشمار مىآيد، چيزى كه هست بر اثر برخى از شرايط عصر كه معمولاً تمايلى به ابراز هنر زنان وجود نداشت بسيارى از بانوان فرزانهمعرفى نشده و گمنام باقى ماندند. چنانكه گاه با زنانى شاعر و نويسنده مانند مؤلف كتاب معايب الرجال از آثار مهم نقد اجتماعى دردوره قاجار، مواجه مىشويم كه آثارشان را بى نام و عنوان به جامعه عرضه مىكردند.
گزارشهاى سياحان خارجى و تذكرهنويسان ايرانى از شرح حال زنان سخنور و هنرمند اين دوره چه در دربارها و خانوادههاى رجال وچه در ديگر طبقات جامعه به روشنى بيان كننده كثرت اين عده است،(1) ليدى شل (Sheil) همسر وزير مختار انگليس در ايران در دورهحكومت ناصرالدين شاه در اين باره مىنويسد: «زنان طبقه مرفه معمولاً باسواد و با شعر و ادب مملكت خويش آشنايى دارند...»(2)
از ميان زنان فرهيخته و ادبور دوره قاجار مىتوان به كسانى چون طاووسخانم، دلشاد و آغاباجى اشاره نمود كه هر سه از زنانفتحعلىشاه قاجار و اهل شعر و ادب بودند. نمونههايى از اشعار آنان در كتابهاى مختلف تذكره آمده است.(3) از ميان دختران فتحعلىشاهكسانى چون ماه تابان خانم ملقب به قمرالسلطنه(4) و حسن جهانخانم(5) طبع شعر داشتند و برخى مانند عصمت، ام سلمه و ضياءالسلطنهعلاوه بر شاعرى هنرمند و خوشنويس نيز بودند چنانكه به گفته اعتمادالسلطنه عصمت در خط نسخ استاد بود.(6)
در دوره قاجار اغلب بانوانى كه به كسب دانش روى آوردند و باسواد شدند از طبعشعر و قريحه ادبى نيز برخوردار بودند و در اينزمينه آثارى از خود باقى گذاشتند. عدهاى ديگر از زنان نيز استعداد خود را در فنون ظريفه و هنرهاى زيبا به كار گرفتند و چونخوشنويسى و استنساخ قرآن از هنرهاى مورد توجه اين عصر بود اغلب زنان هنرمند در جرگه خوشنويسان درآمدند.(7)
از ديگر زنان صاحب نام جهان خانم ملقب به مهد عليا است وى به گفته دوستعلىخانمعيّرالممالك، خط ريز و درشت را خوش مىنوشت، نقاشى و گلدوزى مىدانست، در نظم و نثردستى داشت و صاحب كتابخانه خصوصى بود.(8)
عفتالسلطنه همسر ناصرالدين شاه و مادر مسعود ميرزا ظلالسلطان نيز از بانوان هنرمنددوره قاجار است بنابر نقل اعتمادالسلطنه، وى خط شكسته را نيكو مىنوشت، در علم نجوم وهيئت ماهر بود، شعر مىگفت و به تصوف و عرفان نيز گرايش داشت.(9)
در بين دختران ناصرالدين شاه فخرالدوله بيش از ديگران صاحب نام و آوازه است. وى كهنويسنده كتابهاى زرينملك و امير ارسلان است در هنرهاى نقاشى، موسيقى، خوشنويسى وشاعرى مهارت بسيار داشت.(10)
از ديگر بانوان سخنور و هنرمند عصر قاجار مىتوان به كسانى چون رشحه كاشانى دخترهاتف اصفهانى، مريم خانم دختر ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى، فاطمه سلطان از نوادگانقائم مقام فراهانى، ملك قاجار دختر محمدميرزا حسامالسلطنه، امهانى يزدى و حياتى كرمانىاشاره نمود كه شرح حال برخى در كتب تذكره آمده است. (11)
در همين دوره در بختيارى نيز زنانى فرزانه و اديب و تاريخدان ظهور كردند كه غالباً دركتابهاى تذكره و سفرنامههاى سياحتگران اروپايى ذكرى از آنها به ميان آمده است.(12) ظهور زناندانشمند و ادبور در بختيارى به سبب توجه بسيار بختياريها به آموختن علم و ادب و استعدادفوقالعاده آنان در تحصيل علم است چنانكه دكتر اليزابت مكبن روز (E. Macben Ross)در اينباره مىنويسد: «زنهاى بختيارى استعداد فوقالعادهاى در سواد آموزى دارند و تنها ترس من آناست كه اگر آنها به دنبال كسب دانش بروند از كار اصلى خود كه همان خانهدارى و فراگيرىحرفههاى محلى است باز مىمانند».(13)
از ميان بانوان فرهيخته و تاريخدان بختيارى مىتوان به كسانى چون بىبىمريم و حاج بىبىنيلوفر از دختران حسينقلىخان ايلخانى مشهور بختيارى، حاج بىبىزينب و بىبىخانم همسرامامقلىخان حاجى ايلخانى و شاخصتر از همه بانوان حاج بىبىكوكب دختر نصيرخان سردارجنگ اشاره نمود.(14) در اين ميان مثلاً وسعت اطلاعات و آگاهى بىنظير بىبى خانم دربارهاوضاع سياسى و اجتماعى ايران در دوره قاجار تا بدانجاست كه سر آرنولد ويلسون A.Wilson)(Sir كه از ايرانشناسان و كارشناسان بزرگ خاورميانه در عصر خود بود و تا رياست شركتنفت ايران و انگليس نيز رسيد در خاطرات خود درباره او مىنويسد: «در اينجا بايد گفت كه مندر بين مردم ايران از هر طبقه اعم از ذكور و اناث، حتى در ميان رجال سياسى اين كشور كمتركسى را ديدهام كه به اندازه اين بىبى وسعت اطلاعات داشته باشد.»(15)
چنانكه اشاره شد از ديگر زنان فرزانه و اديب بختيارى بىبىكوكب است. حاج بىبىكوكببختيار دختر نصيرخان سردار جنگ ايلخانى بختيارى و همسر فتحعلى خان سردار معظم در سال1271 ه .ش متولد شد و تحصيلات خود را به راه و رسم قديم زير نظر معلمهاى سرخانه كهغالباً از بين مدرسان زبده اصفهان برگزيده مىشدند با توجه و مراقبت خاص پدر انجام داد و بعدبا مطالعه مستمر آثار ادبى و متون تاريخى و دينى و مراوده با علما و اهل ادب تكميل نمود.
