تبليغاتX
طبیعت ، تاریخ ، فرهنگ و بختیاری

منبع :http://jaydari.blogfa.com

 

چندي قبل از سوي شهرداري پاريس، در يکي از موزههاي شهرداري اين شهر واقع در منطقه‌ي هشت، مفرغهاي لرستان که از موزههاي لوور فرانسه، انگلستان، سوئيس و مجموعههاي شخصي گردآوري شده است، از چهاردهم اسفند 1386 تا سوم امرداد 1387 براي عموم به نمايش گذاشته است.

نام موزه‌ي نمايش اين مفرغ‌ها «سرنوشي» cernuschi است. به گفته‌ي استاد حميد ايزدپناه، پوسترهاي رنگي به ابعاد ۲ در ۳ متر در نقاط مختلف پاريس و بخصوص متروي شهر كه از پر رفت و آمدترين نقاط است، نصب شده است و تبليغات زيادي در اين زمينه از سوي شهرداري پاريس صورت پذيرفته است. نرخ بليط براي هر نفر هفت و نيم يورو بوده و ساعت بازديد از ۱۰ صبح تا ۶ عصر می‌باشد. همچنين کتابي هم از اين آثار چاپ شده و به فروش ميرسد.

 

 

 

نكته‌ي حائز اهميت عدم اطلاع جهانيان از وجود بنايي بي‌نظير چون قلعه‌ي فلك‌الافلاك در خرم‌آباد و ايران مي‌باشد!  

تصويري از پوستر تبليغاتي اين موزه در متروي پاريس:

 

 

 

تصویری از درب ورودي موزه‌ي سرنوشي كه نام لرستان بر آن‌ خودنمايي مي‌كند:

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت توسط بختیار |


سفرنامه بى بى كوكب بختيار

( نخستين سفرنامه يك بانوى ايرانى به فرنگستان )
حميد رضائى مجله بخارا شماره ۳۳ و ۳۴

از جمله مسائلى كه در بررسى تاريخ معاصر ايران كمتر بدان توجه شده وضعيت زنان فرهيخته و هنرمند در دوره قاجار است. تنها دركتابهاى معدودى چون خيرات حسان، تاريخ عضدى و تذكره نقل مجلس زندگينامه هايى كوتاه وگذرا از برخى زنان دانشمند و اديب اين‏دوره ذكر شده است، به همين علت جايگاه زنان فرزانه ايران در عصر قاجارناشناخته و مبهم است.

غالباً به سبب عدم تحقيق و تتبّع لازم در دوره قاجار چنين تصور مى‏شود كه اين دوره دوران زنان فرزانه پرور نبوده است، حال آنكه‏اين دوران با وجود تعداد زيادى از زنان اديب و شاعر و هنرمند و خوشنويس از دوره‏هاى زاينده و بارور در تاريخ فرزانگى زنان ايران به‏شمار مى‏آيد، چيزى كه هست بر اثر برخى از شرايط عصر كه معمولاً تمايلى به ابراز هنر زنان وجود نداشت بسيارى از بانوان فرزانه‏معرفى نشده و گمنام باقى ماندند. چنانكه گاه با زنانى شاعر و نويسنده مانند مؤلف كتاب معايب الرجال از آثار مهم نقد اجتماعى دردوره قاجار، مواجه مى‏شويم كه آثارشان را بى نام و عنوان به جامعه عرضه مى‏كردند.

گزارشهاى سياحان خارجى و تذكره‏نويسان ايرانى از شرح حال زنان سخنور و هنرمند اين دوره چه در دربارها و خانواده‏هاى رجال وچه در ديگر طبقات جامعه به روشنى بيان كننده كثرت اين عده است،(1) ليدى شل (Sheil) همسر وزير مختار انگليس در ايران در دوره‏حكومت ناصرالدين شاه در اين باره مى‏نويسد: «زنان طبقه مرفه معمولاً باسواد و با شعر و ادب مملكت خويش آشنايى دارند...»(2)

از ميان زنان فرهيخته و ادب‏ور دوره قاجار مى‏توان به كسانى چون طاووس‏خانم، دلشاد و آغاباجى اشاره نمود كه هر سه از زنان‏فتحعلى‏شاه قاجار و اهل شعر و ادب بودند. نمونه‏هايى از اشعار آنان در كتابهاى مختلف تذكره آمده است.(3) از ميان دختران فتحعلى‏شاه‏كسانى چون ماه تابان خانم ملقب به قمرالسلطنه‏(4) و حسن جهان‏خانم‏(5) طبع شعر داشتند و برخى مانند عصمت، ام سلمه و ضياءالسلطنه‏علاوه بر شاعرى هنرمند و خوشنويس نيز بودند چنانكه به گفته اعتمادالسلطنه عصمت در خط نسخ استاد بود.(6)

در دوره قاجار اغلب بانوانى كه به كسب دانش روى آوردند و باسواد شدند از طبع‏شعر و قريحه ادبى نيز برخوردار بودند و در اين‏زمينه آثارى از خود باقى گذاشتند. عده‏اى ديگر از زنان نيز استعداد خود را در فنون ظريفه و هنرهاى زيبا به كار گرفتند و چون‏خوشنويسى و استنساخ قرآن از هنرهاى مورد توجه اين عصر بود اغلب زنان هنرمند در جرگه خوشنويسان درآمدند.(7)

از ديگر زنان صاحب نام جهان خانم ملقب به مهد عليا است وى به گفته دوستعلى‏خان‏معيّرالممالك، خط ريز و درشت را خوش مى‏نوشت، نقاشى و گلدوزى مى‏دانست، در نظم و نثردستى داشت و صاحب كتابخانه خصوصى بود.(8)

عفت‏السلطنه همسر ناصرالدين شاه و مادر مسعود ميرزا ظل‏السلطان نيز از بانوان هنرمنددوره قاجار است بنابر نقل اعتمادالسلطنه، وى خط شكسته را نيكو مى‏نوشت، در علم نجوم وهيئت ماهر بود، شعر مى‏گفت و به تصوف و عرفان نيز گرايش داشت.(9)

در بين دختران ناصرالدين شاه فخرالدوله بيش از ديگران صاحب نام و آوازه است. وى كه‏نويسنده كتابهاى زرين‏ملك و امير ارسلان است در هنرهاى نقاشى، موسيقى، خوشنويسى وشاعرى مهارت بسيار داشت.(10)

از ديگر بانوان سخنور و هنرمند عصر قاجار مى‏توان به كسانى چون رشحه كاشانى دخترهاتف اصفهانى، مريم خانم دختر ميرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانى، فاطمه سلطان از نوادگان‏قائم مقام فراهانى، ملك قاجار دختر محمدميرزا حسام‏السلطنه، ام‏هانى يزدى و حياتى كرمانى‏اشاره نمود كه شرح حال برخى در كتب تذكره آمده است. (11)

