تبليغاتX
طبیعت ، تاریخ ، فرهنگ و بختیاری
گذاری بر ادبیات زنده یاد بهمن علاءالدین (مسعود بختیاری)
طبیعتواژه ها در شعر بهمن (قسمت نخست)
هژیر کیانی

در فرهنگ ، زبان وادبیات لری بختیاری وباورهای واعتقاد مردمان طبیعت زاد آن نقش وجایگاه طبیعت وعناصر آن تنها منحصر به دوره  یا مقوله ی خاصی نیست . آنگونه که با سرشت انسان لر بختیاری عجین شده وگسست این عناصر با وی دور از ذهن می نماید .در زندگی روزمره  ، کوچ ، باور ها ، اعتقاد ،خود شناسی ، خدا شناسی ، پندار ورفتار  ، ضرب المثل ها ، متل ها ، حماسه ها ،جنگ ها وشیوه ی جنگیدن ، ابزار ، همه وهمه ی اچزاء زندگی لرهای بختیاری همچون دیگر مردمان پاک سرشت قوم بزرگ لر  ماندگار شده ودر مواردی این عناصر تبدیل به اسطوره شده است .

در آثار ماندگار زنده یاد بهمن علاءالدین شاید به گونه ای متفاوت وبا دیدی معرفت یافته ونیز دغدغه ی خاطر ودقت بسیاری این واژه گان نمادین وام گرفته شده از طبیعت (طبیعتواژه ها) در زیباترین وتاثیر گذارترین شکل ممکن تجلی می یابد  بهمن در کلام وصدای سحر آمیز خود باتوجه به شناخت کامل خود  از روحیات و ارزش های مردم همتبار خویش وتجربه ی زیستن در طبیعت وهمراه بودن با ایل وشیوه ی کوچگرانه چندین هزارساله  ومال کنون ها و طبیعت سرزمین زیبای لرنشین بختیاری .ییلاق وقشلاق تلاش نموده است تا با وام گرفتن از طبیعت ودیگر واژه گان فراموش شده ی ادبیات لری بختیاری در قالب شعر وصدای زیبا ودلربای خود وبه کمک هنر اعجاز آور موسیقی واژه گان فراموش شده را روح وجانی تازه بدهد ونوعی شناخت عمیق را نیز در اختیار مخاطب آثار خود قرار دهد .آنچنان که او با کبک های کوهساران وچشمه سارها زندگی می کند ، از زبان آنان سخن می گوید ، دردها وشادیها واندوه کبک ها را درذهن شنونده ی آثار خود به زیبایی به تصویر می کشد او تصویر گری بی بدیل است بطوری که به خوبی در انتقال حس زنده بودن عناصر و واژه گان وام گرفته از طبیعت هنر نمایی می کند . کبک این پرنده ی اساطیری  در فرهنگ دیرمند لری بختیاری تا بدانجا برای بهمن شناخته شده است که گاه در آواز بی بدیل وی نیز چنین مجسم می شود که او خود کبکی بی قرار است که قهقه های شادمانه وحزن آلود  کوچ ودل بستن ودل کندن های مکرر وبه نوعی سرگردانی نوع بشر را در کره ی خاکی بیان می کند .

کوگ تاراز بگوین چینو نخونه /مودلم کم طاقته زی گهره بونه

کبک تاراز را به گویید این گونه آوازه خوانی نکند وقهقه سرندهد من دلم کم طاقت وبی قرار شده است وخیلی زود بهانه می گیرد .

 کوگ تاراز بگوین چینو نناله /مودلم کم طاقته نه چی هرساله

کبک تاراز را به گویید این گونه ناله نکند من دلم کم طاقت است ومانند هرساله نیست .

و گویی از شنیدن حرف های کبک تاراز که نماد انسان سرگردان امروزین وجدایی یافته از دامن طبیعت پیرامون خویش است سخت آزرده خاطر ودلگیر می شود  وطاقت شنیدن خاطرات خوش گذشته و اندوه وغم کنونی  انسان طبیعت زاد  وزیست یافته در طبیعت را ندارد وحال که از مامن خداداد خویش مجبور به تحمل تغییر شده است اندوهگین است .

بهمن به خوبی کبک را که نماد خوش آوازی ، جست وخیز وحرکت ، زیبایی پاکی وپرواز وآزادی است را آنگونه که انسان لر بختیاری این پرنده ی اساطیری را از دیر باز انتخاب نموده است معرفی نموده وبه مدد هنر بی بدیل وشناخت کامل خود ماندگار نموده واز آن اسطوره می سازد .یا در همین اثر موسیقی بهمن وقتی انگونه زیبا وملکوتی با نوای نی همنوا می شود :

ای خدا بال بم بده جور یه کموتر ،آخی وای، /بروم بال آسمون تا بزنم بال، آخی وا ، بروم هرجا که غم نید ، بروم هرجا که غم نید .....