بىبىكوكب از بانوان فرهيخته و كتاب دوست عصر به شمار مىرفت و نخستين بانوىايرانيست كه به نگارش سفرنامه فرنگستان پرداخته و سفرنامه وى، كه نسخه دستنويس آن نزددكتر مظفر بختيار نوه پسرى آن مرحومه موجود است، نمودار وسعت اطلاع و دقت نظر وقدرت و قريحه ادبى و نگارش و انشاء استوار و اديبانه اوست. بىبى كوكب با اهتمام و مراقبتىكه در انجام فرائض مذهبى داشت در سال 1327 ه .ش به مكه مشرف گرديد.
آقاى عبدالعلى خسروى از مورخان بختيارى درباره ايشان مىنويسد: «بىبى كوكب ازخانواده خوانين بختيارى و از زنان فاضله روزگار خود بود. او با سنت شكنىهاى خود تمامكارهاى سياسى و اجتماعى مردان را انجام مىداد و خاطرات خود را نيز يادداشت كرده كهمتأسفانه هنوز چاپ و منتشر نگرديده است.»(16) در كتابهاى تاريخ ايل بختيارى و بختياريها وقاجاريه هم ضمن شرح احوال بىبى كوكب در مقام يكى از بانوان دانشور و با فرهنگ به سفرنامهايشان نيز اشاره شده است.(17)
بىبى كوكب معمولاً زمستان را در اصفهان و تهران و بقيه سال را در روستاى دِزَّك و گلينكدر چهارمحال و بختيارى بسر مىبرد پس از بزرگ شدن فرزندان و واگذارى دزك به پسران خودبيشتر اوقات در ملك شخصى خود خُشو لنجان كه بسيار به اصفهان نزديك بود اقامت داشت.هنگامى كه بىبى كوكب در دزك ساكن بود عمارت دزّك پذيراى شخصيتهاى مشهور ادبى ورجال بود از دكتر محمد مصدق تا علامه دهخدا و برخى از شخصيتهاى خارجى. به تفصيلى كهدر احوال دهخدا آمده(18) تأليف لغتنامه و امثال و حكم در دزك و با استفاده از كتابخانه مجهزعمارت دزك آغاز شد. عمارت يا به اصطلاح محلى قلعه دزك از آثار ممتاز معمارى و هنرىدوره قاجاريه است كه نظر به ارزش هنرى آن جزو آثار درجه يك حفاظت شده ملى به ثبترسيده است.
ايجاد اولين كارگاههاى قالىبافى و قلابدوزى به منظور توليد انبوه و ايجاد اشتغال براىزنان دزك در ساعات فراغت از اقدامات مهم بىبى كوكب است.
وفات حاج بىبى كوكب در ارديبهشت ماه سال 1339 ه .ش اتفاق افتاده و آرامگاه آنمرحومه در تكيه ميرفندرسكى اصفهان، آرامگاه خانوادگى و اختصاصى بزرگان بختيارى، قراردارد.
سفرنامه فرنگستان حاج بىبى كوكب چنانكه پيشتر نيز گفته شد نخستين خاطرات وسفرنامه شناخته شدهاى است كه تاكنون از يك بانوى ايرانى سراغ مىرود و بىبى كوكب آن رادر شرح سفر فرنگستان كه همراه با همسر خود فتحعلىخان سردار معظم كه در اواخر سدهگذشته به ضرورتى پيش آمده بود نوشته است. در اين سفرنامه علاوه بر اعتبار و ارزش ادبى آنبخصوص وسعت اطلاعات و آگاهى و تيز بينى و خودناباختگى وبىاعتنايى نويسنده در برابرظواهر مردم فريب فرنگ و كوشش در حفظ شعائر و آداب و سنن ايرانى و مذهبى بسيار قابلتوجه است.(19)
دوره قاجار را مىتوان هنگامه رواج ادبيات خاطره نگارى و سفرنامهنويسى دانست در ايندوره بسيارى از نويسندگان و بزرگان از خود خاطرات يا سفرنامهاى به يادگار نهادند ولى اكثرسفرنامههاى اين دوره از جنبه ادبى و قدرت انشاء و سخنپردازى ارزشى ندارد. اما سفرنامه حاجبىبى كوكب علاوه بر دقت نظر و تيزبينى نويسنده به نثرى پخته و استوار و انشائى اديبانه بهنگارش درآمده است. اشاره به آيات و احاديث و امثال فارسى و عربى، تضمين ابيات مختلفى ازشعرايى چون مولانا و حافظ، كاربرد تركيبات، اصطلاحات و كنايات ادبى و استفاده از انواعسجع و موازنه نمودار وسعت اطلاع و ذوق و قريحه و همچنين تتبع نويسنده در متون ادبفارسى است و خصوصاً تأثيرپذيرى نويسنده از كليلهودمنه و انوار سهيلى كه از كتابهاى متداولادبى در آن زمان بود مشهود است.
اينك مقدمه سفرنامه كه نشان دهنده آگاهى و هوشمندى و دقت نظر و انشاء اديبانه حاجبىبى كوكب است:
هو(20)
رب يسّر و تمّم بالخير
الهى عاقبت محمود گردان(21)
روزنامه سفر فرنگستان كمينه كوكب بختيار است
همتم بدرقه راه كن اى طاير قدس
كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم
فحمداً ثم حمداً ثم حمدا(22) كه محول احوال بندگان و سببساز كار عالمياناسباب و ساز سفر خيريّتْ اثر فرنگ را كه اطبا جهت معالجه و صيانت نفس واجبدانسته و اقربا بر انجام آن اصرار مؤكّد دارند در مرافقت زوج معظّم(23) مهيّا فرمود. تادو سه ماه قبل از اين از همه اسباب سفر فقط عزم سفر در سر بود و خيال خام درنظر مىنمود ولى بحمدالله به فضل و توفيق الهى وسايل ازهر جهت تدارك وتكميل گرديد و حاليا خود را نه فقط عازم و جازم بل مسافر روبهراه و راهى پا درركاب مىبينم «جرس فرياد مىدارد كه بر بنديد محملها»(24)
در سبب سازيش سرگردان شدم
وز سبب سوزيش هم حيران شدم(25)
در ابتداء آهنگ سفر خيالى كه هراز گاهى قوت گرفته باعث بر اضطراب وتشويش و احياناً فسخ رأى عزيمت مىگرديد چگونگى حفظ ملبوس و خارجنگشتن از زىّ معهود(26) و مراقبت در حليّت طعام بود كه آنهم بحمداللّه با معلوماتبيشترى كه از فرنگ رفتگان و فرنگستان ديدگان با بصيرت و خوداهل فرنگ از امثالمادام كوپلويچ و مادام آرماناك(27) كه غالباً به منزل آمده ملاقات حاصل مىشود،استفسار شد مرتفع گرديده. خوراك كه فىالجمله نقلى ندارد اگر لقمه پرهيزى(28) واحتياط از مكروه و شبههناك واجب آيد و لَحْمِ طَيْرٍ مِّمَّا يَشْتَهُون(29) ميسر نشودهمانقدر كه آب و آشى پاكيزه و حلال بهم رسد به امساك و قوت لايموت قانعيم«قوّت جبريل از مطبخ نبود.»(30)
در باب ملبوس هم خواتين تركستان(31) و عثمانى و نسوان مسلمان هندوستان ومصر و ساير زنان قبلهشناس با ملابس مستور(32) در بلاد فرنگ آيند و روند دارند وكسوت ايرانى و هيأت مستورى، پرنا آشنا و انگشت نمادر بين خلق نيست به قولآقاى مستوفى الممالك(33) اصولاً فرنگى جماعت، عادت از خود به غيرپردازى وخصلت غمازى و فضولى ندارد بلكه بالمرّه خالى از استعداد آنست.