در همين دوره در بختيارى نيز زنانى فرزانه و اديب و تاريخ‏دان ظهور كردند كه غالباً دركتابهاى تذكره و سفرنامه‏هاى سياحتگران اروپايى ذكرى از آنها به ميان آمده است.(12) ظهور زنان‏دانشمند و ادب‏ور در بختيارى به سبب توجه بسيار بختياريها به آموختن علم و ادب و استعدادفوق‏العاده آنان در تحصيل علم است چنانكه دكتر اليزابت مكبن روز (E. Macben Ross)در اين‏باره مى‏نويسد: «زنهاى بختيارى استعداد فوق‏العاده‏اى در سواد آموزى دارند و تنها ترس من آن‏است كه اگر آنها به دنبال كسب دانش بروند از كار اصلى خود كه همان خانه‏دارى و فراگيرى‏حرفه‏هاى محلى است باز مى‏مانند».(13)

از ميان بانوان فرهيخته و تاريخ‏دان بختيارى مى‏توان به كسانى چون بى‏بى‏مريم و حاج بى‏بى‏نيلوفر از دختران حسينقلى‏خان ايلخانى مشهور بختيارى، حاج بى‏بى‏زينب و بى‏بى‏خانم همسرامامقلى‏خان حاجى ايلخانى و شاخصتر از همه بانوان حاج بى‏بى‏كوكب دختر نصيرخان سردارجنگ اشاره نمود.(14) در اين ميان مثلاً وسعت اطلاعات و آگاهى بى‏نظير بى‏بى خانم درباره‏اوضاع سياسى و اجتماعى ايران در دوره قاجار تا بدانجاست كه سر آرنولد ويلسون A.Wilson)(Sir كه از ايرانشناسان و كارشناسان بزرگ خاورميانه در عصر خود بود و تا رياست شركت‏نفت ايران و انگليس نيز رسيد در خاطرات خود درباره او مى‏نويسد: «در اينجا بايد گفت كه من‏در بين مردم ايران از هر طبقه اعم از ذكور و اناث، حتى در ميان رجال سياسى اين كشور كمتركسى را ديده‏ام كه به اندازه اين بى‏بى وسعت اطلاعات داشته باشد.»(15)

چنانكه اشاره شد از ديگر زنان فرزانه و اديب بختيارى بى‏بى‏كوكب است. حاج بى‏بى‏كوكب‏بختيار دختر نصيرخان سردار جنگ ايلخانى بختيارى و همسر فتحعلى خان سردار معظم در سال‏1271 ه .ش متولد شد و تحصيلات خود را به راه و رسم قديم زير نظر معلم‏هاى سرخانه كه‏غالباً از بين مدرسان زبده اصفهان برگزيده مى‏شدند با توجه و مراقبت خاص پدر انجام داد و بعدبا مطالعه مستمر آثار ادبى و متون تاريخى و دينى و مراوده با علما و اهل ادب تكميل نمود.

بى‏بى‏كوكب از بانوان فرهيخته و كتاب دوست عصر به شمار مى‏رفت و نخستين بانوى‏ايرانيست كه به نگارش سفرنامه فرنگستان پرداخته و سفرنامه وى، كه نسخه دستنويس آن نزددكتر مظفر بختيار نوه پسرى آن مرحومه موجود است، نمودار وسعت اطلاع و دقت نظر وقدرت و قريحه ادبى و نگارش و انشاء استوار و اديبانه اوست. بى‏بى كوكب با اهتمام و مراقبتى‏كه در انجام فرائض مذهبى داشت در سال 1327 ه .ش به مكه مشرف گرديد.

آقاى عبدالعلى خسروى از مورخان بختيارى درباره ايشان مى‏نويسد: «بى‏بى كوكب ازخانواده خوانين بختيارى و از زنان فاضله روزگار خود بود. او با سنت شكنى‏هاى خود تمام‏كارهاى سياسى و اجتماعى مردان را انجام مى‏داد و خاطرات خود را نيز يادداشت كرده كه‏متأسفانه هنوز چاپ و منتشر نگرديده است.»(16) در كتابهاى تاريخ ايل بختيارى و بختياريها وقاجاريه هم ضمن شرح احوال بى‏بى كوكب در مقام يكى از بانوان دانشور و با فرهنگ به سفرنامه‏ايشان نيز اشاره شده است.(17)

بى‏بى كوكب معمولاً زمستان را در اصفهان و تهران و بقيه سال را در روستاى دِزَّك و گلينك‏در چهارمحال و بختيارى بسر مى‏برد پس از بزرگ شدن فرزندان و واگذارى دزك به پسران خودبيشتر اوقات در ملك شخصى خود خُشو لنجان كه بسيار به اصفهان نزديك بود اقامت داشت.هنگامى كه بى‏بى كوكب در دزك ساكن بود عمارت دزّك پذيراى شخصيتهاى مشهور ادبى ورجال بود از دكتر محمد مصدق تا علامه دهخدا و برخى از شخصيتهاى خارجى. به تفصيلى كه‏در احوال دهخدا آمده‏(18) تأليف لغتنامه و امثال و حكم در دزك و با استفاده از كتابخانه مجهزعمارت دزك آغاز شد. عمارت يا به اصطلاح محلى قلعه دزك از آثار ممتاز معمارى و هنرى‏دوره قاجاريه است كه نظر به ارزش هنرى آن جزو آثار درجه يك حفاظت شده ملى به ثبت‏رسيده است.

ايجاد اولين كارگاههاى قالى‏بافى و قلاب‏دوزى به منظور توليد انبوه و ايجاد اشتغال براى‏زنان دزك در ساعات فراغت از اقدامات مهم بى‏بى كوكب است.

وفات حاج بى‏بى كوكب در ارديبهشت ماه سال 1339 ه .ش اتفاق افتاده و آرامگاه آن‏مرحومه در تكيه ميرفندرسكى اصفهان، آرامگاه خانوادگى و اختصاصى بزرگان بختيارى، قراردارد.

سفرنامه فرنگستان حاج بى‏بى كوكب چنانكه پيشتر نيز گفته شد نخستين خاطرات وسفرنامه شناخته شده‏اى است كه تاكنون از يك بانوى ايرانى سراغ مى‏رود و بى‏بى كوكب آن رادر شرح سفر فرنگستان كه همراه با همسر خود فتحعلى‏خان سردار معظم كه در اواخر سده‏گذشته به ضرورتى پيش آمده بود نوشته است. در اين سفرنامه علاوه بر اعتبار و ارزش ادبى آن‏بخصوص وسعت اطلاعات و آگاهى و تيز بينى و خودناباختگى وبى‏اعتنايى نويسنده در برابرظواهر مردم فريب فرنگ و كوشش در حفظ شعائر و آداب و سنن ايرانى و مذهبى بسيار قابل‏توجه است.(19)

دوره قاجار را مى‏توان هنگامه رواج ادبيات خاطره نگارى و سفرنامه‏نويسى دانست در اين‏دوره بسيارى از نويسندگان و بزرگان از خود خاطرات يا سفرنامه‏اى به يادگار نهادند ولى اكثرسفرنامه‏هاى اين دوره از جنبه ادبى و قدرت انشاء و سخن‏پردازى ارزشى ندارد. اما سفرنامه حاج‏بى‏بى كوكب علاوه بر دقت نظر و تيزبينى نويسنده به نثرى پخته و استوار و انشائى اديبانه به‏نگارش درآمده است. اشاره به آيات و احاديث و امثال فارسى و عربى، تضمين ابيات مختلفى ازشعرايى چون مولانا و حافظ، كاربرد تركيبات، اصطلاحات و كنايات ادبى و استفاده از انواع‏سجع و موازنه نمودار وسعت اطلاع و ذوق و قريحه و همچنين تتبع نويسنده در متون ادب‏فارسى است و خصوصاً تأثيرپذيرى نويسنده از كليله‏ودمنه و انوار سهيلى كه از كتابهاى متداول‏ادبى در آن زمان بود مشهود است.