ای خدای من به من بال پروازی بده تا چونان کبوتری آزاد در آسمان ها بال بزنم وپرواز کنم وبروم تا آنجایی که اثری از غم واندوه نباشد

او از خدای مهربان خود صمیمانه می خواهد تا اورا چونان کبوتری توان پریدن وپرواز بدهد ونوعی شناخت تا بتواند جایی را بیابد که اثری از اندوه وغم نباشد وبه نوعی حسرت انسان سرگردان روزگار خویش را در تلاش برای بازگشت به اصل وماوای خویش وسیر در مسیر نوعی کمال در قالب عبارت " آخی وای" بیان می کند . او روح پاک وشادمانه ی از دست رفته ی خود را جستجو می کند وجایی را آرزو می کند که آرامشی ابدی بیابد  ودر ادامه همگان را به این سفر آکنده از مهر خداوندی نهیب می زند / کمچال زین کنین بازی درارین ............ ودیگران را به همراهی در این سفر دعوت می کند یا آنجا که در شلیل خوانی های بی نظیر خود 

کاشکی موبیدم مرغ مین حوشت / ورچیدم دونه برنج زیر نال کوشت  و....

جایگاه پرنده وکبک را فراموش نمی کند وباز هم به زیبایی تصویر گری می کند واز زبان بشر طبیعت زاد در حسرتی عمیق در بیان وتصویر معشوق ، خود را پرنده ای می بیند که عاشقانه ودر خاکسارترین ومتواضعانه ترین شکل ممکن آنهم از دست معشوق خود که در نظر او دور از دسترس می نماید تنها از پیرامون در نزدیکی پاپوش های او دانه برچیند وشاید هم شرم واحساس کوچکی خودر ا در مقابل مقام معشوق خود آنگونه بیان می کند که حتی طاقت نگاه کردن به عظمت کمال یافته ی او را ندارد وبرای رسیدن به چنین درجه وجایگاهی خود را کامل نمی یابد .

کاشکی مو گلی بدم تو چی اور بهارون /کاشکی مو کوگی بیدم و تو چی چشمه سارون ....

او از ابرهای بهاری وباران زا در فصل نوزایی طبیعت سخن می گوید ابرهای بهاری را به عنوان نماد زایش وحیات بخشیدن وبارور ساختن به معشوق نسبت می دهد وخود را در مقام گلی می یابد که تنها به لطف بارش باران حیات می یابد وآفریننده ی ابرهای باران زا

ای کاش من چونان کبکی تشنه در آرزوی رسیدن به زلال چشمه ساران جاری وهمیشگی تو وچشیدن ذره ای از زلال معرفت تو (معشوق) سیراب می گشتم  و بهمن اینگونه زیبا وبا کمک عناصر زنده ی طبیعت تصویری  از عطش یافتن ودریافتن وسیراب شدن را به کمک شناخت عمیق خود از حال وهوای انسان لر بختیاری وبه یاری هنر بی بدیل  وحنجره ی بلورین خود را ب مخاطب منتقل می کند .

بهمن همواره در بیان آثار خویش از سرگردانی بشر وحسرت او در پیوستن به ماوای ازلی وابدی اش سخن می گوید اما این راه را بدون آزادی  ومیل ورغبت نمی خواهد ودر انتخاب این راه هیچ جبری را به تصویر نمی کشد  .

یا در دیگر آثار ماندگار وی ومدد گرفتن از عناصر طبیعت همچون خورشید(افتو) ، ستاره (آستاره) و......

ادامه دارد ......

loor.ir

+ نوشته شده در چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت توسط بختیار |


I need help in this area. I am going to research this more but if you have anything that can help make this part of our webpage more useful please contact us.

Bakhtiyari history, stretching back to the fourteenth century, and the 200-year leadership role of Duraki khans within it tantalize the social historian of Iran. There is great temptation to assume that the extraordinary continuity in the name Bakhtiyari can also be found in Bakhtiyari political, economic, and social organization.(Khans and Shahs, A documentary analysis of the Bakhtiyari in Iran by Gene R. Garthwaite)


 

This is from the book by W.Morgan Shuster and in it he talks about the Bakhtiari's as part of the forces who fought for the restoration of the constituation.

The Strangling of Persia; W.Morgan Shuster

At this juncture the Russian Legation again intervened by sending a threatening communcation to Sipahdar, demanding, in effect, the cessation of his march on Teheran.

On June 16 the Bakhtiyari forces, composed of about 800 men, actually started for Teheran, and shortly thereafter they were in communication with the Nationalists at Kasvin. Both the British and Russian Legations exhausted every effort to deter the Bakhtiyari leaders from their purpose, but without success. On June 23 the advance guard of this force had reached Qum, eighty miles to the south of Teheran.