ابتداء و بناى سفر نسوان را به خارجه ناصرالدين شاه مرحوم گذاشت و اولدفعه از زوجات سلطنت عظمى انيس الدوله(34) را كه منقطعه ملكه مقام و دربار مداربود از فرط تعلق خاطر در سفر فرنگ تا روسيه و حدود پطربورغ برد و بنابرملاحظات و احتياطاتى از آنجا عودت داد و مصلحت ديد مُلك بانى بر هواى دلسلطانى غالب آمد.
در ثانى زبيده خانم امين اقدس(35) را، عمه عزيز السلطان مليجك،(36) ازصيغههاى مجلّله و محترمه كه از فرط عقل و كياست و موقعشناسى و انتهاز فرصتاز انتساب به عزيز السلطان در نهايت استقلال نبض شاه را در دست كفايت خودداشت، بنابر تجويز اطبا و كحالان جهت علاج تارى و كم سوئى چشم با دستگاهلايق و ناظر و خواجه و خدم و حشم به وينه فرستاد اما:
هرچه كردند از علاج و از دوا
رنج افزون گشت و حاجت ناروا(37)
از اطباء مسيحا دم اروپ كارى از پيش نرفت و كحل الجواهر(38) دواخانههاىفرنگ چارهساز نشد و بيچاره مأيوس و مكفوف و تيره چشم و تيره روز برگشت وبعد از آن هم دوامى نياورد.
البته اينها اشخاص و اُناثيهاى بودند كه به اسم و رسم سفر و سياحت بهفرنگستان رفته بودند، جماعت نفى بلد شده يا متوارى رفته و گريخته امثال خديجهخانم(39) والده ملك آرا عباس ميرزا زوجه محبوبه محمدشاه و محسود و فرارى دادهمهدعليا و بعضى از شاهزادگان محمد شاهى و فتحعليشاهى كه در مواقعاغتشاشات شاه مرگى(40) و مواضع اتهام، جان و عائله و عيال را برداشته به فرنگپناه مىبردند باب علىحده است.
خود ناصرالدين شاه در اسفار فرنگ متعهاى اختيار كرد و عيال فرنگى(41) دخترىزرگيس(42) و سبز چشم بر پايه سرير سلطنت عظمى يادگار تلك الآثار(43) گذاشت. كهموى بور و چشم زاغ و صورت قشنگ و قامت خدنگ و آب و رنگ را از طايفه فرنگرگ برده(44) بود. حضرتعليه بىبى(45)اين كريمه(46) را در بعضى اعياد مولود حضرتفاطمه زهرا سلام الله عليها به حرف ديده مىفرمودند وجاهت و اعتدال اندام وحسن و كمال دختر شيرين كلام خوش حركات شاه در جمع پريرويان ماه پيكر زيادهجلوهنما بود و چشم ربا مىنمود. عيد مولود حضرت صديقه كبرى را منيرالسلطنه(47) والده آقاى كامران ميرزا(48) مرسوم نمود و بعد از او تا مدتى هم به همت وغيرت اولادش هر ساله در روز موعود با تجمل تام و سليقه تمام بطور زنانه گرفتهمىشد. اناثيه معتبر از شاهزادگان و اعيان درجه اول را با ستره و لباس سر تا پا سبز(50)كه به احترام سيادت ام الائمه رسم و شگون مجلس نهاده شده بود با رقعه(51) دعوتمىگرفتند و ضمن ذكر مناقب اهل بيت اطهار و مداحى و مولود خوانى زنانه وكسب فيوضات روحانى و ذخائر اخروى، موقع و مكانى بود براى خوشباش و بهمرساندن آشنائى و انشاد اشعار خواتين شاعرات و توران آغافخر الدوله(52) مرحوم وفتح باب مراودات نسوان و مغايبه و ديك و داستان(53) و محل همچشمى و خودنمائىهاى معلوم و معهود مجالس زنان.