اينك مقدمه سفرنامه كه نشان دهنده آگاهى و هوشمندى و دقت نظر و انشاء اديبانه حاج‏بى‏بى كوكب است:

هو(20)

رب يسّر و تمّم بالخير

الهى عاقبت محمود گردان‏(21)

روزنامه سفر فرنگستان كمينه كوكب بختيار است‏

همتم بدرقه راه كن اى طاير قدس‏

كه دراز است ره مقصد و من نوسفرم‏

فحمداً ثم حمداً ثم حمدا(22) كه محول احوال بندگان و سبب‏ساز كار عالميان‏اسباب و ساز سفر خيريّتْ اثر فرنگ را كه اطبا جهت معالجه و صيانت نفس واجب‏دانسته و اقربا بر انجام آن اصرار مؤكّد دارند در مرافقت زوج معظّم‏(23) مهيّا فرمود. تادو سه ماه قبل از اين از همه اسباب سفر فقط عزم سفر در سر بود و خيال خام درنظر مى‏نمود ولى بحمدالله به فضل و توفيق الهى وسايل ازهر جهت تدارك وتكميل گرديد و حاليا خود را نه فقط عازم و جازم بل مسافر روبه‏راه و راهى پا درركاب مى‏بينم «جرس فرياد مى‏دارد كه بر بنديد محمل‏ها»(24)

در سبب سازيش سرگردان شدم‏

وز سبب سوزيش هم حيران شدم‏(25)

در ابتداء آهنگ سفر خيالى كه هراز گاهى قوت گرفته باعث بر اضطراب وتشويش و احياناً فسخ رأى عزيمت مى‏گرديد چگونگى حفظ ملبوس و خارج‏نگشتن از زىّ معهود(26) و مراقبت در حليّت طعام بود كه آنهم بحمداللّه با معلومات‏بيشترى كه از فرنگ رفتگان و فرنگستان ديدگان با بصيرت و خوداهل فرنگ از امثال‏مادام كوپلويچ و مادام آرماناك‏(27) كه غالباً به منزل آمده ملاقات حاصل مى‏شود،استفسار شد مرتفع گرديده. خوراك كه فى‏الجمله نقلى ندارد اگر لقمه پرهيزى‏(28) واحتياط از مكروه و شبهه‏ناك واجب آيد و لَحْمِ طَيْرٍ مِّمَّا يَشْتَهُون‏(29) ميسر نشودهمانقدر كه آب و آشى پاكيزه و حلال بهم رسد به امساك و قوت لايموت قانعيم«قوّت جبريل از مطبخ نبود.»(30)

در باب ملبوس هم خواتين تركستان‏(31) و عثمانى و نسوان مسلمان هندوستان ومصر و ساير زنان قبله‏شناس با ملابس مستور(32) در بلاد فرنگ آيند و روند دارند وكسوت ايرانى و هيأت مستورى، پرنا آشنا و انگشت نمادر بين خلق نيست به قول‏آقاى مستوفى الممالك‏(33) اصولاً فرنگى جماعت، عادت از خود به غيرپردازى وخصلت غمازى و فضولى ندارد بلكه بالمرّه خالى از استعداد آنست.

ابتداء و بناى سفر نسوان را به خارجه ناصرالدين شاه مرحوم گذاشت و اول‏دفعه از زوجات سلطنت عظمى انيس الدوله‏(34) را كه منقطعه ملكه مقام و دربار مداربود از فرط تعلق خاطر در سفر فرنگ تا روسيه و حدود پطربورغ برد و بنابرملاحظات و احتياطاتى از آنجا عودت داد و مصلحت ديد مُلك بانى بر هواى دل‏سلطانى غالب آمد.

در ثانى زبيده خانم امين اقدس‏(35) را، عمه عزيز السلطان مليجك،(36) ازصيغه‏هاى مجلّله و محترمه كه از فرط عقل و كياست و موقع‏شناسى و انتهاز فرصت‏از انتساب به عزيز السلطان در نهايت استقلال نبض شاه را در دست كفايت خودداشت، بنابر تجويز اطبا و كحالان جهت علاج تارى و كم سوئى چشم با دستگاه‏لايق و ناظر و خواجه و خدم و حشم به وينه فرستاد اما:

هرچه كردند از علاج و از دوا

رنج افزون گشت و حاجت ناروا(37)

از اطباء مسيحا دم اروپ كارى از پيش نرفت و كحل الجواهر(38) دواخانه‏هاى‏فرنگ چاره‏ساز نشد و بيچاره مأيوس و مكفوف و تيره چشم و تيره روز برگشت وبعد از آن هم دوامى نياورد.

البته اينها اشخاص و اُناثيه‏اى بودند كه به اسم و رسم سفر و سياحت به‏فرنگستان رفته بودند، جماعت نفى بلد شده يا متوارى رفته و گريخته امثال خديجه‏خانم‏(39) والده ملك آرا عباس ميرزا زوجه محبوبه محمدشاه و محسود و فرارى داده‏مهدعليا و بعضى از شاهزادگان محمد شاهى و فتحعليشاهى كه در مواقع‏اغتشاشات شاه مرگى‏(40) و مواضع اتهام، جان و عائله و عيال را برداشته به فرنگ‏پناه مى‏بردند باب على‏حده است.

خود ناصرالدين شاه در اسفار فرنگ متعه‏اى اختيار كرد و عيال فرنگى‏(41) دخترى‏زرگيس‏(42) و سبز چشم بر پايه سرير سلطنت عظمى يادگار تلك الآثار(43) گذاشت. كه‏موى بور و چشم زاغ و صورت قشنگ و قامت خدنگ و آب و رنگ را از طايفه فرنگ‏رگ برده‏(44) بود. حضرتعليه بى‏بى‏(45)اين كريمه‏(46) را در بعضى اعياد مولود حضرت‏فاطمه زهرا سلام الله عليها به حرف ديده مى‏فرمودند وجاهت و اعتدال اندام وحسن و كمال دختر شيرين كلام خوش حركات شاه در جمع پريرويان ماه پيكر زياده‏جلوه‏نما بود و چشم ربا مى‏نمود. عيد مولود حضرت صديقه كبرى را منيرالسلطنه‏(47) والده آقاى كامران ميرزا(48) مرسوم نمود و بعد از او تا مدتى هم به همت وغيرت اولادش هر ساله در روز موعود با تجمل تام و سليقه تمام بطور زنانه گرفته‏مى‏شد. اناثيه معتبر از شاهزادگان و اعيان درجه اول را با ستره و لباس سر تا پا سبز(50)كه به احترام سيادت ام الائمه رسم و شگون مجلس نهاده شده بود با رقعه‏(51) دعوت‏مى‏گرفتند و ضمن ذكر مناقب اهل بيت اطهار و مداحى و مولود خوانى زنانه وكسب فيوضات روحانى و ذخائر اخروى، موقع و مكانى بود براى خوشباش و بهم‏رساندن آشنائى و انشاد اشعار خواتين شاعرات و توران آغافخر الدوله‏(52) مرحوم وفتح باب مراودات نسوان و مغايبه و ديك و داستان‏(53) و محل هم‏چشمى و خودنمائى‏هاى معلوم و معهود مجالس زنان.