In Spite of repeated threats from the Legations the Sarda-i-Asad announced that he had certain demans to make on the Shah, and the advance continued. Still endeavoring to frighten the Nationalist forces, the Russian Goverment began to assemble an expeditionary army at Baku to be sent into Northern Persia.

At this time the Shah's troops were reported to be some 5000 at Saltanatabad and 1350 soliders of the Cossack Brigade, of whome 800 under Colonel Liakhoff were at Teheran, 350 to the north of the capital, and 200 to the south, awaiting the approach of the Bakhtiyaris. On July 3, the force at Karaj fell back to Shahabad, only 16 miles from Teheran, and on the next day a skirmish between this body and the advancing Nationalists took place. The Persian Cossacks, under Captain Zapolski, with Russian non-commissioned officers and three guns, lost on Persian officer, three men killed and two wounded. The Nationalists lost twelve.

Meanwhile, Russia was despatching her troops from Baku and by July 8 some 2000 of them were on Persian soil. On July 11 they had reached Kasvin. The Legation had also warned the Nationalists that any further advance by them towards the capital would be followed by foreign intervention.

Further endeavors to frightern or pursuade the Nationalist leaders were made, but without effect.

On July 10 an engagement took place between troops of the Cossak Brigade and the Bakhtiyaris at Badamak, fifteen miles to west of Teheran, but the result was indecisive. Skirmishing continued for the next two days, and on July 13 the two Nationalist forces, to the utter surprise of the Cossack Brigade and Royalist troops, slipped through their lines and quietly entered Teheran at 6:30 in the morning. The skill of the manoeuver was undoubtedly due to Ephraim Khan, the Armenian leader who has been mentioned heretofore.

There was street fighting in Teheran during the entire day. The people received the Nationalist forces with the greatest enthusiasm, and July 13 was regarded as the day of their salvation. On the next day the Cossack Brigade, under Colonel Liakhoff, was still beseiged in its barracks and square in the center of the city, and the Russian Colonel wrote to the Sipah-dar, as head of the Nationalist forces, proposing terms for the surrender of the Brigade. The Nationalist troops behaved themselves throughout with the utmost discretion and gallantry. On July 15 they were in full possession of the capital, although the Cossack Brigade still held the central square.

On July 16 at 8:30 A.M. the Shah, with a large body of his soliders and attendents, took refuge in the Russian Legation in Zargundeh, some miles outside the city, and thus abdicated his throne. He had previously obtained the consent of the Legation to his doing this. Both Russian and British flags were hoisted over the Russian Minister's home as soon as it was occupied by the Shah. In the meantime Colonel Liakhoff had practically surrendered to the Nationalist leaders, and had formally accepted server under the new Goverment, agreeing to act under the direct orders of the Minister of War.

Late this same evening an extraordinary meeting took place at the Baharistaan grounds, and the Shah was formally deposed. His son, Sultan Ahmed Mirza, aged twelve, was proclaimed his successor, and Azudu'l-Milk, the venerable head of the Qajar family, was declared Regent.

Thus, on July 16, 1909, the apparently lost cause of constitutionalism in Persia had been suddenly revived, and by a display of courage, patriotism and skill by the soliders of the people, their hopes for a representative goverment had been restored, almost over-night.


The following is from 'Aleph:The Bakhtiari'

In tracing the origins and history of the Luri-speaking Bakhtiari and the peoples of the central Zagros region we come upon the difficulties of an inadequate literary evidence to serve as a sequence and record of millenia of history in this elevated region.

Thus we are obliged to gather information from a number of sources inorder to get evidence on who the Bakhtiari are, how they live and if possible from where they come. In this search archaeology, linguistics, mythology and a host of other cultural sciences are better needed to study the history of the Bakhiari or infact any living ancient peoples.

The Bakhtiari do not figure in ancient records and there is only a passing mention of them in medieval accounts. From the eighteenth century there is increasing notice of them, in particular nineteenth-century European travellers and emmisaries report on the Bakhtiari, somewhat filling the gaps left by the lack of scientific evidence with their own peculiar romanticism.

"Bakhtiari" itself means bearer,or friend, of luck or good fortune, it is posited that the name "Bakhtiari" became associated with these pastoral nomads from some time in the Safavid period (1501-1722). Further it is possible that some leader was known as 'friend of good fortune' and his followers were identified with him and his name.