ايضاً از اقارب و محارم ميرزا يوسف صدراعظم(54) شنيده شد با وجود نفرت وكراهت باطنى جناب آقا(55) از جماعت فرنگى و مستفرنگ و خارجه باب، خود آقاعقيلهاى(56) از طايفه فرنگ در اندرون داشت كه محض بعضى ملاحظات مادامفرنگى را به اسم اغلوطه انداز «خانم مصرى»(57) اشتهار داده بودند و زياده طرفالتفات و مورد مهر و الفت آقا بود و مصداق:
ديدى دلا كه آخر پيرى و زهد و علم
با من چه كرد ديده معشوقه باز من(58)
بحكم اَلنّاس على دين مُلوكهم(59) تعشّق به دلبران فرنگى تا به قسمى دل دوز وعافيت سوز شد كه اگر خواجه حافظ در ساحه(60) خيالات باريك و اوهام و اغراقاتشاعرانه سمرقند و بخارا را به خط و خال دلارام موهوم مىبخشيد(61)، يحيىخانمشيرالدوله(62) شوهر عزت الدوله(63) بيوه ميرزا تقىخان اميركبير در قضيه تركمانثروت و خاك وطن را در عالم واقع ارث پدر و پشت قباله مادر فرض كرده پيرانهسرپا انداز مقدم و نثار لعل لب زوجه ايلچى(64) روس نمود. البته از فرط رعيت دارى ودولتخواهى معكوس امناء دولت بازخواستى هم از وزير با تمكين نشد و با آنهمهايل و اُبّه(65) و خاك كه از وطن با آبروى ملك و ملت بر باد رفت آب از آب تكاننخورد؛
خوش دولتى است خرم و خوش خسروى كريم
يارب زچشم زخم زمانش نگاه دار(66)
بالجمله حاليه اوضاع بكلى تغيير كرده و تردد نسوان از نوّابان(67) و طبقات اعيانبه فرنگستان متوالى و متواتر گشته و منع صدور تذكره سفر(68) براى نسوان به مثابههمه قوانين و ياساهاى(69) اين ملك با مفاتيح تحفه پيچ(70) و اتّحاف(71) ساعت قاب طلا و بند ثبت مرصّع(72) و انواع خدمتانه(73) و نقدينه و اختراع بهانه كه مفتحالأبواب واقعى و مشكل گشاى حقيقى و علة العلل همه بىقاعدگىها وبىچارگىهاى ملك و ملت است بلا اثر ماند. و تيپ و توپ(74) و زجر و منع همجلودار و جلوگير امثال ملكه زوجه مرشد دراويش(75) ظهيرالدوله عليخان(76) نشد.حتى گفته مىشود بعضى مخدرات قاصرات الطرف(77) در خاك وطن، در بلاد فرنگكشف حجاب نموده زلف بر باد داده(78)، فرنگى مآب راه مىروند. بر خلاف سابق كهاختيار عيال فرنگى در خفا سر مىگرفت و آشكار نمىشد و باعث وهن مىبودامروزه اسباب امتياز و موجبات اعتبار و فخر اشخاص شده. دختران مستفرنگاعيان هم احدى را به دماغ نمىگيرند(79) و سياه بختى صباياى(80) فرنگ پرورده و شيرپلنگ خورده(81) نريمان خان قوام(82) و محسنخان مشير(83) و امثالهم عبرت افزا وبصيرت گشا نمىشود.
به هر جهت، حال كه به تفضّل و توفيق الهى محظورات مرتفع گرديده و اسبابسفر اولاً محض تشرف به زيارت و دستبوس خدايگان مقامى حضرت ابوى(84) و درثانى به نيت استعلاج و استقامت مزاج(85) از هر حيث مهيا و آماده شده توكل بهدرگاه بنده نواز و كارساز حقيقى و التجاء به شفاخانه غيبى دارم ذرهاى چشم اميد بهحكيم جسمانى و اسباب و وسائط دنيوى ندوختهام بر آنچه بر قلم تقدير و رقممشيت و رضاى احديت رفته باشد خشنود و راضىام به رضاى او:
دردم نهفته به زطبيبان مدعى
باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند
پاورقی ها در ادامه مطلب
لینک ثابت
متن ُتصاویر و فیلم از رادیو زمانه به همراه چند عکس از loor.ir
شاهنامهخوانی در ایل بختیاری تاریخی دیرینه دارد. کسی نمیداند از چه زمانی آغاز شده، ولی شاهنامه و شاهنامهخوانی همواره جزیی از فرهنگ بختیاری بوده است.
هرگاه که ایل در هنگام کوچ در وارگهای1 بارمیانداخت و به استراحت میپرداخت، هرگاه که پس از کار سخت روزانه از دامها و کشت و زرع رهایی مییافتند، در زیر سیاه چادرها، زن و مرد دور هم جمع میشدند، چای مینوشیدند و با جان و دل گوش به صدای خوش شاهنامهخوان و روایتهای حماسی، رزمی و داستانهای مهر و مهرورزی قهرمانان شاهنامه میسپردند.
نسل به نسل این سنت منتقل میشد. آن بخش از بختیاریهایی که به شهرنشینی روی آوردند، به مرور این سنت را به فراموشی سپردند و تنها گاهبهگاه به یاد روایتهای پدر و مادر و یا پدربزرگ و مادربزرگ میافتادند و به یاد آن خاطرات سر تکان میدادند و حسرت آن سنت خوب گذشته را میخوردند. اما در ایل و در روستاها، بختیاریها همچنان پایبند به این آیین مانده و پاسدار آن بودهاند. در محافل خانوادگی و دوستانه هنوز دور هم جمع میشوند و به داستانهای شاهنامه گوش میدهند.
در چند سال اخیر، توجه بختیاریهای شهرنشین باز هم به این سنت و آیین کهن جلب شده است و در مراسم نوروزی که به دور هم جمع میشدند، به یاد اجدادشان، به خواندن اشعار شاهنامه میپرداختند. کمکم این آیین چنان دوباره جای خود را بین مردم و بهخصوص نسل جوان باز کرد که دیگر نمیشد فقط در محافل خانوادگی آن را برگزار کرد و در چند ساله اخیر این مراسم بهصورت عمومی در شهرهای مختلف خوزستان از جمله مسجدسلیمان و ایذه بین طوایف مختلف بختیاری بهصورت باشکوهی برگزار میشود.
در یکی از روستاهای مسجدسلیمان در منطقه «گلگیر»، بنام «سی میلی»2 همه ساله جمعیت زیادی از بختیاریها از طوایف، شهرستانها و استانهای مختلف گرد هم میآیند و مراسم شاهنامهخوانی را به سبکی تازه برگزار میکنند و بدین ترتیب این آیین کهن را گرامی میدارند.
در سفری که سال گذشته پس از ۱۶ سال، در نوروز ۱۳۸۶ به ایران داشتم و به شهر زادگاهم مسجدسلیمان رفتم، این شانس بزرگ نصیبم شد که در روز سوم فروردین در مراسم شاهنامهخوانی شرکت کنم و از نزدیک این سنت باشکوه و بجا مانده از سدههای پیشین را ببینم، به نقالیهای مختلف شاهنامه و نوای زیبای ساز و دهل بختیاری گوش دهم و با صدای ساز و دهل، پابهپای هزاران زن و مرد دیگر، دستمال در دست به رقص و پایکوبی بپردازم. نتیجه این سفر تعدادی عکس و فیلم است که بدون آمادگی قبلی و با امکانات ابتدایی که در اختیار داشتم تهیه کردهام تا در اختیارسایر هموطنان قرار دهم.