ايضاً از اقارب و محارم ميرزا يوسف صدراعظم‏(54) شنيده شد با وجود نفرت وكراهت باطنى جناب آقا(55) از جماعت فرنگى و مستفرنگ و خارجه باب، خود آقاعقيله‏اى‏(56) از طايفه فرنگ در اندرون داشت كه محض بعضى ملاحظات مادام‏فرنگى را به اسم اغلوطه انداز «خانم مصرى»(57) اشتهار داده بودند و زياده طرف‏التفات و مورد مهر و الفت آقا بود و مصداق:

ديدى دلا كه آخر پيرى و زهد و علم‏

با من چه كرد ديده معشوقه باز من‏(58)

بحكم اَلنّاس على دين مُلوكهم‏(59) تعشّق به دلبران فرنگى تا به قسمى دل دوز وعافيت سوز شد كه اگر خواجه حافظ در ساحه‏(60) خيالات باريك و اوهام و اغراقات‏شاعرانه سمرقند و بخارا را به خط و خال دلارام موهوم مى‏بخشيد(61)، يحيى‏خان‏مشيرالدوله‏(62) شوهر عزت الدوله‏(63) بيوه ميرزا تقى‏خان اميركبير در قضيه تركمان‏ثروت و خاك وطن را در عالم واقع ارث پدر و پشت قباله مادر فرض كرده پيرانه‏سرپا انداز مقدم و نثار لعل لب زوجه ايلچى‏(64) روس نمود. البته از فرط رعيت دارى ودولتخواهى معكوس امناء دولت بازخواستى هم از وزير با تمكين نشد و با آنهمه‏ايل و اُبّه‏(65) و خاك كه از وطن با آبروى ملك و ملت بر باد رفت آب از آب تكان‏نخورد؛

خوش دولتى است خرم و خوش خسروى كريم‏

يارب زچشم زخم زمانش نگاه دار(66)

بالجمله حاليه اوضاع بكلى تغيير كرده و تردد نسوان از نوّابان‏(67) و طبقات اعيان‏به فرنگستان متوالى و متواتر گشته و منع صدور تذكره سفر(68) براى نسوان به مثابه‏همه قوانين و ياساهاى‏(69) اين ملك با مفاتيح تحفه پيچ‏(70) و اتّحاف‏(71) ساعت قاب طلا و بند ثبت مرصّع‏(72) و انواع خدمتانه‏(73) و نقدينه و اختراع بهانه كه مفتح‏الأبواب واقعى و مشكل گشاى حقيقى و علة العلل همه بى‏قاعدگى‏ها وبى‏چارگى‏هاى ملك و ملت است بلا اثر ماند. و تيپ و توپ‏(74) و زجر و منع هم‏جلودار و جلوگير امثال ملكه زوجه مرشد دراويش‏(75) ظهيرالدوله عليخان‏(76) نشد.حتى گفته مى‏شود بعضى مخدرات قاصرات الطرف‏(77) در خاك وطن، در بلاد فرنگ‏كشف حجاب نموده زلف بر باد داده‏(78)، فرنگى مآب راه مى‏روند. بر خلاف سابق كه‏اختيار عيال فرنگى در خفا سر مى‏گرفت و آشكار نمى‏شد و باعث وهن مى‏بودامروزه اسباب امتياز و موجبات اعتبار و فخر اشخاص شده. دختران مستفرنگ‏اعيان هم احدى را به دماغ نمى‏گيرند(79) و سياه بختى صباياى‏(80) فرنگ پرورده و شيرپلنگ خورده‏(81) نريمان خان قوام‏(82) و محسن‏خان مشير(83) و امثالهم عبرت افزا وبصيرت گشا نمى‏شود.

به هر جهت، حال كه به تفضّل و توفيق الهى محظورات مرتفع گرديده و اسباب‏سفر اولاً محض تشرف به زيارت و دستبوس خدايگان مقامى حضرت ابوى‏(84) و درثانى به نيت استعلاج و استقامت مزاج‏(85) از هر حيث مهيا و آماده شده توكل به‏درگاه بنده نواز و كارساز حقيقى و التجاء به شفاخانه غيبى دارم ذره‏اى چشم اميد به‏حكيم جسمانى و اسباب و وسائط دنيوى ندوخته‏ام بر آنچه بر قلم تقدير و رقم‏مشيت و رضاى احديت رفته باشد خشنود و راضى‏ام به رضاى او:

دردم نهفته به زطبيبان مدعى‏

باشد كه از خزانه غيبم دوا كنند

 

پاورقی ها در ادامه مطلب

 


لینک ثابت
+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت توسط بختیار |


 

متن ُتصاویر و فیلم از رادیو زمانه به همراه چند عکس از loor.ir

شاهنامه‌خوانی در ایل بختیاری تاریخی دیرینه دارد. کسی نمی‌داند از چه زمانی آغاز شده، ولی شاهنامه و شاهنامه‌خوانی همواره جزیی از فرهنگ بختیاری بوده است.


 

هرگاه که ایل در هنگام کوچ در وارگه‌ای1 بارمی‌انداخت و به استراحت می‌پرداخت، هرگاه که پس از کار سخت روزانه از دام‌ها و کشت و زرع رهایی می‌یافتند، در زیر سیاه چادرها، زن و مرد دور هم جمع می‌شدند، چای می‌نوشیدند و با جان و دل گوش به صدای خوش شاهنامه‌خوان و روایت‌های حماسی، رزمی و داستان‌های مهر و مهرورزی قهرمانان شاهنامه می‌سپردند.

نسل به نسل این سنت منتقل می‌شد. آن بخش از بختیاری‌هایی که به شهرنشینی روی آوردند، به مرور این سنت را به فراموشی سپردند و تنها گاه‌به‌گاه به یاد روایت‌های پدر و مادر و یا پدربزرگ و مادربزرگ می‌افتادند و به یاد آن خاطرات سر تکان می‌دادند و حسرت آن سنت خوب گذشته را می‌خوردند. اما در ایل و در روستاها، بختیاری‌ها همچنان پایبند به این آیین مانده‌ و پاسدار آن بوده‌اند. در محافل خانوادگی و دوستانه هنوز دور هم جمع می‌شوند و به داستان‌های شاهنامه گوش می‌دهند.


 

در چند سال اخیر، توجه بختیاری‌های شهرنشین باز هم به این سنت و آیین کهن جلب شده است و در مراسم نوروزی که به دور هم جمع می‌شدند، به یاد اجدادشان، به خواندن اشعار شاهنامه می‌پرداختند. کم‌کم این آیین چنان دوباره جای خود را بین مردم و به‌خصوص نسل جوان باز کرد که دیگر نمی‌شد فقط در محافل خانوادگی آن را برگزار کرد و در چند ساله اخیر این مراسم به‌صورت عمومی در شهرهای مختلف خوزستان از جمله مسجدسلیمان و ایذه بین طوایف مختلف بختیاری به‌صورت باشکوهی برگزار می‌شود.