The roots of the Bakhtiari may be partly revealed through a number of legends:

  • The Bakhtiari arrived from Syria. This legend is given some substance by the 14th century source Tarikh Guzidah(Select History)
  • Another states: "The tribes of Louristan trace their origin to the most remote antiquity; but say that their ancestors intermarried with several Turkish hoards which they had invited from Syria to settle amongst them.
  • A more mythical piece of folk-history is the legend that the Bakhtiari are descendents of the men who were allowed to escape the fate of having their brains fed to the serpents growing from the shoulders of Zahak-e Mar-Dush, whose legend may be read in Firdausi's "Shah-Nameh" (Book of Kings).

از این به بعد می توانید در بخش  English Page وبلاگ ، تاریخ ، فرهنگ و طبیعت بختیاری را با زبان انگلیسی بخوانید .

+ نوشته شده در دوشنبه 15 مرداد1386ساعت توسط بختیار |


بخش لالی از دیرباز زیستگاه بشر بوده و در سده های اخیر، به عنوان منطقه گرمسیری و قشلاقی بختیاری های كوچ رو، بویژه شاخه های ۷ لنگ بختیاری، اعتبار و ارزش بیشتر یافته است.
در توصیف اهمیت تاریخی این منطقه، برای نمونه می توان گفت كه قدیمی ترین آثار سكونت انسان در نجد ایران در غار «پبده» در شمال لالی كشف شده است یا این كه لالی بخشی از اولین حوزه شناخته شده نفت در ایران به شمار می آید و از این رو، در دهه ۳۰ یكی ازحوزه های فعال استخراج نفت بوده است.
هنگامی كه در اطراف منطقه مستعد «لالی» حوزه های نفتی كشف شد، صنعتی شدن، شكوه و رونق آن را فزونی بخشید ولالی به اوج بالندگی رسید و نام و آوازه اش جهانگیر شد.
● جایگاه لالی در تقسیمات كشوری
لالی در فروردین ۸۲ به عنوان شهرستان مستقل از پیكره شهرستان مسجد سلیمان جدا شد و فرمانداری لالی در آذر ماه همان سال كار خود را آغاز كرد. لالی دارای دو بخش مركزی و هتی، چهار دهستان سادات، دشت لالی، جاستون شه و هتی و ۲۸۵ روستای مسكونی است و جمعیت این شهرستان بر اساس آخرین برآوردها نزدیك به ۹۰ هزار نفر برآورد شده است كه ۵۰ درصدشان عشایر، ۳۰ درصد روستایی و ۲۰ درصد شهری هستند.
● موقعیت جغرافیایی
شهرستان لالی كه ۱۴۰۰ كیلومتر مربع وسعت دارد و در شمال استان خوزستان است، در شرق و شمال شرقی به بخش اندیكا و در جنوب و جنوب شرقی به بخش مركزی شهرستان مسجدسلیمان محدود می شود و نیز ازشمال غرب با بخش سردشت و دزفول و از غرب با شهرستان گتوند همسایه است.
● سوابق و پیشینه تاریخی شهرستان
لالی پیشینه تاریخی كهن دارد؛ چنان كه حدود ۶۰ سال قبل پروفسور گریشمن، باستان شناس فرانسوی، قدیمی ترین آثار سكونت انسان در فلات ایران را در غاری در شمال لالی به نام غار «پبده» كشف كرد. گریشمن معتقد بود كه ۱۵ هزار سال پیش مردمانی كه در غار پبده می زیسته ، اجداد بختیاری ها بوده اند. پس دور از انتظار نیست كه لالی در دوران های تاریخی مختلف از كانون های زندگی در ایران بوده باشد؛ زیرا، اكنون آثار ارزشمندی از دوره های مختلف زندگی بشر در لالی برجا مانده كه نشان دهنده زیست و تمدن در منطقه است. آثار پل های بسته شده بر رودخانه ها، بقایای قلعه های ساخته شده بر فراز كوه ها و دشت ها، نقش برجسته های صخره ها وكوه ها، آثار شهرهای باستانی ایرانشهر، چال شهرو بنوار در شهرستان لالی، وجود بقاع متبركه امامزادگان مورد احترام مردم، همه از رونق لالی در ادوار گذشته حكایت دارد.
● بافت اجتماعی
۹۹ درصد از مردم لالی از تیره های مختلف طوایف دوركی، بابادی و بهداروند، وابسته به شاخه «هفت لنگ» ایل شیعه مذهب بختیاری اند و حدود ۴۵ درصد آنها از تیره های مختلف بابادی، ۴۰ درصد از تیره «اسیوند دوركی» و ۱۴ درصد از تیره های مختلف هاروند هستند و مناسبات و روابط ایلی - عشایری در میان آنها پررنگ است.
بیشتر این مردمان كشاورز و دامدار هستند و از این راه امرار معاش می كنند.
Morteza Ghadiri - Iran newspaper

+ نوشته شده در چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت توسط بختیار |