در هنگام و پس از مراسم، همراه با شور و احساس غروری که داشتم، مدام این پرسشها در ذهنم میچرخید که چه عاملی سبب این بازگشت به اصل و یا هویت خویش شده است؟ از چه زمانی بختیاریها شاهنامهخوانی داشتهاند؟ شاهنامهخوانی در ایل بختیاری کهن چگونه بوده است؟
فکر کردم که پاسخ این پرسشها را در گفتوگویی با دکتر اردشیرصالحپور، استاد رشته هنر و مدیر جشنواره تئاتر که خود از تلاشگران این حرکت فرهنگی و یکی از سخنرانان مراسم بود، بیابم.

تاریخچه شاهنامهخوانی در ایل بختیاری
ایل بختیاری یکی از ایلات کهن و اصیل ایران زمین است که به اقتضای روحیات سلحشوری و جنگاوری و آرمانخواهیاش، از دیرباز با شاهنامه واساساً مقوله حماسه، انس و الفتی ازلی داشته است. در واقع در هر سیاه چادری شما به نوعی شاهنامه را پیدا میکنید.
این سنت گویا در ایل ما رسم بوده که مادران در خورجین جهیز دختران، شاهنامه را نیز به ودیعت میگذاشتهاند. این رسم فرهنگ ماست و امیدواریم این سنت که بار دیگر در جهیز دختران ما برای تداوم فرهنگ ادامه پیدا کند.
شاهنامهخوانی، اگرچه در حوزه فرارود است و فرارود به لحاظ جغرافیایی در خراسان بزرگ و ماوراءالنهر، اما شگفتا که این حماسه در ایل بختیاری و در فرهنگ زاگرس، خصوصاً زاگرس میانی، منزلت و اهمیت بسیاری دارد و همواره صدای شاهنامهخوانان که مبتنی بر غرور و حماسه و بالندگی است از سیاه چادرها برمیآید.
به دو مورد تاریخی هم اشاره کنم. در هنگام فتح قندهار توسط سپاهیان بختیاری در زمان افشاریه، هنگامیکه نادر در خواب بود، بختیاریها صبحگاهان حمله کردند و با شاهنامه و هلهله و گاله قلعه قندهار را فتح کردند و نیز در خاطرات مشروطه و یادداشتهای تاریخی آمده، هنگامیکه اصفهان را فتح میکنند و به سمت تهران میآیند، اینها شاهنامه میخواندهاند. شاهنامه همواره بالندگی و غرور و عزت و افتخار را در بختیاری و گمان میکنم در هر ایرانی بیدار میکند.
اساسا باید گفت زمینه حماسهها به شکلی نیست که تاریخ دقیقی برایش تعین شود. سنتها اصولا پیرو نیازها، روحیات و خلقیات یک جامعه و آحاد یک ملت بهوجود میآیند. اگرچه شاهنامه در قرن سه و چهار توسط حکیم فرزانه طوس، فردوسی تدوین، گردآوری و در واقع بازآفرینی شده، این به منزله آن نیست که ایرانیها فقط از هزار سال پیش فرهنگ حماسی و شاهنامه داشتهاند، بلکه خود فردوسی نیز اشاره دارد که: «به گفتاردهگان کنون داستان، به پیوندم ازگفتهی باستان.» بنابراین بهنظر میآید که فرهنگ اعصار کهن پهلوانی که بعضی مورخین هم اشاره میکنند که گویا فرهنگ دوره اشکانی است، در شاهنامه متجلی شده است.
اما اساسا فرم و شکل خوانش طبیعتا باید با نحوه اوزان هجایی و بعد موسیقی قوافی، اشعار هیروئیک و یا پهلوانی هماهنگ باشد. وزنی که فردوسی انتخاب کرده، یعنی این بحر «فعولن فعولن فعولن فعول» نوعی ضرباهنگ بیدارکننده و ریتم کوبنده دارد که خیلی با روحیات و خلقیات بختیاریها هماهنگ است که قومی بودهاند که همواره در کوهستانها زندگی میکردهاند و همواره در جنگها بودهاند و همواره جزء کسانی بودهاند که از فرهنگ و کیان و مام میهن ایران دفاع کردهاند.
آنها تنها قومی هستند که شاید هیچگونه تعلقات فرامرزی هرگز نداشتهاند و همواره برای ایران و برای ایرانزمین زندگی کرده و جانفشانی کردهاند. در نتیجه این سنت در این قوم تداوم پیدا کرده و نسل به نسل و سینه به سینه و روایت به روایت از پدران به فرزندان تداوم پیدا کرده و قومی است که من از دوران کودکی به یاد دارم، همواره مجلس شاهنامهخوانی یکی از سنتهای آن بوده است.
در سوگواریها خصوصا مردان هرگز این سوگینههایی که اخیرا در مراسم سوگواری خوانده میشود که در واقع گاگریوهائی3 هستند که به نوعی سوگینهخوانی کهن است، نمیخواندند. این را زنان میسرودند و میخواندند و مردان در سوگ بزرگمردان، شهیدان، قهرمانان و پهلوانان در واقع شاهنامه میخواندهاند.
مثلا سوگ سیاوش را میخواندهاند یا سوگ اسفندیار یا ایرج را. بنابراین این روحیه و این لحن و خوانش در فرهنگ حماسه و بختیاری یکی از سنتهای دیرین و رایج است که همواره بر این اصل استوار بوده که «هر آنکس که شهنامهخوانی کند، چه مرد و چه زن پهلوانی کند».
اشعار نظامی در خسرو شیرین خصوصا، شکل بزمی دارد و گونهای از ادبیات لیریک یا ادبیات غنایی در فرهنگ ایرانی است که بختیاریها هم از آن بهره میبرند. اما در بعد حماسی و یا اپیکاش همین شاهنامه است. ما هم مردان بزم داشتهایم و هم مردان رزم.
خوشبختانه این جریان اخیرا دوباره توسط نسل جوان دارد احیا میشود و تداوم پیدا میکند. در روح و فرهنگ ایرانی هرگز شاهنامه نخواهد مرد. بقول حکیم فرزانه طوس، کاخی را برآورده است که از باد و باران نبیند گزند.
بنا کردم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نبیند گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
حقیقتا این بنا و این شکلی که فردوسی در شاهنامه ایجاد کرده است، برای همیشه با هویت و با کارنامه فرهنگ ایرانی چنان آمیخته که تا ایران زنده است شاهنامه نیز زنده خواهد بود. شاهنامه مقوم فرهنگ ایرانی است. این سنت در ایل ما و در فرهنگ ایران زمین و اقوام مختلف، خصوصا در اقوام زاگرسنشین، مثل کردها، لرها و لکها در شکلهای مختلف بوده است. در آذریها هم شاهنامه را داریم ولی در اقوام زاگرسنشین این سنت تداوم بیشتری داشته است.