در یکی از روستاهای مسجدسلیمان در منطقه «گلگیر»، بنام «سی میلی»2 همه ساله جمعیت زیادی از بختیاری‌ها از طوایف، شهرستان‌ها و استان‌های مختلف گرد هم می‌آیند و مراسم شاهنامه‌خوانی را به سبکی تازه برگزار می‌کنند و بدین ترتیب این آیین کهن را گرامی می‌دارند.


 

در سفری که سال گذشته پس از ۱۶ سال، در نوروز ۱۳۸۶ به ایران داشتم و به شهر زادگاهم مسجدسلیمان رفتم، این شانس بزرگ نصیبم شد که در روز سوم فروردین در مراسم شاهنامه‌خوانی شرکت کنم و از نزدیک این سنت باشکوه و بجا مانده از سده‌های پیشین را ببینم، به نقالی‌های مختلف شاهنامه و نوای زیبای ساز و دهل بختیاری گوش دهم و با صدای ساز و دهل، پابه‌پای هزاران زن و مرد دیگر، دستمال در دست به رقص و پایکوبی بپردازم. نتیجه این سفر تعدادی عکس و فیلم است که بدون آمادگی قبلی و با امکانات ابتدایی که در اختیار داشتم تهیه کرده‌ام تا در اختیارسایر هموطنان قرار دهم.

در هنگام و پس از مراسم، همراه با شور و احساس غروری که داشتم، مدام این پرسش‌ها در ذهنم می‌چرخید که چه عاملی سبب این بازگشت به اصل و یا هویت خویش شده است؟ از چه زمانی بختیاری‌ها شاهنامه‌خوانی داشته‌اند؟ شاهنامه‌خوانی در ایل بختیاری کهن چگونه بوده است؟

فکر کردم که پاسخ این پرسش‌ها را در گفت‌وگویی با دکتر اردشیرصالح‌پور، استاد رشته هنر و مدیر جشنواره تئاتر که خود از تلاش‌گران این حرکت فرهنگی و یکی از سخنرانان مراسم بود، بیابم.


تاریخچه شاهنامه‌خوانی در ایل بختیاری
ایل بختیاری یکی از ایلات کهن و اصیل ایران زمین است که به اقتضای روحیات سلحشوری و جنگاوری و آرمان‌خواهی‌اش، از دیرباز با شاهنامه واساساً مقوله حماسه، انس و الفتی ازلی داشته است. در واقع در هر سیاه چادری شما به نوعی شاهنامه را پیدا می‌کنید.

این سنت گویا در ایل ما رسم بوده که مادران در خورجین جهیز دختران، شاهنامه را نیز به ودیعت می‌گذاشته‌اند. این رسم فرهنگ ماست و امیدواریم این سنت که بار دیگر در جهیز دختران ما برای تداوم فرهنگ ادامه پیدا کند.

شاهنامه‌خوانی، اگرچه در حوزه فرارود است و فرارود به لحاظ جغرافیایی در خراسان بزرگ و ماوراء‌النهر، اما شگفتا که این حماسه در ایل بختیاری و در فرهنگ زاگرس، خصوصاً زاگرس میانی، منزلت و اهمیت بسیاری دارد و همواره صدای شاهنامه‌خوانان که مبتنی بر غرور و حماسه و بالندگی است از سیاه چادرها برمی‌آید.


 

به دو مورد تاریخی هم اشاره کنم. در هنگام فتح قندهار توسط سپاهیان بختیاری در زمان افشاریه، هنگامی‌که نادر در خواب بود، بختیاری‌ها صبحگاهان حمله کردند و با شاهنامه و هلهله و گاله قلعه قندهار را فتح کردند و نیز در خاطرات مشروطه و یادداشت‌های تاریخی آمده، هنگامی‌که اصفهان را فتح می‌کنند و به سمت تهران می‌آیند، این‌ها شاهنامه می‌خوانده‌اند. شاهنامه همواره بالندگی و غرور و عزت و افتخار را در بختیاری و گمان می‌کنم در هر ایرانی بیدار می‌کند.

اساسا باید گفت زمینه حماسه‌ها به شکلی نیست که تاریخ دقیقی برایش تعین شود. سنت‌ها اصولا پیرو نیازها، روحیات و خلقیات یک جامعه و آحاد یک ملت به‌وجود می‌آیند. اگرچه شاهنامه در قرن سه و چهار توسط حکیم فرزانه طوس، فردوسی تدوین، گردآوری و در واقع بازآفرینی شده، این به منزله آن نیست که ایرانی‌ها فقط از هزار سال پیش فرهنگ حماسی و شاهنامه داشته‌اند، بلکه خود فردوسی نیز اشاره دارد که: «به گفتاردهگان کنون داستان، به پیوندم ازگفته‌ی باستان.» بنابراین به‌نظر می‌آید که فرهنگ اعصار کهن پهلوانی که بعضی مورخین هم اشاره می‌کنند که گویا فرهنگ دوره اشکانی است،‌ در شاهنامه متجلی شده است.


 

اما اساسا فرم و شکل خوانش طبیعتا باید با نحوه اوزان هجایی و بعد موسیقی قوافی، اشعار هیروئیک و یا پهلوانی هماهنگ باشد. وزنی که فردوسی انتخاب کرده، یعنی این بحر «فعولن فعولن فعولن فعول» نوعی ضرباهنگ بیدارکننده و ریتم کوبنده دارد که خیلی با روحیات و خلقیات بختیاری‌ها هماهنگ است که قومی بوده‌اند که همواره در کوهستان‌ها زندگی می‌کرده‌اند و همواره در جنگ‌ها بوده‌اند و همواره جزء کسانی بوده‌اند که از فرهنگ و کیان و مام میهن ایران دفاع کرده‌اند.

آنها تنها قومی هستند که شاید هیچ‌گونه تعلقات فرامرزی هرگز نداشته‌اند و همواره برای ایران و برای ایران‌زمین زندگی کرده‌ و جان‌فشانی کرده‌اند. در نتیجه این سنت در این قوم تداوم پیدا کرده و نسل به نسل و سینه به سینه و روایت به روایت از پدران به فرزندان تداوم پیدا کرده و قومی است که من از دوران کودکی به یاد دارم، همواره مجلس شاهنامه‌خوانی یکی از سنت‌های آن بوده است.

در سوگواری‌ها خصوصا مردان هرگز این سوگینه‌هایی که اخیرا در مراسم سوگواری خوانده می‌شود که در واقع گاگریوهائی3 هستند که به نوعی سوگینه‌خوانی کهن است، نمی‌خواندند. این را زنان می‌سرودند و می‌خواندند و مردان در سوگ بزرگ‌مردان، شهیدان، قهرمانان و پهلوانان در واقع شاهنامه می‌خوانده‌اند.


 

مثلا سوگ سیاوش را می‌خوانده‌اند یا سوگ اسفندیار یا ایرج را. بنابراین این روحیه و این لحن و خوانش در فرهنگ حماسه و بختیاری یکی از سنت‌های دیرین و رایج است که همواره بر این اصل استوار بوده که «هر آن‌کس که شهنامه‌خوانی کند، چه مرد و چه زن پهلوانی کند».