به هرحال در زمینهی موسیقی که بخشی از هویت و نشانههای هر قوم بهشمار میرود، باید به این نکته اشاره کنم که ما بخشی از هویت خودمان را در این الحان و اوزان موسیقایی مییابیم.
این سنت خوشبختانه در این شرایطی که نسل جوان ما تا اندازهای هویت حقیقیاش به مخاطره افتاده و کمتر به سراغ اصالتها میرود، ضرورتاش دو چندان شده است. باید تلاش بیشتری شود تا ما با شناسنامه و هویت فرهنگی خودمان به دهکده جهانی وارد شویم. هیچ منافاتی ندارد که ما از این سبقه و سابقه و رنگ و بوی خودمان، علیرغم احترامی که به همه ارزشهای فرهنگ جهانی و جغرافیای جهان و افکار آزاد جهان داریم، استفاده کنیم.
به قول جواهر لعل نهرو، برای جهانی شدن نخست باید بومی بود. ما این تعاریف را نشناختیم و نمیدانیم. اینها ماحصل تجربه ذائقه، تفکر و نگره و هستیشناسی ایرانی ماست که بخش عمدهاش در شاهنامه هست. نه تنها حماسه، بلکه شاهنامه منظر حکمت و تعلیم و تربیت و دین و آیین و رفتار و سلوک و هنجارهاست.
حقیقتا شاهنامه یک اثر گران سنگی است سرشار از جنبههای مختلف، داستانهای حماسی، داستانهای عاشقانه وداستانهای پهلوانی، یاس و امید و... همه این جنبهها در شاهنامه مستتر است.
با این اوصاف که هم اکنون موسیقیهای متنوعی دارد ذهن موسیقی ایرانی را خدشهدار میکند، شاهنامهخوانی یکی از گونههایی است که خوشبختانه اخیرا با اقبال جوانان و اقبال مردم روبهرو شده و قوم بختیاری به دلیل آن سبقه و سابقهاش، دارد اینکار را تداوم میبخشد.
اما در خصوص شاهنامهخوانی در سی میلی، شهری که در سی مایلی شهر مسجدسلیمان، یکی از شهرهای بختیاری نشین، این سنت خوشبختانه در حال حاضر به اهتمام مردان و فرهیختگان این قوم دارد تداوم پیدا میکند. در دورههای خیلی پیش این یک سنت خانوادگی بوده و معمولا در نوروز که مردان و زنان در کنار یکدیگر مینشستند، شاهنامه میخواندند. این سنت خوشبختانه امروزه از محفل خانوادگی به یک محفل عمومی تبدیل شده و مشاهده میکنید که حداقل چهار تا پنج هزار نفر از علاقمندان و شیفتگان فرهنگ ایران زمین، خصوصا جوانان و زنان و مردان بختیاری، گرد هم میآیند و شاهنامه میخوانند.
برای من هم خیلی جالب بود که امسال بر سر در هر خانهای در سی میلی یک پلاکاردی پارچهای نوشته شده بود و گویا هر خانهای ملزم شده بود که دو بیت از اشعار فردوسی را بر سر در خانهشان حک بکنند. این رویکرد اصیل فرهنگی، گامی است در جهت تقویت بنمایههای فرهنگ اساطیری، فرهنگ ایران زمین و خصوصا شاهنامه که اثری است که بخشی از مواریث و معاریف ملی و دینی و آئینی و فرهنگی و تاریخی ما را در برمیگیرد.
تفاوت بین سبک شاهنامهخوانی در بختیاری و سایر نقاط ایران
موسیقی اساسا عنصر و مقولهای است که بشدت تحت تاثیر اکولوژی دیار و اقلیمهای مختلف است و ذائقه، اقوام، لهجه، انواع سازها و عوامل عدیدهای در این امر موثرند که طبیعتا موسیقی اقلیمهای مختلف ایران با هم تفاوت داشته باشند.
بنابراین شاهنامه نیز اگرچه عنصر واحدی است و یک منبعی به نام شاهنامه فردوسی وجود دارد، اما طبیعتا در خوانششان بعضی از ابیات گاهی پس و پیش میشوند، قوافی (قافیهها) هم گاهی به هم میخورد، اگر هم به هم نخورد و رعایت شود، نحوه خواندن، لحن خوانش و اوزان خوانش کاملا بر حسب ذائقه و موسیقی جاری هر قوم تغییر میکند.
خوشبختانه من توفیق این را داشتهام که بهدلیل تعلق خاطری که به فرهنگ ایران زمین دارم و پژوهشهای بسیاری که در این زمینه کردهام با شاهنامهخوانی اقوام مختلف ایرانی، از جمله اقوام زاگرسنشین برخورد داشته باشم.
این جمله را از خودم نقل نمیکنم، بلکه از اساتید فرزانهای که نامآوران حوزه ادب فارسی هستند و به شاهنامه کاملا اشراف دارند، میآورم که به اقرار آنها نحوه خوانش شاهنامه بختیاری با همین لحنی که میخوانند یکی از اصیلترین و دقیقترین شکل خوانشی است که از دورههای کهن برای ما باقی مانده است. دلیلی هم براین امر وجود دارد، چرا که بختیاریها قومی هستند که به لحاظ جغرافیایی در کوهستانهای صعبالعبور زندگی کردهاند و اقوام مهاجر کمتر توانستهاند به آنها دسترسی پیدا کنند. زندگی کوچ نشینی نیزکمک کرده است که اینها وارگه به وارگه این سنت و آیین و موسیقی را درخورجینشان به همراه ببرند و در یاد و سینههایشان داشته باشند.
بنابراین نه تنها در لحن و خوانش شاهنامه، بلکه در ابعاد مردمشناسی دیگر مراسم موسیقی، آیینهای نمایشی و حتی نیایشی که در سطوح مختلف سنتی و آیینی موجود است، به گمان من بختیاریها یکی از دست نخوردهترین اقوام ایرانی هستند زیرا که در صحراها و دشتهای مرکزی نبودند، در مرزها نبودند و کمتر مورد تهاجم بیگانگان قرار گرفتهاند و به اقرار همان اساتید عرض میکنم این لحن شاهنامهخوانی شان لحن بسیار خوبی است.