اشعار نظامی در خسرو شیرین خصوصا، شکل بزمی دارد و گونه‌ای از ادبیات لیریک یا ادبیات غنایی در فرهنگ ایرانی است که بختیاری‌ها هم از آن بهره می‌برند. اما در بعد حماسی و یا اپیک‌اش همین شاهنامه است. ما هم مردان بزم داشته‌ایم و هم مردان رزم.

خوشبختانه این جریان اخیرا دوباره توسط نسل جوان دارد احیا می‌شود و تداوم پیدا می‌کند. در روح و فرهنگ ایرانی هرگز شاهنامه نخواهد مرد. بقول حکیم فرزانه طوس، کاخی را برآورده است که از باد و باران نبیند گزند.
بنا کردم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نبیند گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب

حقیقتا این بنا و این شکلی که فردوسی در شاهنامه ایجاد کرده است، برای همیشه با هویت و با کارنامه فرهنگ ایرانی چنان آمیخته که تا ایران زنده است شاهنامه نیز زنده خواهد بود. شاهنامه مقوم فرهنگ ایرانی است. این سنت در ایل ما و در فرهنگ ایران زمین و اقوام مختلف، خصوصا در اقوام زاگرس‌نشین، مثل کردها، لرها و لک‌ها در شکل‌های مختلف بوده است. در آذری‌ها هم شاهنامه را داریم ولی در اقوام زاگرس‌نشین این سنت تداوم بیشتری داشته است.

به هرحال در زمینه‌ی موسیقی که بخشی از هویت و نشانه‌های هر قوم به‌شمار می‌رود، باید به این نکته اشاره کنم که ما بخشی از هویت خودمان را در این الحان و اوزان موسیقایی می‌یابیم.

این سنت خوشبختانه در این شرایطی که نسل جوان ما تا اندازه‌ای هویت حقیقی‌اش به مخاطره افتاده و کمتر به سراغ اصالت‌ها می‌رود، ضرورت‌اش دو چندان شده است. باید تلاش بیشتری شود تا ما با شناسنامه و هویت فرهنگی خودمان به دهکده جهانی وارد شویم. هیچ منافاتی ندارد که ما از این سبقه و سابقه و رنگ و بوی خودمان، علی‌رغم احترامی که به همه ارزش‌های فرهنگ جهانی و جغرافیای جهان و افکار آزاد جهان داریم، استفاده کنیم.

به قول جواهر لعل نهرو، برای جهانی شدن نخست باید بومی بود. ما این تعاریف را نشناختیم و نمی‌دانیم. اینها ماحصل تجربه ذائقه، تفکر و نگره و هستی‌شناسی ایرانی ماست که بخش عمده‌اش در شاهنامه هست. نه تنها حماسه، بلکه شاهنامه منظر حکمت و تعلیم و تربیت و دین و آیین و رفتار و سلوک و هنجارهاست.


 

حقیقتا شاهنامه یک اثر گران سنگی است سرشار از جنبه‌های مختلف، داستان‌های حماسی، داستان‌های عاشقانه وداستان‌های پهلوانی، یاس و امید و... همه این جنبه‌ها در شاهنامه مستتر است.

با این اوصاف که هم اکنون موسیقی‌های متنوعی دارد ذهن موسیقی ایرانی را خدشه‌دار می‌کند، شاهنامه‌خوانی یکی از گونه‌هایی است که خوشبختانه اخیرا با اقبال جوانان و اقبال مردم روبه‌رو شده و قوم بختیاری به دلیل آن سبقه و سابقه‌اش، دارد اینکار را تداوم می‌بخشد.

اما در خصوص شاهنامه‌خوانی در سی میلی، شهری که در سی مایلی شهر مسجدسلیمان، یکی از شهرهای بختیاری نشین، این سنت خوشبختانه در حال حاضر به اهتمام مردان و فرهیختگان این قوم دارد تداوم پیدا می‌کند. در دوره‌های خیلی پیش این یک سنت خانوادگی بوده و معمولا در نوروز که مردان و زنان در کنار یکدیگر می‌نشستند، شاهنامه می‌خواندند. این سنت خوشبختانه امروزه از محفل خانوادگی به یک محفل عمومی تبدیل شده و مشاهده می‌کنید که حداقل چهار تا پنج هزار نفر از علاقمندان و شیفتگان فرهنگ ایران زمین، خصوصا جوانان و زنان و مردان بختیاری، گرد هم می‌آیند و شاهنامه می‌خوانند.

برای من هم خیلی جالب بود که امسال بر سر در هر خانه‌ای در سی میلی یک پلاکاردی پارچه‌ای نوشته شده بود و گویا هر خانه‌ای ملزم شده بود که دو بیت از اشعار فردوسی را بر سر در خانه‌شان حک بکنند. این رویکرد اصیل فرهنگی، گامی است در جهت تقویت بن‌مایه‌های فرهنگ اساطیری، فرهنگ ایران زمین و خصوصا شاهنامه که اثری است که بخشی از مواریث و معاریف ملی و دینی و آئینی و فرهنگی و تاریخی ما را در برمی‌گیرد.

تفاوت بین سبک شاهنامه‌خوانی در بختیاری و سایر نقاط ایران
موسیقی اساسا عنصر و مقوله‌ای است که بشدت تحت تاثیر اکولوژی دیار و اقلیم‌های مختلف است و ذائقه‌، اقوام، لهجه، انواع سازها و عوامل عدیده‌ای در این امر موثرند که طبیعتا موسیقی اقلیم‌های مختلف ایران با هم تفاوت داشته باشند.

بنابراین شاهنامه نیز اگرچه عنصر واحدی است و یک منبعی به نام شاهنامه فردوسی وجود دارد، اما طبیعتا در خوانش‌شان بعضی از ابیات گاهی پس و پیش می‌شوند، قوافی (قافیه‌ها) هم گاهی به هم می‌خورد، اگر هم به هم نخورد و رعایت شود، نحوه خواندن، لحن خوانش و اوزان خوانش کاملا بر حسب ذائقه و موسیقی جاری هر قوم تغییر می‌کند.

خوشبختانه من توفیق این را داشته‌ام که به‌دلیل تعلق خاطری که به فرهنگ ایران زمین دارم و پژوهش‌های بسیاری که در این زمینه کرده‌ام با شاهنامه‌خوانی اقوام مختلف ایرانی، از جمله اقوام زاگرس‌نشین برخورد داشته باشم.

این جمله را از خودم نقل نمی‌کنم، بلکه از اساتید فرزانه‌ای که نام‌آوران حوزه ادب فارسی هستند و به شاهنامه کاملا اشراف دارند، می‌آورم که به اقرار آنها نحوه خوانش شاهنامه بختیاری با همین لحنی که می‌خوانند یکی از اصیل‌ترین و دقیق‌ترین شکل خوانشی است که از دوره‌های کهن برای ما باقی مانده است. دلیلی هم براین امر وجود دارد، چرا که بختیاری‌ها قومی هستند که به لحاظ جغرافیایی در کوهستان‌های صعب‌العبور زندگی کرده‌اند و اقوام مهاجر کمتر توانسته‌اند به آنها دسترسی پیدا کنند. زندگی کوچ نشینی نیزکمک کرده است که اینها وارگه به وارگه این سنت و آیین و موسیقی را درخورجین‌شان به همراه ببرند و در یاد و سینه‌هایشان داشته باشند.

بنابراین نه تنها در لحن و خوانش شاهنامه، بلکه در ابعاد مردم‌شناسی دیگر مراسم موسیقی، آیین‌های نمایشی و حتی نیایشی که در سطوح مختلف سنتی و آیینی موجود است، به گمان من بختیاری‌ها یکی از دست نخورده‌ترین اقوام ایرانی هستند زیرا که در صحراها و دشت‌های مرکزی نبودند، در مرزها نبودند و کمتر مورد تهاجم بیگانگان قرار گرفته‌اند و به اقرار همان اساتید عرض می‌کنم این لحن شاهنامه‌خوانی شان لحن بسیار خوبی است.


 

تقریبا دو نوع لحن را در شاهنامه‌خوانی بختیاری می‌توان نام برد؛ یکی حماسه‌خوانی است که با لحن کوبشی و سنگین و سخت است که معمولا مردان در مجلس می‌خوانند و همواره هم شاهنامه را به دلیل آن روحیه پهلوانی اجرا می‌کنند و بخش دیگر آن نازک‌خوانی است که لحن مترنم و لطیف‌تری است که بخش‌های مثلا بیژن و منیژه و زال و رودابه است که البته من کم‌تر دیده‌ام. اما همیشه در ایقائات موسیقی بختیاری به نوعی «ای داد، ای داد، ای بیداد» را خوانندگان شاهنامه ملحوظ می‌کنند که به‌نظر می‌آید حسرت بیداد و داد است که از دست رفته، همواره با یک حالت حسرت می‌خوانند و بسیار هم کوبشی و چکشی است.

دقیقا رسم و آیین شاهنامه‌خوانی در بختیاری به این گونه بوده است که در مجلس و یا در یک ده و آبادی، مردان بر یک سکو می‌نشسته‌اند و چند متکا یا بالش‌های گرد کنارشان می‌گذاشتند. هنگامی که شاهنامه باز می‌‌شد، مردان هنگام خواندن شاهنامه، بر اثر غرور مستتر در فرهنگ شاهنامه مثلا «رستم و اشکبوس» و «ایران و توران» آنچنان دچار غرور می‌شدند و این انرژی در درون آنها متراکم می‌شد که آنها با این گرزها بر آن متکاها می‌زدند که پرها به هوا انباشته می‌شدند و پراکنده می‌شد و یک فضایی ایجاد می‌شد و به نوعی یک فراافکنی از این انرژی متراکمی که براثر خوانش اصوات شاهنامه در ذهن خواننده و حتی شنونده ایجاد می‌شد. این به لحاظ دراماتیکی جزو ملزومات مجلس شاهنامه‌خوانی بختیاری بود.

داشتیم آدم‌های مختلفی، پیرمردهای مختلفی که در جشنواره طوس نیز شرکت کرده بودند. البته نسل شاهنامه‌خوان بختیاری بسیاری‌شان از دست رفته است. به ندرت دیگر پیرمردهایی را در روستاها و نواحی بختیاری پیدا می‌کنیم که اینها را به یاد داشته باشند. این حرکات، حتی این توجه و لطفی که برنامه شما نشان داده می‌تواند به اعتبار بخشی این سنت ایلی کمک بکند و امیدوارم زمینه‌ای بشود که این سنتی که در فرهنگ بختیاری ریشه‌دار و کهن و ارزشمند است، دوباره تکرار شود و جوانان ایرانی و جوانان بختیاری بار دیگر یکی از الحان موسیقی خودش را که مبتنی بر غرور و بالندگی و آزادگی است، بازیابد.

برای اولین بار یک نقال زن، گردآفرید، برنامه اجرا می‌کرد
زنان بختیاری شیرزنانی هستند که دست کمی از مردان ندارند. نه تنها که «نشینند و زایند شیران نر»، بلکه در عرصه حماسه ما شاهد زنان پهلوانی هستیم از جمله «گردآفرید» و همه زنان شاهنامه که اصلا مقوله ویژه‌ای است. زنان شاهنامه هر یک منزلتی دارند.

این سنت خوشبختانه در فرهنگ بختیاری بوده یعنی ما زنانی را داشتیم در بختیاری که کدخدا بوده‌اند. در دوران کودکی خود من بیاد دارم در یک روستای «شیوند» که در زاگرس میانی است، در شمال شرقی خوزستان، در نواحی «ایذه» و «دهدز»، یک زن کدخدا بود. یعنی بحث شایسته‌سالاری، بزرگی، تدبیر، تدبر و مدیریت است، نه بحث جنسیت. یعنی درست زمانی که اقوام دیگر شاید زنان را زنده به گور می‌کردند.

ما در شاهنامه هم داریم که «آذرمیدخت» و «پوراندخت» چنان به منصب شاهی می‌رسیدند که منزلت والایی داشتند. بنابراین زنان دست کمی از مردان نداشتند. این سنت شاهنامه‌خوانی هم در میان زنان بختیاری بوده است. یعنی زنانی بوده‌اند که شاهنامه را به خوبی از بر بوده‌اند و می‌خوانده‌اند و در ایل راه‌ها و کوچ راه‌ها شاهنامه را می‌خوانده‌اند. این سنت غریبی نیست.

البته شکل جدیدی که دارد اجرا می‌شود، شکل تازه‌ای است. برای ما هم جالب است. باید تلاش کرد که برای نقل و روایت و شاهنامه‌خوانی با رنگ و سابقه‌ای که در ایل بختیاری دارد اعتبار بیشتری قائل شد. زنان نیز باید به نقل و روایت و حماسه و حماسه‌خوانی را همت کنند چرا که این الحان نوعی القاء فرهنگی است و مادران فرهنگ‌ساز اند. مادری که شاهنامه می‌داند، داستان شاهنامه را در خوانش‌اش، در لالایی‌هایش، آن رنج مادرانه را، آن حکمت مادرانه را که منبعث از فرهنگ شاهنامه است به کودکش انتقال می‌دهد.


به همین دلیل است که نام بسیاری از بختیاری‌ها، به‌خصوص مردان بختیاری از شاهنامه گرفته شده است. شاید بخش عمده‌ای از شمار اینها به دلیل همان زنان و مادران فرهنگ‌ساز بوده است. اصلا خانواده‌ها با شاهنامه آشنا بوده‌اند. تهماسب، لهراسب، گشتاسب، سیاوش، فریبرز، کیکاووس اسامی متداول در فرهنگ بختیاری هستند.

شاید جالب باشد که بدانید که منی که بیست ساله در تهران زندگی می‌کنم و زندگی روشنفکری را در کنار تعلقات سنتی‌ام حفظ کرده‌ام وقتی که پسرم به دنیا آمد، مادرم که در خانه بود توصیه‌ای به من داشت که در فرهنگ خانواده ما همیشه شاهنامه بوده است. حتما نام پسرت را باید یک نام از شاهنامه انتخاب کنی و من هم با احترام نام یکی از زیباترین شخصیت‌های شاهنامه را که مظهر پاکی، آزادگی، شجاعت و مهر است به نام سیاوش، بر فرزندم نهادم.