تقریبا دو نوع لحن را در شاهنامهخوانی بختیاری میتوان نام برد؛ یکی حماسهخوانی است که با لحن کوبشی و سنگین و سخت است که معمولا مردان در مجلس میخوانند و همواره هم شاهنامه را به دلیل آن روحیه پهلوانی اجرا میکنند و بخش دیگر آن نازکخوانی است که لحن مترنم و لطیفتری است که بخشهای مثلا بیژن و منیژه و زال و رودابه است که البته من کمتر دیدهام. اما همیشه در ایقائات موسیقی بختیاری به نوعی «ای داد، ای داد، ای بیداد» را خوانندگان شاهنامه ملحوظ میکنند که بهنظر میآید حسرت بیداد و داد است که از دست رفته، همواره با یک حالت حسرت میخوانند و بسیار هم کوبشی و چکشی است.
دقیقا رسم و آیین شاهنامهخوانی در بختیاری به این گونه بوده است که در مجلس و یا در یک ده و آبادی، مردان بر یک سکو مینشستهاند و چند متکا یا بالشهای گرد کنارشان میگذاشتند. هنگامی که شاهنامه باز میشد، مردان هنگام خواندن شاهنامه، بر اثر غرور مستتر در فرهنگ شاهنامه مثلا «رستم و اشکبوس» و «ایران و توران» آنچنان دچار غرور میشدند و این انرژی در درون آنها متراکم میشد که آنها با این گرزها بر آن متکاها میزدند که پرها به هوا انباشته میشدند و پراکنده میشد و یک فضایی ایجاد میشد و به نوعی یک فراافکنی از این انرژی متراکمی که براثر خوانش اصوات شاهنامه در ذهن خواننده و حتی شنونده ایجاد میشد. این به لحاظ دراماتیکی جزو ملزومات مجلس شاهنامهخوانی بختیاری بود.
داشتیم آدمهای مختلفی، پیرمردهای مختلفی که در جشنواره طوس نیز شرکت کرده بودند. البته نسل شاهنامهخوان بختیاری بسیاریشان از دست رفته است. به ندرت دیگر پیرمردهایی را در روستاها و نواحی بختیاری پیدا میکنیم که اینها را به یاد داشته باشند. این حرکات، حتی این توجه و لطفی که برنامه شما نشان داده میتواند به اعتبار بخشی این سنت ایلی کمک بکند و امیدوارم زمینهای بشود که این سنتی که در فرهنگ بختیاری ریشهدار و کهن و ارزشمند است، دوباره تکرار شود و جوانان ایرانی و جوانان بختیاری بار دیگر یکی از الحان موسیقی خودش را که مبتنی بر غرور و بالندگی و آزادگی است، بازیابد.
برای اولین بار یک نقال زن، گردآفرید، برنامه اجرا میکرد
زنان بختیاری شیرزنانی هستند که دست کمی از مردان ندارند. نه تنها که «نشینند و زایند شیران نر»، بلکه در عرصه حماسه ما شاهد زنان پهلوانی هستیم از جمله «گردآفرید» و همه زنان شاهنامه که اصلا مقوله ویژهای است. زنان شاهنامه هر یک منزلتی دارند.
این سنت خوشبختانه در فرهنگ بختیاری بوده یعنی ما زنانی را داشتیم در بختیاری که کدخدا بودهاند. در دوران کودکی خود من بیاد دارم در یک روستای «شیوند» که در زاگرس میانی است، در شمال شرقی خوزستان، در نواحی «ایذه» و «دهدز»، یک زن کدخدا بود. یعنی بحث شایستهسالاری، بزرگی، تدبیر، تدبر و مدیریت است، نه بحث جنسیت. یعنی درست زمانی که اقوام دیگر شاید زنان را زنده به گور میکردند.
ما در شاهنامه هم داریم که «آذرمیدخت» و «پوراندخت» چنان به منصب شاهی میرسیدند که منزلت والایی داشتند. بنابراین زنان دست کمی از مردان نداشتند. این سنت شاهنامهخوانی هم در میان زنان بختیاری بوده است. یعنی زنانی بودهاند که شاهنامه را به خوبی از بر بودهاند و میخواندهاند و در ایل راهها و کوچ راهها شاهنامه را میخواندهاند. این سنت غریبی نیست.
البته شکل جدیدی که دارد اجرا میشود، شکل تازهای است. برای ما هم جالب است. باید تلاش کرد که برای نقل و روایت و شاهنامهخوانی با رنگ و سابقهای که در ایل بختیاری دارد اعتبار بیشتری قائل شد. زنان نیز باید به نقل و روایت و حماسه و حماسهخوانی را همت کنند چرا که این الحان نوعی القاء فرهنگی است و مادران فرهنگساز اند. مادری که شاهنامه میداند، داستان شاهنامه را در خوانشاش، در لالاییهایش، آن رنج مادرانه را، آن حکمت مادرانه را که منبعث از فرهنگ شاهنامه است به کودکش انتقال میدهد.

به همین دلیل است که نام بسیاری از بختیاریها، بهخصوص مردان بختیاری از شاهنامه گرفته شده است. شاید بخش عمدهای از شمار اینها به دلیل همان زنان و مادران فرهنگساز بوده است. اصلا خانوادهها با شاهنامه آشنا بودهاند. تهماسب، لهراسب، گشتاسب، سیاوش، فریبرز، کیکاووس اسامی متداول در فرهنگ بختیاری هستند.
شاید جالب باشد که بدانید که منی که بیست ساله در تهران زندگی میکنم و زندگی روشنفکری را در کنار تعلقات سنتیام حفظ کردهام وقتی که پسرم به دنیا آمد، مادرم که در خانه بود توصیهای به من داشت که در فرهنگ خانواده ما همیشه شاهنامه بوده است. حتما نام پسرت را باید یک نام از شاهنامه انتخاب کنی و من هم با احترام نام یکی از زیباترین شخصیتهای شاهنامه را که مظهر پاکی، آزادگی، شجاعت و مهر است به نام سیاوش، بر فرزندم نهادم.
حتی من که از زندگی ایلی نیز گسسته شدهام و در جغرافیای تهران بزرگ زندگی میکنم این تعلقات را حس میکنم که همچنان ریشهاش در همان دورانی است که مادرم در خانوادهاش میدیده که پدرش شاهنامه میخوانده و میدیده که شاهنامه منزلتی داشته است. این سنت و این تداوم به گمان من اگر چه کمرنگ شده ولی شعله و لهیباش به خاموشی و فراموشی ننشسته است.