حتی من که از زندگی ایلی نیز گسسته شده‌ام و در جغرافیای تهران بزرگ زندگی می‌کنم این تعلقات را حس می‌کنم که همچنان ریشه‌اش در همان دورانی است که مادرم در خانواده‌اش می‌دیده که پدرش شاهنامه می‌خوانده و می‌دیده که شاهنامه منزلتی داشته است. این سنت و این تداوم به گمان من اگر چه کمرنگ شده ولی شعله و لهیب‌اش به خاموشی و فراموشی ننشسته است.

پانویس‌ها:
1 وارگه در اصل همان بارگه یا بارگاه است. جایی که ایل بار بر زمین می‌گذاشت و سیاه چادرها را برپا می‌کرد.

2 سی میلی نام روستایی است در مسجدسلیمان. واژه انگلیسی است، چون این روستا در فاصله سی مایلی مسجدسلیمان قرار داشت. ببسیاری از مناطق جنوب نام‌های انگلیسی دارند. به جا مانده از فرهنگ انگلیسی در زمان کشف و حفاری چاه‌های نفت.

3 گاگریو یا گوگریو به معنی گفتن و گریستن است. سرودی است که بختیاری‌ها در سوگواری‌ها می‌خوانند و گریه می‌کنند.


لینک ثابت
+ نوشته شده در شنبه 17 فروردین1387ساعت توسط بختیار |


گفتگوی مینو صابری با فرج علیپور

روزی که برای گفت‌وگو با «فرج علیپور» به منزل‌شان، حوالی یوسف‌آباد رفتم، با استقبال خیلی گرم او و همسرش روبه‌رو شدم. البته همین انتظار را هم داشتم، اما نکته مهم‌تر که برایم جالب و خیلی باارزش بود این که هر آن‌چه از فرج علیپور خواستم برای شنوندگان رادیو زمانه در طبق اخلاص هدیه کرد.

از تک‌نوازی کمانچه گرفته تا خواندن آواز... حتی در آخر تعدادی از کارهای بهارانه‌اش را در یک سی‌دی داد و گفت اینها را ببر برای رادیو زمانه.

فرج علیپور، آهنگساز نوازنده و خواننده، در سال هزار و سیصد و سی و هشت در خرم‌آباد به دنیا آمد. او دارای چهار فرزند به نام‌های آرام، آزاده، مسلم، میلاد است که آنها همراه پدر را پیش گرفته و به کار نوازندگی و خوانندگی مشغول هستند. فرزندانش علاوه بر اینکه در اکثر اجراها، پدر را همراهی می‌کنند، با گروه‌ها و خوانندگان دیگر نیز همکاری دارند.

فرج علیپور علاوه بر اجراهای داخلی سفرهایی هم به کشورهایی چون استرالیا و برخی کشورهای اروپایی داشته، در فستیوال‌های مختلف شرکت کرده و کنسرت‌های زیادی با خوانندگان دیگر برگزار کرده از جمله با خانم سیما بینا.

آقای علیپور با تشکر از شما، شنوندگان خوب ما و علاقمندان شما مشتاق هستند صدای شما را بشنوند.

سلام عرض می‌کنم خدمت همه شنوندگان خوب رادیو زمانه. امیدوارم که سال خوبی داشته باشند همه تندرست، شاد و سرحال و زندگی خوب و آرامی داشته باشند.

چند ساله که شما کمانچه می‌زنید؟

از بچگی به کمانچه علاقمند شدم و شاید در هفت سالگی بود که دیگر خوب می‌توانستم کمانچه بزنم.

استاد شما چه کسی بود؟

استادی نداشتم! اصلا خودم هم نمی‌دانم چطوری به طرف کمانچه رفتم! بعدها از نوار و صفحه و نوازندگان دیگر استفاده کردم، البته نه اینکه نزد نوازندگان بروم و ساز زدن بیاموزم نه! فقط دورادور گوش می‌کردم.

بارها شنیدیم که کمانچه نواختن دشوار است، این را حتی برخی نوازندگان سازهای دیگر هم می‌گویند.

کمانچه ساز مشکلی است چون استاندارد نیست. یکی دسته کمانچه را 30 سانت می‌سازد یکی 29 سانت یکی 32 سانت، این است که واقعا باید گوش قوی داشته باشی تا بتوانی صدای کمانچه را خوب در بیاوری.


فرج علیپور، آهنگساز نوازنده و خواننده لُر

از شما می‌خواهم در مورد موسیقی‌های مختلفی که در مناسبت‌های مختلف در استان لرستان اجرا می‌شود برایمان بگویید.

یک نوع آن موسیقی شاد است که برای جشن‌ها و عروسی‌ها و مراسم شادی اجرا می‌شود،موسیقی مقامی‌مان هم که به‌صورت آوازهای‌مان است مثل «علیدوستی، ساروخانی، خسرو و شیرین، عزیزبکی،... زیادند.


تصنیف‌های قدیمی هم داریم که خیلی ماندگارند مثل «دایه، دایه، میری...»

موسیقی عزا داریم موسیقی کار داریم، حتی موسیقی مخصوص غرق‌شدگان در آب و موسیقی مذهبی داریم. طرف‌های ما «اهل حق‌ها» هستند که با کرمانشاه هم‌مرز هستند، طرف‌های نورآباد و کوه‌دشت، اینها موسیقی مذهبی دارند.

لطفا یک نمونه از موسیقی شاد و یک نمونه از موسیقی کار برای‌مان به‌صورت آواز اجرا کنید.

ترانه عروسی که در جشن عروسی اجرا می‌شود، این را زن و مرد دسته جمعی با هم می‌خوانند. هر کسی مشغول هر کاری‌ست، یکی برنج پاک می‌کند یکی جارو می‌زند یکی سبزی پاک می‌کند یکی چوب می‌آورد و آتش درست می‌کند... این را دسته جمعی زن و مرد با هم می‌خوانند، خیلی زیباست. انگار دارد سمفونی اجرا می‌شود. این را باید در عروسی‌ها ببینی!

یک ترانه عروسی هم بود که با خانم سیما بینا اجرا می‌کردید؟

زمان شخم زدن، موسیقی خودش را دارد. آن کسی که دارد شخم می‌زند، آواز می‌خواند و گاوش را تشویق می‌کند، موقع خرمن‌کوبی که موسیقی خاص خودش را دارد اتفاقا توسط آقای شکارچی ضبط و اجرا شده که چنین می خواند...

او که این را می‌خواند با گاوش صحبت می‌کند و می‌گوید: آره این را خوب خرد کن باز باید خردتر بشه تا زودتر برویم خانه!

حیف است که آدم شما را ببیند و ترانه « تال » را از شما نشنود!

تفاوت موسیقی لری با موسیقی لک و بختیاری در چیست؟

در خود استان لرستان که در نظر بگیرید، شمال، جنوب، شرق و غرب آن موسیقی‌هایش با هم فرق می‌کند. چون لهجه‌های مختلفی دارند. لکی با لری فرق دارد. لکی یک مقدار مشکل‌تر است و در اصل زبان است، اما لری گویش است برای همین خیلی‌ها که لر نیستند، زبان لری را می‌فهمند. موسیقی بختیاری و لری یک مقدار با هم اختلاف دارند. ما لرها، بیشتر کارهامان، مقام‌هامان توی ماهور است و بختیاری بیشتر توی شور و دشتی است.

منبع:کافه زمانه

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت توسط بختیار |