پانویسها:
1 وارگه در اصل همان بارگه یا بارگاه است. جایی که ایل بار بر زمین میگذاشت و سیاه چادرها را برپا میکرد.
2 سی میلی نام روستایی است در مسجدسلیمان. واژه انگلیسی است، چون این روستا در فاصله سی مایلی مسجدسلیمان قرار داشت. ببسیاری از مناطق جنوب نامهای انگلیسی دارند. به جا مانده از فرهنگ انگلیسی در زمان کشف و حفاری چاههای نفت.
3 گاگریو یا گوگریو به معنی گفتن و گریستن است. سرودی است که بختیاریها در سوگواریها میخوانند و گریه میکنند.
لینک ثابت
روزی که برای گفتوگو با «فرج علیپور» به منزلشان، حوالی یوسفآباد رفتم، با استقبال خیلی گرم او و همسرش روبهرو شدم. البته همین انتظار را هم داشتم، اما نکته مهمتر که برایم جالب و خیلی باارزش بود این که هر آنچه از فرج علیپور خواستم برای شنوندگان رادیو زمانه در طبق اخلاص هدیه کرد.
از تکنوازی کمانچه گرفته تا خواندن آواز... حتی در آخر تعدادی از کارهای بهارانهاش را در یک سیدی داد و گفت اینها را ببر برای رادیو زمانه.
فرج علیپور، آهنگساز نوازنده و خواننده، در سال هزار و سیصد و سی و هشت در خرمآباد به دنیا آمد. او دارای چهار فرزند به نامهای آرام، آزاده، مسلم، میلاد است که آنها همراه پدر را پیش گرفته و به کار نوازندگی و خوانندگی مشغول هستند. فرزندانش علاوه بر اینکه در اکثر اجراها، پدر را همراهی میکنند، با گروهها و خوانندگان دیگر نیز همکاری دارند.
فرج علیپور علاوه بر اجراهای داخلی سفرهایی هم به کشورهایی چون استرالیا و برخی کشورهای اروپایی داشته، در فستیوالهای مختلف شرکت کرده و کنسرتهای زیادی با خوانندگان دیگر برگزار کرده از جمله با خانم سیما بینا.
آقای علیپور با تشکر از شما، شنوندگان خوب ما و علاقمندان شما مشتاق هستند صدای شما را بشنوند.
سلام عرض میکنم خدمت همه شنوندگان خوب رادیو زمانه. امیدوارم که سال خوبی داشته باشند همه تندرست، شاد و سرحال و زندگی خوب و آرامی داشته باشند.
چند ساله که شما کمانچه میزنید؟
از بچگی به کمانچه علاقمند شدم و شاید در هفت سالگی بود که دیگر خوب میتوانستم کمانچه بزنم.
استاد شما چه کسی بود؟
استادی نداشتم! اصلا خودم هم نمیدانم چطوری به طرف کمانچه رفتم! بعدها از نوار و صفحه و نوازندگان دیگر استفاده کردم، البته نه اینکه نزد نوازندگان بروم و ساز زدن بیاموزم نه! فقط دورادور گوش میکردم.
بارها شنیدیم که کمانچه نواختن دشوار است، این را حتی برخی نوازندگان سازهای دیگر هم میگویند.
کمانچه ساز مشکلی است چون استاندارد نیست. یکی دسته کمانچه را 30 سانت میسازد یکی 29 سانت یکی 32 سانت، این است که واقعا باید گوش قوی داشته باشی تا بتوانی صدای کمانچه را خوب در بیاوری.

فرج علیپور، آهنگساز نوازنده و خواننده لُر
از شما میخواهم در مورد موسیقیهای مختلفی که در مناسبتهای مختلف در استان لرستان اجرا میشود برایمان بگویید.
یک نوع آن موسیقی شاد است که برای جشنها و عروسیها و مراسم شادی اجرا میشود،موسیقی مقامیمان هم که بهصورت آوازهایمان است مثل «علیدوستی، ساروخانی، خسرو و شیرین، عزیزبکی،... زیادند.
تصنیفهای قدیمی هم داریم که خیلی ماندگارند مثل «دایه، دایه، میری...»
موسیقی عزا داریم موسیقی کار داریم، حتی موسیقی مخصوص غرقشدگان در آب و موسیقی مذهبی داریم. طرفهای ما «اهل حقها» هستند که با کرمانشاه هممرز هستند، طرفهای نورآباد و کوهدشت، اینها موسیقی مذهبی دارند.
لطفا یک نمونه از موسیقی شاد و یک نمونه از موسیقی کار برایمان بهصورت آواز اجرا کنید.
ترانه عروسی که در جشن عروسی اجرا میشود، این را زن و مرد دسته جمعی با هم میخوانند. هر کسی مشغول هر کاریست، یکی برنج پاک میکند یکی جارو میزند یکی سبزی پاک میکند یکی چوب میآورد و آتش درست میکند... این را دسته جمعی زن و مرد با هم میخوانند، خیلی زیباست. انگار دارد سمفونی اجرا میشود. این را باید در عروسیها ببینی!
یک ترانه عروسی هم بود که با خانم سیما بینا اجرا میکردید؟
زمان شخم زدن، موسیقی خودش را دارد. آن کسی که دارد شخم میزند، آواز میخواند و گاوش را تشویق میکند، موقع خرمنکوبی که موسیقی خاص خودش را دارد اتفاقا توسط آقای شکارچی ضبط و اجرا شده که چنین می خواند...
او که این را میخواند با گاوش صحبت میکند و میگوید: آره این را خوب خرد کن باز باید خردتر بشه تا زودتر برویم خانه!
حیف است که آدم شما را ببیند و ترانه « تال » را از شما نشنود!
تفاوت موسیقی لری با موسیقی لک و بختیاری در چیست؟
در خود استان لرستان که در نظر بگیرید، شمال، جنوب، شرق و غرب آن موسیقیهایش با هم فرق میکند. چون لهجههای مختلفی دارند. لکی با لری فرق دارد. لکی یک مقدار مشکلتر است و در اصل زبان است، اما لری گویش است برای همین خیلیها که لر نیستند، زبان لری را میفهمند. موسیقی بختیاری و لری یک مقدار با هم اختلاف دارند. ما لرها، بیشتر کارهامان، مقامهامان توی ماهور است و بختیاری بیشتر توی شور و دشتی است.
منبع:کافه زمانه

